X
تبلیغات
سايه

سايه

سلام

 

آخ كه چه حالي ميده تايپ كردن روي اين كيبورد ، واي كه نگا كردن به اين مانيتور چقدر باحاله ، آي آي چقدر دلم باره اينجا تنگ شده بود ، دلم باره يكي يكي تون تنگيده بود ، اصلا بدون نت _ نخيرم زندگي ممكنه ، خيلي هم خوب ممكنه _ يه چيزي كمه  ، من اومدم ....

 

_ آقا شما از سفر ميايد خسته كوفته مي بينيد چي ؟ ايول يه ام پي تري پلير رو ميزه  ، چه مي كنيد ؟ آقا ما كلي ذوقيديم _ خودم فعل ساختم  _ بعد بازم ذوقيديم ، بعد .... هيچي ديگه بازم ذوقيديم  ، بابايي برام روز بابايي خريده فكر كنم  .... چرا اون ريختي نيگام مي كني ؟ خب حالا من بابا نيستم ، پس فردا كه بابا ميشم ...

آقا اين خيلي نامرديه ها ، اينا همينجوري هي ميرن به ما لطف مي كنن ما هم سيب زميني ، اصلا يه ذره آدم نيستيم ....

اون از وضع درسمون كه فقط مي خواستيم نمره بياريم و قبول بشيم ، مي گفتيم چه فرقي مي كنه بيست بگيري يا كمتر ، مهم اينه كه يه چيزي بفهميم .... هيچ وقت به دل اينا كار نكرديم ، همش به دل خودمون بوديم ..... هيچ وقت پيش خودم نگفتم ، منم عين يلدا خر بزنم بيست بگيرم كه اين كارا را مي كرد كه فقط باباش ذوق كنه ..... اما من هيچ وقت اين چيزا را نگفتم به خودم .....

اون از اخلاقياتمون كه هميشه خدا عصباني و قاتي هستيم ، بداخلاقي مي كنيم ، غر مي زنيم همش ، يه ذره صبر و طاقت و حوصله هم كه نداريم ....

باقيشم نگيم كه خيلي ضايع است ....

نامرديه خدا وكيلي ..... خيلي هم زياد ......

 

_ ما يادمونه چند روز پيش تو روزنامه يه آقايي زنگ زده بود و گفته بود كه تير چراغ هاي اتوبان تهران قم ، بيست و چهار ساعته روشنه ، حالا چي شده ؟ هيچي ديگه مسئولان عزيز كشوري فوري ترتيب امر داده و الان فكر كنم ديگه بيست و چهار ساعته خاموشن  _ تو راه كه ما ميومديم يدونش هم محض نمونه روشن نبود _ واقعا دمتون پر حرارت باد ، ايول .

 

_ ما اين همه وقت آهو بوديم و زنبور همه را مي گزيد يه بار طرف ما نيومد ، اين روزي آخري جبران كرد و ترتيب ما را هم داد  ، واقعا اين موهاي ما هم شده مايه دردسر ، چه ربطي داره ؟ ربطش اينجاست كه زنبور محترم زارپ اومد نشست رو سر ما  ، بعد بدبخت انگاري تو تار عنكبوت گرفتار شده  ، ديگه نتونست بلند بشه ، گير نمودند  ، بعد عصبي شدند و شروع كردن به ويز ويز  ، اينجا بود كه ما متوجه شديم كه يه زنبور شكار كرديم  _ مي تونيم با كمي تمرين ، توصعه بديم خودمون رو ، مثلا عقاب شكار كنيم  _ اومديم بزنيم از رو سرمون بره كه بلايي سر كله مون نياره ، تا دستمون خورد بهش زرتي انگشتمون را نيش زد  ، آقا چمشتون روز بد نبينه ، چنان دردي ما را فراگرفت _ اين چه فعلي بود ديگه ؟ _ كه نگو ، دستمون اندازه يه فندق باد كرد اومد بالا  ، قرمز شد  ، بعد تا آرنج درد گرفت  _ چه ربطي داره كه دردش تا آرنج رسيد آخه ؟  _ ما هم هرچي گشتيم زنبور نفهم را پيدا كنيم و انتقام انگشت مجروحمون را ازش بگيريم به جايي نرسيديم ، الانم كه من دارم بارتون با انگشت مجروح و دردي بسيار خزعبل در مي كنم ، به جون خودم اگه دروغ بگم ، خيلي هم درد مي كنه ، هيچ جوره هم خوب نميشه ، پيش هركي هم ميرم يه خورده بارش نك و نال كنم دعوام مي كنه ، خيلي نامردن .....

( ايشالا اين باديگاردمونم عقرب بزنتش كه ديگه اين جوري وظايفش را ول نكنه بره .  )

 

_ يكي از فوايدي كه اين سفر داشت اين بود كه ما فهميديم خيلي آقاييم  .... اونجا به هر خانمي كه سلام مي كرديم مي گفت سلام آقا خسته نباشي  ، هر آقايي هم كه به ما مي رسيد ميومد جلو و دست مي داد و كلي احوالپرسي مي كرد  ... ما را يا با حميد اشتباه مي گرفتن _ چه شباهتي هم هست واقعا  _ يا با پسر خاله هامون  _ نشوني يه جراح پلاستيك خوب را نداريد ؟  _ از اون بدتر رفيق حميدمون رفته بود پيشش و بهش گفته بود كه از وقتي اين پسر آقا جواد  اومده آهو تو ديگه ما را تحويل نمي گيري  ، از همگي تشكر فراوان داريم كه ما را متوجه ساختن كه چقدر آقاييم ....

 

_ يكي از معايبش هم كتكي بود كه ما از حميد نوش جان مي كرديم  ، آقا نمي دونين اين بشر چه گيري داده بود به ما ، چپ مي رفت ، راست مي رفت ، يكي ما را نوازش مي كرد ، بعدا هم كه با عطي دست به يكي مي كردن دوتايي مي ريختن سر ما .......

خدا از سر تقصيراتشون نگذره ....

( همه باديگارد دارن منم خير سرم دارم .  )

 

_ ديشب ما رفتيم وبلاگ اميرووو ديديدم اگه خيلي همت كنيم نفر شونصدم هم نميشيم  ، انساني كه عقل نداره در اين مواقع فكر مي كنين چه مي كنه ؟ هيچي هي ميشينه نق ميزنه كه من مي خوام اول بشم بعد اميرووو كلافه ميشه ميگه برو هر غلطي دلت مي خواد بكن  _ اينجوري نگفتي ولي تو دلت كه اينو بهم گفتي _ تو هم ميري هرچي كامنت تو وبلاگشه را پاك مي كني خودت را اول مي كني ....

