خب يك بدي كه اين روزها دارد اين است كه آدم مي خواهد كم كم به روال عادي زندگي برگردد اما ور ِ اخموي ذهنش مدام مي پرد بهش كه چرا آهنگ گذاشته اي ؟ چرا فيلم مي بيني ؟ چرا مي خندي ؟ چرا شوخي مي كني ؟ چرا رفتي اي آرايشگاه ؟ چرا داري مي روي خريد ؟ چرا آزادي ؟ زنده اي ؟ نفس مي كشي ؟!
* خودم بلدم كه تمام نشده ايم و نمي شويم و سبزيم همچنان و بايد كم كم به زندگي برگرديم ؛ اما خب آدم است ديگر ، وجدانش درد مي گيرد با هر خنده بعد از آن همه اشكي كه ريخته !من از عشق آن بخشش را بيشتر دوست دارم كه يكي از طرفين ، يكي از بديهي ترين قسمت هاي رابطه را كه تا همين ديروز مشكلي با آن نداشته تبديل مي كند به يكي از دلايلي كه بايد به خاطرش رابطه را به هم زد .
اين بخشش هيجان انگيز است ، يك دفعه چيزي گنده مي شود و رابطه تان مي تركد از حجم زياد آن چيز ِ كذايي ِ امروز !
* اين را يك روزي كه خاله پير و بدعنق و غرغرويي شده بودم ، توي يك عصر پاييزي براي خواهر زاده هايم كه از من متنفر هستند تعريف مي كنم !
* و خب اگر همين فردا دوباره رفتم عاشق شدم فقط و فقط به خاطر همين بخش هيجان انگيز تركيدن چيزي است نا معلوم و تمام مدت حدس اينكه اين بار كدام قسمت رابطه يا به عبارتي كدام چيز ! يك مرتبه بزرگ مي شود .
+
برويد نمايشگاه كتاب ، فقط محض قدم زدن ، بعد براي خالي نبودن عريضه يك غرفه را شانسي انتخاب كنيد و شانسي تر يك كتاب از روي پيشخوانش برداريد و برگرديد خانه ، كتاب را پرت كنيد زير تختتان و چند هفته بعد – يعني دقيق همان شبي كه سرتان را فرو برده ايد توي بالشتان كه هق هق گريه تان اهالي خانه را بيدار نكند – دست ببريد زير تخت تا به چيزي چنگ بزنيد براي لحظه اي فراموشي ، كتاب به صورت شانسي ميخورد به دستتان ، بكشيدش بيرون و بازش كنيد و اولين داستان را شروع كنيد به خواندن ، بعد ببينيد خودتان با همين غصه ي بيخودتان نشسته ايد توي شخصيت داستان ، بخوانيد و اشك هايتان را پاك كنيد و بترسيد از شخصيت آن داستان بودن و فكر كنيد حالتان بهتر هم مي تواند باشد .
خداوندگار ِ دنياي كوچك ِ من ،
مرد بزرگي است ؛
با قلبي بزرگ تر ،
كه لحظه اي تاب ديدن اشك هاي مرا ندارد ...
* من تا هميشه شرمنده خواهم بود ، بابت [ فرزندي ] كه هستم و بابت [ فرزندي ] كه هيچ گاه نبوده ام !
دلـــ ــگير نباش ؛
چه جاي اندوه ؟!
كه ما تاوان تمامي [ دوستت دارم ] هاي عالم را پس مي دهيم ... !
د.ح 7 : اون روز خانومه مي گفتش كه اگه يه وخ نمايش و سينما و اينا قبل شدي و رفتي واسه مصاحبه ، اگه ازت پرسيدن چي ميخواي بسازي و اينا بگو مذهبي و عقيدتي و دفاع مقدسي و اينا !
بعد آقـاي پـدر گفـت كه اگـه ازت پرسـيـدن بـگـو : من از " تـوبـه نـصـوح " شروع مي كنم بـه " س ك س و فـلسـفه " مي رسم !!!
- خـب من چـون تـنـبـل هـسـتم خـودم را خـسـتـه نمـي كنـم كه " توبه نصوح " بسازم ، از همـون اول از آخرش شروع مـي كنم ! :D
- واقع بيني اعضاي خانواده نسبت به من را مي بينيد ؟! :D
- اصلا اين آقاهه خودش هر شب پ و ر ن و ميبينه ها ، من بايد برم براش مذهبي بسازم !!!
- حالا نه اينكه من قبول شدم و كارگردان شدم و فردا دارم ميرم مصاحبه ، آره ! :D
د.ح 6 : من از اين ون ها متنفرم در حد چي ، هي تو خيابون با دوستام دعوا داريم سر اينكه با اينا بريم ، خب زشته آقا ، هي آدم بايد بخزه بره توش ، بخزه بياد بيرون ، چه كاريه اين ؟!
تازه دوبار هم بيشتر سوار نشدم ، يك بارش اولش بود ميخواستم امتحان كنم ! :D ، بار دوم هم زياد بوديم ديگه انقدر فوچ خوردم سوار شدم ، يك بار هم آقاي امينت اجتماعي به زور ميخواس بكنه اون تو كه نتونست ! :D
- كلا جمع كنند اين ها را از سطح شهر ، خوبيت نداره كه !
د.ح 5 : اينايي كه ميري بلاگشون از در و ديوارش قلب ميريزه و هي پيغام برات مياد و هي آهنگ هاي سوزناك ميخونه و هي هر نوشته اش يه رنگه و هي خيلي جلفه ميان بلاگ من بهم ميگن يه كم متنوع تر بنويس تا برات كامنت بذارن !!!
د.ح 4 : من نه كه تنبلم معتقدم ظرف هاي نشسته را وقتي بايد بشوري كه ديگه هيچ ظرف شسته اي تو خونه نباشه ! ، بعدش اين مجيد نه اينكه خيلي تميز و اينا هستش معتقده ظرف توي سينك ظرف شويي نبايد بمونه اصلا !
نتيجه هم اين ميشه كه خودش هي ظرف ميشوره ، آخي ! :D
- چون مامان نيست واسم شارج ايرانسل هم ميگيره ، بهم صبحونه هم ميده ، غذاها را گرم هم مي كنه ، ميخواد بره سر كار هم درها را از شونصد طرف شونصد قفله مي كنه يه وقت خدايي نكرده كسي نياد من را بدزده ! :D
- منم كار مي كنم ها ، فچ نكنيد بيخودي ول ميچرخم !
د.ح 3 : چه خوچم اومده از خزعبل نوشتن ! :D
د.ح 2 : اون روز كه رفتيم اين پازله را بخريم هي مهسا گفت اينو نخر الهام ، بيچاره ميشي تا درستش كني ، من هي نگاه عاقل اندر سفيه و اينا كردم بهش كه يعني برو بابا ، ما را دست كم گرفتي ، من خداي حل پازل و اينام !
خب من غلط كردم اصلا ، اين چرا انقدره سخته ؟ تازه دورش يه عالم سياهه ، لباس خانومه هم همش سبز يه دسته ، يعني چي ؟!
د.ح 1 : حس مي كنيد من چقده لوس شدم جديدا ؟! :D