فقط قبلش دلت مي سوزه باره اميرووو بعد كامنتاش را يه جا كپي مي كني ، بعد كه خودت كامنتت را دادي ميري كه كامنتا را بذاري سر جاش ، حالا بلاگفا بازي در مياره گير ميده كه نميشه در فواصل زماني كوتاه بذاريشون ، حالا از اينجا به بعدش ، سه تا تو ميذاري ، سه تاش را هم ميدي دست اميرووو بذاره ، الان تاريخ ثبت كامنتا خنده دار شده .....

خدايا هرچي آدم بي عقل رو زمينه .... چيكار مثلا مي خواي بكني ؟ اگه مثل من و اميرووو باشن كه قطع اميد كن فقط مواظب باش با اين عقل ناقصشون بلا ملايي سر خودشون نيارن ....

 

_ ما آهو كه بوديم وقتمون باره تلويزيون ديدن فراوان بود ، اينقدر نشستيم فرزاد حسني نيگا كرديم كه ديگه نسبت بهش واسكينه شديم ، نيگاش مي كنيم كهير نمي زنيم .....

اين ارث بابام را ديديد چقدر به جوسفنداي بدبخت توهين مي كنه ؟ ببين من دو هفته تهران نبودم ، دو هفته سازمان را ول كردم _ معاون و مشاور و اينا هم كه با كشك و پشم و اقلام مشابه رقابت مي كنه  _ ببين اين جواد رضويان از خدا بي خبر چيكار داره مي كنه .... اي الهي خير نبيني ....

( آهو پيرزن ميرزناش اينجوري حرف ميزنن ، خب آدم ياد مي گيره ديگه . )

 

_ حميد اونجا از دستم حرصش مي گرفت و كلافه مي شد بهم مي گفت الي ميرم باغ يه مشت تيغ و خار و گون و اينا ميارم خالي مي كنم رو سرت ....  همين الانشم كله ام با لونه كلاغ فرقي نداره  ، چه برسه به اين كه اون كارا را هم مي كرد بارم ...

 

_ الفي اتكينز را يادتونه ؟ بايد يادتون باشه .... يادتونه يه رفيق خيالي داشت ؟ يادتونه هر وقت لازمش داشت غيب مي شد ؟ حالا حكايت ماست ، هر وقت به اين شب ناز خل و چل احتياج دارم و بدجوري سرم سنگين ميشه غيب ميشه ....

 

_ اينقدر باره دستم آه و ناله كردم كه مامانم باره رهايي از شر نق و نوقم گفت بيا رو دستت آبليمو بزن _ دوتا اشتباه بزرگ تاريخ را مرتكب شد  _ درست ميشه ، شيشه را داد دست من و رفت دنبال كار خودش _ اين اولين اشتباهش بود كه رخ داد ، خب نبايد منو با ششيشه تنها ميذاشت ديگه  _ منم آبليمو را ريختم توي يه استكان و با خيال راحت مشغول ميلش شدم ، مامانم ميگه الي داري چيكار مي كني ؟ نگفتم اونو بخور ، گفتم بزن به دستت گفتم باشه باشه الان مي زنم _ گير دادنش به اين كه بزن به دستت دومين اشتباهش بود ، كار خودش را بدتر كرد خب _ زدن آبليمو همان و سوختنش همان ، افزايش غرغراي من هم ... چي ؟ همون خب ..... الان انگشتم ثانيه به ثانيه داره بادش بيشتر ميشه .... امشب مراقب تبعاتش باشيد .... مطمئنا به نك و نال باره خوب شدن احتياج دارم ....

 

_ چند ساله از اول سال با خودم قرار ميذارم كه امسال ديگه تو مراسم اعتكاف شركت مي كنم ، اما هر سال يه چيزي ميشه كه نميشه ....... سعادت نداريم به خدا ....

 

_ يه خورده زيادي دير شده ، اما خب چيكار كنم من نبودم ، بعدشم باره تبريك هنوز دير نشده ، پس آقا تفلدت مبارك .

روز بابايي هم مبارك ، من هنوز به بابايي نه كادو دادم نه حتي تبريك گفتم ، كادو كه ايشالا در اسرع وقت ، تبريك هم همين الان دارم ميگم ديگه .

بچه ها شما كادو چي خريديد ؟ جوراب ؟

 

_ هدي ؟ من روز روشن تو اين ترافيك اين اسب لندهور را بردارم راه بيفتم تو اتوبان ها ؟ نه اصلا ميشه ؟ هدي هركار هيجان انگيزي مال شباست نه روز روشن ... تو روز كه حال نميده ، شب بايد باشه .... حالا برو بخواب .

در ضمن دستت درد نكنه ديگه ، من برم ديگه ..... اون از اميرووو كه اون همه پشت سر من بد گفت  .... اون از اميرخان كه گفت ديگه بابايي بياد بنويسه  ... اينم از تو ، آخه اين رسمشه ؟ نه درسته اصلا ؟ ما ز ياران چشم نميدونم چي داشتيم .... باقيشم بلد نيستم  .... آره ديگه ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خب من چي بگم ؟ دارم سعي ام را مي كنم ، اما به جون خودم به جون خودت خيلي پيدا كردنش سخته ، بابا يكي دوتا هم كه نيست ، سه تاست .... خداوكيلي باره من كه تازه كار هم هستم سخته ديگه ، بهم فرصت بده خب ؟ 

راستي يه تشكر خيلي ويژه هم بدهكار بودم .

ديگه چي ؟ مممممممم ..... آخ آخ آخ ، خوب شد يادم افتاد ، بابا من هنوزم منتظر اون كيفيت خوبش هستم ، هرشب داري باره ما همون خش داراش را مي فرستي .... بابا واضح تر خواهشا ........

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/22ساعت 23:12  توسط   | 

سام عليك

..........................................

پاشو باهادر ...... بجنب جل و جهازمون رو جمع كنيم بزنيم به چاك ........... الان سر و كله صاحابش پيدا ميشه .......... من حال و حوصله كلومتري رو ندارم ......... لنگه جوراب منو نديدي .......... بابا گذاشته بودم همين جا بالا سرم ............. گفتم من يه چرت پنج ديقه اي بزنم تا تو اينا را جمع ميكني ............ نكنه با خرت و خورتا انداختي دور .......... امروز گلدونا رو آب دادي ...........حياط رو خيلي بهم ريخته بودي جمع و جور كردي ............ توپ پسر آقاي سرهنگو بهش دادي .........  بجنب الان ماشين مياد ............. اون بقچه بنديل چيه گرفتي دستت هي دور خودت ميچرخي ............. طواف ميكني ............ خب ببر بذارش تو راه پله همون جا كه بود ............

.......................................................................

اگر بار گران بوديم .............. خب كه چي .............. داريم ميريم ديگه ........... چرا هول ميدي ......... ول كن يقه رو ........ اصلا تو كي هستي ديگه............. بذار بريم بابا الان صاحابش مياد قشقرق به پا ميشه................ برو بينيم بابا ....... كي از رو ديوار اومده تو ......... ما كليد داشتيم اونم چه كليدي ..............آي مردم يكي بياد ما رو از دست اين نجات بده .......... بيايين بهش بگين بابا ما آشنائيم .......... برو بابا مگه اينجا پادگانه اسم شب ميخواي ............ اينو .............. خوشش مياد سر به سر من پيرمرد بذاره

..........................................................

دوستان گل الهام ......... ما داريم رفع زحمت مي كنيم ......... اگه تو اين مدت حرفي زديم كه نبايد ........ به بزرگي و بزرگواري خودتون ببخشيد .......... بذارين پاي كم حوصلگي ما .......... خودتون كه در جريان بودين ............... از يه طرف تنهايي ................ از اونور شيطنتهاي باهادر ............. اگه تواين مدت اومدين مطلب جالب و دندون گيري نخوندين ببخشيد ............... بذارين به حساب كم سوادي ما ........... اگه تو اين مدت اومدين كامنت گذاشتين اما ما نتونستيم خدمتتون برسيم ببخشيد ............. بذارين به پاي غريبي ما تو اين شهر................... اگه تو اين مدت اومدين و ديدين شكل و شمايل اينجا يه جور ديگه شده ببخشيد ............ بذارين به حساب كار نابلدي ما ............................ اگه تو اين مدت اومدين و ديدين كه روز به روز وضعيت اينجا بهم ريخته تر ميشه ببخشيد ................ بذارين به پاي اينكه باهادر بعضي وقتا يادش مي رفت ميخواد توپ بازي كنه باس بره تو حياط....................به روز كردن وبلاگ الهامي كار سختي بود .......... ببخشيد كه ما بهتر از اين بلد نبوديم .................... ايشالا اگه زنده بوديم ............ دوباره براي الهامي مسافرتي پيش اومد ............... قبول كرد كه بازم كليد حجره شو بده دست ما ............... شايد تونستيم جبران كنيم ........................ ( چه خدا نكنه اي گفت اون بابا ........................... به گوش الهام برسه كارمون تمومه ........)

.....................................................

خوشحالم كه از نزديك باهاتون آشنا شدم ........... قبلا" وصف تك تك شما ها رو از الي شنيده بودم ......... ممنونم كه ما رو به حريم خودتون راه دادين ...................... از همه تون ممنونم كه تو اين مدت به ما سر زدين و نذاشتين تنهايي زياد اذيتمون كنه ................ بازم ممنون
+ نوشته شده در  2005/8/21ساعت 23:12  توسط   | 

يكي  بود ؛ يكي نبود ؛ غيراز خدا هيچ كس نبود .

روزي روزگاري در ولايت غربت يك آدم بدجنس ناقلايي بود كه هيچ تنابنده اي از دستش درامان نبود . آن قدر پول و دارايي داشت كه اگر مي خواستي بنويسي ؛ چهار تا دفتر صد برگ را پر مي كرد .

يك شب كه داشت دير وقت برمي گشت به خانه اش ؛ چشمش افتاد به يك مار دراز كت و كلفتي كه وسط جاده افتاده بود و از سرما خشك شده بود . دولا شد ؛ مار را برداشت و مثل بيل گذاشت سرشانه اش و بردش به خانه ؛ به خانه كه رسيد ؛ شامش را خورد و لحاف تشكش را پهن كرد و مار را هم كنار خودش خواباند تا يخش آب شود .

مرد با خودش فكر مي كرد وقتي مار ؛ قبراق و سرحال شئ ؛ ببرد بفروشدش به يك سرم سازي يا باغ وحش يا يك جاي ديگري و كلي پول بگيرد . توي همين فكرها بود كه خوابش برد .

دم دماي صبح بود كه احساس كرد يك چيزي دور گردنش پيچيده و. دارد خفه اش مي كند . وقتي بلند شد ؛ ديد اي دل غافل ؛ اين كه دور گردنش پيچيده ؛ همان مار ديشبي است .

مرد به مار گفت : (( چه كار داري ميكني نمك نشناس ؟ اين است جواب خوبي هاي من ؟ )) مار گفت : (( بله ؛ مگر جواب خوبي بدي نيست ؟ )) مرد گفت : (( نخير ؛ جواب خوبي ؛ خوبي است . وانگهي در عصر دهكده جهاني و گفت و گوي تمدن ها ؛ اين كار حضرت عالي يك كار زشت ناپسندي است . كمي خودت را شل كن ؛ بنشينيم با هم گفتمان كنيم . ))

مار كمي خودش را شل كرد و گفت : (( از كجا معلوم كه تو راست بگويي ؟ ))

مرد گفت : (( اين كه كاري ندارد . راه مي افتيم ؛ مي رويم از ديگران هم مي پرسيم . ))

باري ؛ مرد و مار ؛ رفتند و رفتند تا رسيدند به يك پيرزن . وقتي به او رسيدند ؛ گفتند : (( مادرجان ؛ آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ ))

پيرزن گفت :(( بله ؛ اگر جواب خوبي ؛ بدي نبود ؛بعد از چهل سال زحمت كشيدن و خون دل خوردن ؛ بچه هايم مرا نمي فرستادند به خانه سالمندان ))

مار نگاهي به مرد و گفت : (( حالا حرف حسابت چيست ؟ ))

مرد گفت : (( اي آقا ؛ حرف يك نفر كه مناط اعتبار نيست . برويم از كسان ديگر هم بپرسيم . ))

مرد و مار باز راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسيدند به يك آدم بي كار . از او پرسيدند : (( آهاي آقا ؛ آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ ))

بيكار گفت : (( بله ؛ چون اگر نبود ؛ بعد از پانزده سال كار صادقانه ؛ كارفرما عذرم را نمي خواست و تعديلم نمي كرد . ))

مار به مرد گفت : (( حالا بفرما ؛ اين يكي كه ديگر زن نبود )) مرد گفت (( خوب نباشد ؛ بيكار كه هست ؛ حرف آدم بيكار هم قابل اعتنا نيست . شايد اين طورگفته كه ما دلمان بسوزد ؛ برايش كار پيدا كنيم . )) مرد و مار دوباره به راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسيدند به يك وزيرارشاد . گفتند : (( ببخشيد ؛ آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) وزرزير ارشاد گفت : (0 بله ؛ چون كساني كه بيشتر از ديگران ؛ از من خوبي مي بينند و امكانات مي گيرند ؛ به همان نسبت ؛ بيشتر از ديگران از من انتقاد مي كنند .))

مار گفت (( خوب جناب ؛ اين يكي را چه مي گويي ؟ )) مرد گفت (( اتفاقا" اشتباه تو همين جاست . ما شرط كرديم برويم از ديگران بپرسيم ؛ قرار نبود برويم از وزرا سوال كنيم ))

باز دوتايي راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسيدند به يك مرغ . گفتند (( بالا غيرتا" به نظر شما آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) مرغ گفت (( معلوم است كه جواب خوبي ؛ بدي است . اين كه پرسيدن ندارد . چون اگر جواب خوبي ؛ خوبي بود ؛ آدميزاد بعد از چند سال تخم گذاري ؛ برايم چاقو تيز نمي كرد . ))

}  نگارنده در اينجا وظيفه خود مي داند كه با كمال خوشوقتي و در نهايت تواضع به يك مساله بغرنج فلسفي پاسخ دهد . اين سوال از دير باز در ذهن آدمي وجود داشته كه : (( اول مرغ بوده يا تخم مرغ ؟ )) اين افسانه ثابت مي كند كه اول مرغ وجود داشته چون همان طور كه ملاحظه فرموديد ؛ مرغ مذكور صراحتا" به تخم گذاري خود اشاره كرده و به اين مساله پاسخ داده است . {

مار نگاهي به مرد كرد و گفت : (( اين نگارنده اين قدر پرت و پلا گفت كه حواسم پرت شد ؛ كجاي كار بوديم ؟ )) مرد گفت : (( آنجا كه اول مرغ بوده يا تخم مرغ )) مار گفت : (( اين را كه نگارنده داشت مي گفت . آهان ؛ بحث سر جواب خوبي بود . حالا به تو ثابت شد كه جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) مرد گفت : (( بله ؛ ولي اين آدميزاد است كه جواب خوبي را با بدي مي دهد . اگر قرار باشد هر جك و جانوري هم مثل آدم رفتار كند كه نظم دنيا به هم مي خورد . في المثل اگر يان مرغ زبان بسته ؛ روزي تصميم بگيرد كه ديگر تخم نكند ؛ آن وقت آدميزاد با چي خاگينه و املت و نيمرو درست كند ؟ ))

مار گفت (( اي مرد ؛ اين قدر حرف غذا زدي كه گرسنه ام شد . حالا چي بخوريم ؟ )) مرد و مار فكرهايشان را ريختند روي هم و با توجه به امكانات موجود ؛ يك كباب مرغ جانانه اي ترتيب دادند و خوردند و از هم جدا شدند !

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هيچ مرغي نبايد به سوالات يك مرد ؛ در معيت يك مار گرسنه جواب بدهد ؛ مگر آنكه در آن حوالي يك رستوراني ؛ چيزي وجود داشته باشد !

 

قصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد !

+ نوشته شده در  2005/8/20ساعت 23:11  توسط   | 

قصه امروز رو ميخوام تقديم كنم به تموم اونايي كه سالهاست در حسرت آغوش پدر مانده اند .

 

                              *********************************

 

شفاف ترين خاطره ام از تو يك لبخند بود . 5 ساله بودم . ظهر گرم تابستان سايه انداخته بود روي سرمان . تازه بازي (( آژير قرمز و فرار )) را يادم داده بودي ؛ گفته بودي هر وقت صداي آژير را بشنوم ؛ بايد فرار كنم و جايي امن پناه بگيرم . امن ترين جاي دنيا براي من ؛ آغوش تو بود .

ايستاده بودي كنار حوض با پيرهن خاكي و چفيه اي روي شانه هايت . حوض نور را روي صورتت مي رقصاند . زانو زدي و دستهايت را باز كردي ؛ منتظر من . دويدم طرفت و هنوز چند قدم مانده بود برسم به تو كه انفجار دل شيشه هاي خانه را شكست و آسمان شلوغ شد . تو گفتي : يا علي و من در آغوش تو پنهان شدم . دستت موهايم را آهسته آهسته نوازش كرد . سر چسباندم به شانه ات و بوي لباست را فهميدم ؛ بوي گلاب ؛ بوي پنجشنبه غروب ها ؛ بوي صلوات ؛ مسجد ؛ نماز جماعت ؛ تكبير ؛ بوي دسته هاي سينه زني .

بي صدا گريه كردم . اشك سرشانه ات را خيس كرد كه خيال كردي از انفجار ترسيده ام ؛ اما ترس من از رفتن تو بود . وقت خداحافظي ؛ حسوديم شده بود ساكت كه آن را با خود مي بردي ؛ به كلاشت كه چسبيده بود به شانه ات ؛ به چكمه هايت ؛ چفيه ات ؛ كلاهت ؛ قرآنت و همه چيزهايي كه با تو به جبهه مي آمدند و تو آنها را انگار بيشتر از من دوست داشتي ؛ در گوشم نجوا كردي ؛ (( دختر من هيچ وقت گريه نمي كند . ))

                                           **************************

دومين خاطره ام از تو يك عكس بود . 7 ساله بودم اما مدرسه نمي رفتم . معلمها در تلويزيون درس مي دادند و برفكها كه مي آمدند زنگ تفريح شروع مي شد . عكس تو را يكي از همرزمهايت آورده بود . 12 نفر بوديد ايستاده در سنگري سبز ؛ دست بر شانه هم ؛ روي سربندهايتان نوشته بود (( يا علي ))

در سنگر شما حوضي نبود ؛ اما نوري روي صورت هايتان مي رقصيد . بعدها مادر گفت آنها كه كنار تو ايستاده بودند همه شهيد شده اند .

بازي آژير و فرار هنوز ادامه داشت ؛ اما اين بازي برايم كهنه شده بود ؛ بي تو لطفي نداشت . مي نشستم كنار حوض و خيره مي شدم به آسمان بي پرنده و بمبهايي كه مثل لكه هاي قير از كف آسمان چكه مي كردند و سقف خانه ها را از هم مي شكافتند .

                                              ************************

سومين خاطره ام از تو آمدنت بود . 12 ساله بودم و هر شب خواب مي ديدم كه آغوش باز مي كني برايم و من مي دوم به سويت بي آن كه انفجار خاطره خوبمان را به هم بريزد . خوابهايم تعبير شد . يك روز بي خبر آمدي ؛ اما خودت را جا گذاشته بودي ؛ مرا نمي شناختي .

در چارچوب در ايستادي به تماشا ؛ يكي از همرزمهايت هم آمده بود . آهسته گفت : (( موج انفجار....)) اخم كردي و زير لب چيزي گفتي كه گمان كردم ؛ اسم من بايد باشد . نگاه كردي به آسمان كه قير ديگر از آن چكه نمي كرد . جنگ تمام شده بود ؛ اما تو دستهايت را گذاشتي روي سرت ؛ چشم بستي ؛ فرياد زدي ؛ گريه كردي ؛ اسم رفقايت را صدا زدي ؛ جايي جلوي چشمهاي خسته تو شايد همه آنهايي در عكس كنارت بودند ؛ دوباره شهيد مي شدند كه داد مي كشيدي و سرت را به ديوار مي كوبيدي . ترسيده بودم ؛ التماس مي كردم كه تمامش كني . همرزمت گفت : (( موجي شده ....)) يكي از قرصهايت را گذاشت تو دهانت ؛ آرام شدي ؛ سرگذاشتي روي شانه اش ؛ كمكت كرد روي پايت بايستي . تو نيامدي ؛ راهت را كج كردي . گفتي : (( گاهي وقتها اگر حوصله داشتيد ؛ بياييد آسايشگاه ديدنم . )) و به من نگاه نكردي . هنوز مرا نمي شناختي .

همه روزهاي بعد هم به ديدنت آمدم كه شايد بشناسي ام ؛ اما تو راه مي رفتي و اسم مرا آهسته آهسته زير لب تكرار مي كردي ؛ گريه مي كردي ؛ شعر مي خواندي ؛ اما با من حرف نمي زدي .

                                        *************************************

آخرين خاطره ام از تو ديروز بود . پشت در (( اتاق فيكس )) آسايشگاه ؛ در چوبي بين من و تو حائل شده بود . از روزنه كوچك نگاه كردم به تو و تو نگاه كردي به من . ديوارهاي اتاق را با موكت سبز پوشانده بودند تا فريادهايت به گوش ما نرسد . تو ولي فرياد نمي زدي ؛ كز كرده بودي گوشه اتاق . مرا كه ديدي ؛ بلند شدي ؛ جلو آمدي . گفتي (( سلام ))

گفتم (( سلام ))

باز شروع كردي زير لب اسم مرا گفتن ؛ يكي از پرستارها آهسته گفت : (( توي اين اتاق راحت تر است . اينجا به خودش صدمه نمي زند . ))

زير نور تنها لامپ زرد اتاق ؛ چشمهايت عسلي تر بود . يك يا علي گفتي ؛ از جا بلند برخاستي ؛ به روزنه نزديك تر شدي ؛ باز مثل روز رفتنت بي صدا گريه كردم . انگشتهايت از روزنه گذشت ؛ صورتم را به سرانگشتهايت نزديك كردم . دستت مي لرزيد ؛ اشكم را پاك كردي بعد آهسته نجوا كردي : (( دختر من هيچ وقت گريه نمي كند . ))

 

 

مريم يوشي زاده – روزنامه جام جم
+ نوشته شده در  2005/8/19ساعت 23:11  توسط   | 

مردي بلندتر از همه کو‌ه‌ها 

مردي عميق‌تر از همه آب‌ها

مردي فراتر از همه عصرها
مانند آفتاب بهاران

مي‌تابد
بر دشت‌ها و درياها
***
او، آن بزرگ که مي‌گويم
نامش علي است

نامش، آغاز آفتاب، آغاز آب، آغاز ابر، آغاز باران
آغاز رود، آغاز درياست
***
او، ‌آن بزرگ که مي‌گويم، آغاز ايمان، آغاز انسان است
او، آن بزرگ که مي‌گويم، هم آسماني است هم زميني، هم اين جهاني هم آن جهاني
***
مولاي من، چون دريا، هم مهر او زيباست، هم قهر او زيبا

****************************************************

ميلاد حضرت عشق و روز پدر مبارك

+ نوشته شده در  2005/8/18ساعت 23:10  توسط   | 

يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود .

آن قديم ها ؛ هزارسال قبل ازتولد هوخشتره }  محض محكم كاري عرض شد تا كسي وقايع اين داستان را با هفتاد من سريش نتواند به روزگارما بچسباند . توضيح نگارنده { درولايت غربت يك پادشاهي بود كه دختري داشت مثل پنجه آفتاب ؛ اين پادشاه ؛ يك روز رفت پيش دخترش و گفت : (( اي دختر؛ خواستگارها پاشنه درقصررا ازجا درآوردند . تو هم ديگرداري مي روي توي سي سال بيا و عروسي كن والا مثل دخترعمويت ترشيده مي شوي ها ! )) دخترگفت : (( باشد عروسي مي كنم ولي شرط دارد . كسي مي تواند شوهرمن شود كه بتواند سه تا دروغ بگويد كه درهردروغش ده تا دروغ وجود داشته باشد . ))

ازآن روز به بعد ؛ پادشاهان و شاهزاده هاي هفت اقليم عالم ؛ دسته دسته و گله گله مي آمدند درقصرپادشاه ولايت غربت و دروغ هاي شاخدارمي گفتند ولي آخرسردخترميگفت اين حرفها اصلا دروغ نيست و ممكن هم هست كه راست باشد .

اما بشنو ازيك جوانكي كه مدرك مهندسي اش را گذاشته بود دركوزه } قابل توجه باستانشناسان و جامعه شناسان : اين قسمت ازداستان ثابت مي كند كه درمملكت ما ؛ ازديرباز؛ كوزه داراي يك سري ويژگي ها و كاربري هاي استراتژيك بوده است ! نگارنده  { و دربيابان چوپاني مي كرد . اين جوان وقتي قضيه شرط و شروط دخترپادشاه را شنيد ؛ راه افتاد و رفت به طرف قصرپادشاه .

دربان ها كه جوان را با آن وضع و حال ديدند ؛ او را به قصرراه ندادند . سرآخر؛ پسرگفت : (( من دربيابان گنجي پيدا كرده ام . آمده ام ازپادشاه بپرسم بايد چه كارش كنم ؟ )) دربان ها في الفوراو را بردند پيش پادشاه كه بين مشاوران و معاونانش نشسته بود .

پادشاه رو به جوان كرد و گفت : (( اي جوان ؛ مشكلت چيست ؟ ))

جوان گفت :(( اي پادشاه عادل ؛ من جوان كارگرداني هستم كه دو روز تمام زحمت كشيده ام و يك فيلمنامه هفتصد صفحه اي نوشته ام . دو روز پيش ؛ آن را بردم به ارشاد و مجوز گرفتم . خوشبختانه فيلمبرداري آن ؛ ديروز به پايان رسيد و از عصر ديروز ؛ فيلم من اكران شده و همان ديشب هشتصد ميليون تومان فروش كرده . امروز كه رفتم چك فروش فيلم را وصول كنم يك عالمه اسكناس پنجاه توماني گذاشتند پيش رويم و گفتند همين جا بايد بشماري و ببري وگرنه بعدا" حق شكايت نداري . تمام آن پولها را كه شمردم ؛ ديدم هزارودويست تومن اش كم است . مرد بانكدار هم قبول نمي كند . آمده ام شكايت كنم تا داد مرا از مرد بانكدار بگيريد . )) جوان اينها را گفت و با مظلوميت سرش را پائين انداخت

تمامي معاونان و مشاوران پادشاه ؛ صدايشان درآمد كه : (( حضرت پادشاه ؛ اين پسره پدرسوخته دروغ مي گويد . اصلا" همچين چيزي ممكن نيست .

پادشاه به جوان گفت : (( پسرجان ؛ اين دروغ هاي شاخدارچيست كه سرهم مي كني ؟ واقعيت ماجرا را بگو . ))

جوان گفت : (( باشد . چون اصرارداريد ؛ مي گويم . حقيقت اين است كه من جوان فقيري هستم و دركوچه ها گدايي مي كنم . مادرم زماني دخترپادشاه جابلقا بوده ؛ يك مردي آمده و با او ازدواج كرده ولي بعد از تولد من ؛ او را رها كرده و آمده به ولايت غربت . وقتي پدرم فهميد كه ما به دنبال او تا اينجا آمده ايم ؛ دستور داد چندتا از نوكرهايش آمدند ما را ازشهربيرون كردند . وقتي ديد ما سماجت مي كنيم نوكرهايش را فرستاد تا مادرم را از پا ؛ با زنجيربه سقف خانه آويزان كنند . الان هشت سال تمام است كه مادرم به همين وضع ؛ پا درهواست . چون درآمد من كه مديرعامل يك شركت هستم ؛ كفاف مخارجمان را نمي دهد ؛ مادرم مجبوراست با همان وضعيت ؛ چوپاني گله هاي مردم را بكند و تازه شب ها هم تا صبح ؛ هفده من نخ مي ريسد . من آمده ام به دستبوس شما ؛ تا داد مرا از اين پدر ظالم ؛ كه هم اكنون پيش روي شما ايستاده و صدراعظم شماست بگيريد . )) جوان اين ها را گفت و با مظلوميت سرش را پائين انداخت .

وزيراعظم كه از خشم و ناراحت ي؛ چشمهايش از حدقه درآمده بودذ و كاردش مي زدي ؛ خونش نمي آمد ؛ فرياد زد : (( حضرت حاكم ؛ اين فلان فلان شده بي وجدان دروغ مي گويد ؛ اول مي گويد گدايي مي كنم ؛ بعد مي گويد مديرعامل يك شركت هستم . همه حرفهايش دروغ است . وانگهي من اصلا" تا به حال پايم به ولايت جابلقا نرسيده ..... ))

پادشاه رو به جوان كرد و گفت : (( مسخره بازي و دروغ سازي بس است . ما كارهاي مهمتري هم داريم . يا بگو چه كار داري يا مي گويم نوكرها با اردنگي بيرونت كنند . ))

جوان با ترس و لرز گفت : (( اگر امان بدهيد ؛ مي گويم . )) شاه گفت : (( در اماني . )) جوان گفت : (( من در بازار ولايت ؛ دكان پارچه فروشي دارم . زنان دربار ؛ غالبا" مي آيند از مغازه من پارچه مي خرند چون در اين شهر ؛ مغازه اي پركالاتر و منصف تر از مغازه من نيست . شاهزاده خانم هم مرتبا" به حجره من مي آيند و خريد مي كنند . ديروز كه آمده بودند و در حجره ؛ كسي جز من نبود ؛ به من اظهار عشق كردند و گفتند : بيا با هم از اين شهر فرار كنيم و برويم به يك ولايت ديگري . من گفتم اگر من بيايم ؛ مادرم براي رشتن پنبه ها دست تنها مي ماند . شاهزاده خانم گفتند : او را هم مي بريم . من قبول كردم و با هم رفتيم به منزل ما تا بار سفر ببنديم . آنجا كه رسيديم ؛ شاهزاده خانم يادشان آمد كه دمپايي ابري شان را در قصر جا گذاشته اند . برگشتند تا دمپايي شان را بياورند ولي تا حالا مراجعت نكرده اند . من آمده ام تا اگر شاهزاده خانم سرقرارشان هستند ؛ بيايند برويم . اگر هم پشيمان شده اند ؛ هشتصد ميليوني را كه من از ديروز ؛ بابت بسته بودن مغازه ؛ ضرر كرده ام ؛ بدهند تا من مرخص شوم .)) جوان اين را گفت و با مظلوميت سرش را پائين انداخت .

دختر پادشاه كه تا آن لحظه داشت وقايع قصر پدرش را از طريق دوربين مداربسته ؛ در تلويزيون اتاقش تماشا مي كرد ؛ با عجله آمد بيرون و گفت : (( اي جوان ديو سيرت ! من اصلا" كي تو را ديده ام ؟ اين دروغ هاي شاخدار چيست سرهم كرده اي ؟ )) پسر رو كرد به دختر پادشاه و گفت : (( يعني حرف هاي من دروغ بود ؟ )) دختر پادشاه گفت : (( بله ؛ هم اين حرف ها ؛ هم آن حرف ها كه قبلا" زدي تمامش دروغ بود . ))

پسر نيشش تا بنا گوش باز شد و گفت : (( پس من شرط را برده ام ؛ بايد بشوي زن من . )) دختر پادشاه هم شد زن او .

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه در هنگام خواستگاري ؛ آدم نبايد دروغ بگويد ؛ چون دستي دستي ممكن است به او زن بدهند !

 

                          فصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد !
+ نوشته شده در  2005/8/17ساعت 23:9  توسط   | 

سام عليك

______________

 

يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود.

امروزازقصه و داستان و اين چيزا خبري نيست .......... چرا ؟ خب حكايت داره .......... امروزساعت حول و حوش سه بعدازظهرازاداره اومدم خونه ...... ( قابل توجه اونايي كه همش ميپرسن آقا بزرگ تو چيكاره اي ؟ )  حالم يه نموره خوش نبود ........ بهادررو صدا كردم بهش ميگم ....... بهادرجان ...... عزيزكم ....... دلبندم ........ ببين باباجان ........ من حالم خوش نيست ........ سروصدا نكن ....... من يه چرت پنج دقيقه اي بزنم ......... پاشم به كارام برسم ......... ببين بهادرگوش كن ....... اون توپو بذار زمين ....... بذارمن حرفم تموم بشه ؛ سرمو بذارم زمين بعد .......من سرم به زمين نرسده تو كتونياتو پات كردي ....... نري سراغ بازيگوشي يادت بره ......... پنج دقيقه ديگه منو صدا كن بلند شم ......... خواب نمونم كلي كار بيخودي دارم ........ آقا چشمتون روز بد نبينه ....... يه هويي ديدم ؛  نه ببخشيد نديدم ؛ شنيدم ؛ صدا كه ديدني نيست ......... يه نفرهمچين درحياطو ميكوفت كه اگه دو دقيقه ديررسيده بودم يحتمل با درحياط اومده بود وسط اتاق .... اگه گفتين كي بود ؟ ...... عمرا" اگه بتونين حدس بزنين ....... تو حرف نزن بهادر ......... هرچي ميكشم از دست تو ميكشم ........ ( چرا چپ چپ نيگا ميكنين ...... عذاب ميكشم ....... ما رو چه به اين حرفا ........ ) جناب سرهنگ بود ........ در رو كه باز كردم همچين اومد تو شيكمم كه اگه نچسبيده بودمش هيچ دكتري توهيچ بيمارستاني نميتونس درش بياره ........ فكر كنم نعره زد ....... چون صداي ونگ بچه همسايه بلند شد ........ گفت : نميتونين اين بچه رو از تو كوچه جمعش كنين ؟ ........ ما نبايد از دست اين يه الف بچه آسايش داشته باشيم ؟ ....... گفتم : جناب سرهنگ چرا بيخودي خون خودتو كثيف ميكني ....... اولا اين كه ولو نيست ..... نيگا كن پدرسوخته پشت سرتون وايساده ....... درثاني ........ بچه س ديگه ....... مدرسه ها تعطيله .... مياد يه خورده با بچه ها بازي كنه ...... شما ببخشيد ميگم يه نموره يواش تر بازي كنه ........ يه نگاه عاقل اندرچي چي ميگن ......... از همونا ....... به ما انداخت ...... بعدش منفجر شد ........ : مرد حسابي ( بالاخره يه نفر ما رو آدم حسابي دونست ... ) ساعت سه نصفه شبه ....... مردم ميخوان بخوابن ........

------------------------------------

 

ديدين اين پدرسوخته چه دسته گلي به آب داده ....... شما به بزرگي خودتون ببخشيد ..... يه جورايي هواي ما رو داشته باشين ....... نذارين از اين قضيه صاب خونه بويي ببره ....... تلافي ميكنم ........ قربون مرامتون

+ نوشته شده در  2005/8/16ساعت 23:9  توسط   | 

يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيراز خدا هيچ كيس نبود .

آن قديم ها كه هنوزمدرسه اختراع نشده بود ؛ مردم بچه هايشان را مي فرستادند كه بروند مكتب درس بخوانند . درهمان قديم ها يك ميرزا ي مكتب داري بود كه توي ولايت غربت مكتب داشت و بچه ها را درس مي داد .

يك روزيك پدرومادري آمدند اسم دخترشان را توي مكتب نوشتند . همان روزيك پدرومادرديگري آمدند و اسم پسرشان را درمكتب نوشتند .

وقتي مكتب خانه بازشد و بچه ها آمدند و نشستند ؛ ازقضاي روزگارچشم پسرودختربه هم افتاد و يك دل نه ؛ صد دل عاشق هم شدند } بنده نگارنده كه چندين نوبت دردانشكده زانوي تلمذ برزمين زده ؛ يا به عبارت امروزي ؛ نشيمنگاه تلمذ برنيمكت و صندلي نشانده ؛ درهمين جا پيش دستي كرده ؛ هرگونه شباهت ميان اين دختروپسربا هردختروپسرديگر را تصادفي و اتفاقي اعلام مي نمايد . {

باري ؛ اين دختروپسر؛ هرروزدرمكتب مي نشستند و زل مي زدند توي چشم همديگرومثل فيلم هاي هندي ؛ آههاي جانسوزمي كشيدند . ميرزاي مكتبدارديد اين طورنمي شود درس داد . اين شد كه مكتب را دوشيفته كرد ؛ گفت پسرها صبح بيايند و دخترها بعدازظهر ؛ اما بشنو ازپسركه وقتي ظهردرسش تمام مي شد ؛ مي رفت مي ايستاد توي كوچه ؛ پشت پنجره مكتب خانه و زل مي زد به دختروهي ازته دل آه جانسوزمي كشيد . دخترهم ازتوي مكتب به پسرنگاه مي كرد و آه جانسوزمي كشيد .

ميرزاي مكتبداركه ديد با اين روش هم كاري ازپيش نمي رود ؛ تصميم گرفت دختروپسررا بنشاند كنارهم ؛ ببيند دردشان چيست .

باري ؛ يك روزكه كلاس تعطيل شد ؛ گفت دختروپسرفوق الذكربمانند . بعد رو كرد به آن دو و گفت : (( يك ماه است كه شما دو نفرمرا ازكاروزندگي انداخته ايد . يا همين حالا بگوئيد چه مرگتان است يا مي گويم پدرومادرتان بيايند تكليفتان را روشن كنند . ))

پسر؛ آهي ازته دل كشيد و گفت : (( اي جناب ميرزا ؛ كدام پدرومادر؟ آنها كه شما ديدي ؛ پدرخوانده و مادرخوانده ما بودند ؛ پدرومادراصلي ما دردست امپراتريس اسيرند . اي جناب ميرزا ؛ بدان و آگاه باش كه ما دو نفر (( جولز )) و (( جولي )) دوقلوهاي افسانه اي هستيم كه اگردستمان به دست هم بخورد ؛ كارها مي كنيم كارستان . ))

ميرزا با تعجب گفت : (( إإإإإإإ ..... شما دوقلوهاي افسانه اي هستيد ؟ من كارتون شماها راغ ديده ام ..... )) } توضيح نگارنده : ما ازاينجا نتيجه مي گيريم كه اين جناب ميرزا ؛ دروغگو بوده است ؛ چرا كه درآن دوره هنوزتلويزيون وجود نداشته . {

باري ؛ ميرزاي مكتبداركه اين حرفها را شنيد ؛ قدري پول و قدري غذا براي توي راه }  ظن نگارنده : پنج هزارتومان به اضافه دو پرس چلوكباب كوبيده . { به آنها داد و راهي شان كرد كه هرچهخ زودتربروند پيش پدرومادراصلي شان .

پسرودخترهم كه الكي اين دروغ ها را سرهم كرده بودند . راه افتادند رفتند درولايت جابلقا و آنجا با هم عروسي كردند.

ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه آن دخترو پسرخيلي ناقلا بوده اند !

 

           قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد !

+ نوشته شده در  2005/8/15ساعت 23:8  توسط   | 


يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود .

در روزگارقديم ؛ يك جواني درولايت غربت عاشق دختري شد . هرقدربه جوان نصيحت كردند كه اين دختر؛ علم هيپنوتيزم مي داند و تو را خواب مي كند و حرف اززيرزبانت مي كشد ؛ به خرجش نرفت .

بعد ازكلي نازكشي و بدبختي و مصيبت ؛ خانواده دختر با ازدواج آن دو موافقت كردند و خانواده پسر؛ هفت روزوهفت شب برايشان جشن عروسي گرفتند .

اين دو نفربا هم زندگي خوب و شيريني داشتند تا اين كه بعد ازدو – سه سال ؛ دختركه ديد شوهرش شبها ديربه خانه مي آيد ؛ شك برش داشت . عاقبت يك شب طاقت دخترطاق شد . شوهرش كه به خانه آمد ؛ يك استكان چاي گذاشت جلواو وآن قدرتوي چشمهايش نگاه كرد تا شوهرش به خواب رفت . وقتي مطمئن شد كه جوان ؛ هيپنوتيزم شده ؛ ازاو سوال كرد : ((  اي مرد ؛ مگزساعت پنج بعدازظهركارت تمام نمي شود ؟ )) جوان گفت : (( چرا اي همسرم )) زن گفت : (( پس تا ساعت ده شب ؛ كدام گوري هستي كه به خانه نمي ايي ؟ )) مرد گفت : (( نمي توانم بگويم )) زن گفت : (( تو الان كاملا تحت امرمن هستي و بايد جواب بدهي )) مرد درهمان حال خواب گفت : (( باشد . مي گويم . من ؛ ساعت پنج كه كارم تمام مي شود ؛ مي روم دركاروانسرا ؛ اسب ها وقاطرها ي مردم را قشو مي كنم تا ازاين راه درآمدي كسب كنم و بتوانم براي شب سالگرد عروسي مان آن ؛ سينه ريزطلايي را كه تو پسند كرده بودي ؛ برايت بخرم ))

زن به خاطراشتباهي كه كرده بود ؛ به گريه افتاد و شوهرش را ازخواب هيپنوتيزم بيرون آورد . مرد خميازه اي كشيد و چشمهايش را ماليد و گفت : (( نمي دانم چطورشد كه خوابم برد . اي واي ؛ تو چرا گريه مي كني ؟ )) زن گفت : (( چيزي نيست . ياد پدربزرگ مرحومم افتادم ؛ چايي ات را بخور. ))

دو – سه شب بعد ؛ زن دوباره به شوهرش شك كرد . اين بارهم او را هيپنوتيزم كرد و وقتي مرد به خواب رفت ؛ ازاو پرسيد : (( بگو ببينم ؛ مگرنگفتي كه شبها مي روي به كاروانسرا ؛ اسب و قاطرمردم را قشو مي كشي ؟ )) مرد گفت : (( چرا )) زن گفت : (( اگرراست مي گويي ؛ پس چرا اين قدربوي عطروادوكلن مي دهي ؟ )) مرد گفت : (( امروزبه عطاري رفته بودم تا برايت يك شيشه عطربه عنوان هديه بگيرم . عطارهرچه عطرداشت ؛ براي من آورد و من ازهركدام ؛ قدري به خودم زدم ولي هيچ كدامشان را پسند نكردم . قرارشد فردا مرد عطاربهترين عطرمملكت را برايم بياورد تا من آن را برايت بخرم . به همين خاطرتمام وجود من بوي عطرگرفته . ))

زن به خاطرسوءظن بي موردش به گريه افتاد و دست شوهرش را بوسيد و او را ازخواب هيپنوتيزم بيداركرد .

خلاصه دردسرندهم ؛بيست و پنج سال گذشت و دراين بيست وپنج سال ؛ هرشب ؛ زن به يك بهانه و سوءظني ؛ مرد را خواب مي كرد و اززيرزبانش حرف مي كشيد . يك شب مرد به خانه آمد و بنا كرد به بستن بارسفر . زن گفت : (( كجا مي خواهي بروي ؟ )) مرد گفت : (( مي خواهم بروم بهولايت جابلقا ؛ براي ديدن پسرعمويم . ))

زن كه بازبه مرد شك كرده بود ؛ او را خواب كرد و ازاو پرسيد : (( راستش را بگو ؛ كجا مي خواهي بروي ؟ )) مرد درهمان حال خواب گفت : (( راستش را بخواهي ؛ شنيده ام كه دريكي ازولايات اطراف ؛ حكيمي پيدا شده كه اكسيرجواني مي فروشد . مي خواهم بروم آن اكسيررا تهيه كنم و براي تو بياورم تا هميشه جوان و زيبا بماني . )) زن با خجالت زدگي مرد را ازخواب بيداركرد .

صبح خيلي زود ؛ مرد اسبش را زين كرد و بارسفردرخورجين گذاشت و به راه افتاد .

يك ماه گذشت و مرد نيامد . دو ماه گذشت و مرد نيامد . سه ماه گذشت و مرد نيامد . دل زن مثل سيروسركه مي جوشيد كه بالاخره يك روزدرخانه را زدند . زن دررا بازكرد و ديد كه يك زن ميانسال با نامه پشت دراست . زن ميانسال گفت : (( اي خواهر؛ شوهرمن ازسفر؛ نامه اي برايم فرستاده و سفارش كرده كه كاغذ ضميمه نامه اش را به شما برسانم . ))

زن نگاهي به كاغذ نامه كرد وگفت : (( ببخشيد خواهر؛ اين كه دست خط شوهرمن است . ))

زن ميانسال گفت : (( خجالت بكش خواهر؛ اين دست خط شوهرخود من است . )) بالاخره پس ازكلي جاروجنجال و گيس كشي ؛ قرارشد نامه را بخوانند ببينند چي نوشته . در نامه آمده بود : (( همسران عزيزم ؛ اكنون كه به مباركي و ميمنت با سومين همسرم درماه عسل به سرمي برم ؛ ملالي ندارم جزدوري شما . زمين و خانه را يك جوري بين خودتان تقسيم كنيد . اميدوارم دعواتان نشود . با تشكر ؛ شوهردلبند شما .))

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه مرد قصه ما خيلي دروغگو و ناقلا بوده است !

 

              قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد !

 

            ***************************************

 

حالا دو كلوم خوش و بش با برو بچه ها

 

رضا

ای ول بابا اینجا حکومت می کنه . حال کردم

 

سلام دادا ؛ حكومت چيه قربونت ؛ ما فعلا اينجا با اين بهادر

داريم تمرين سرايداري مي كنيم ...............

 

کاکتوس

سلام بابايي:
اينو مينويسم تا بدونين اومدم. الان دقيقا" مصداق اين عبارت ام: پر از خالي!
پس بهتره با اين حال نداشته ام، كامنتي نزارم.

 

سلام دخترم

دلم تنگ شده بود ...... تو اين تنهايي بي پير ........

حالا كه اومدي اينجوري .... ايشالا زودي حالت خوب شه ....

منتظرتم............

 

 

هدی

باز هم سلام

سلام بابايي

 
خوبيد آقاي آهويي

ممنونم وقتي شماها بهم سر ميزنين بهترترهم ميشم


و باز هم ممنون از داستان خوبتون.

ولي نشد ديگه.... من يه زماني همه ي ورداي هري پاتر رو حفظ بودم.

 گفتم اين يكي ورد رو هم حفظ كنم (آخه بيشتر از ورداي هري پاتر به درد ميخوره!

 ده تا تخم مرغ آب پز دو زرده خوبه؟ يا اين كه بتوني يه نفر رو قورباغه تبديل كني؟)

خلاصه ورد رو اگه مينوشتين خيلي خوب ميشد... حيف...

 الان تخم مرغ دو زرده كيلويي چنده؟

بذارالهام برگرده قراره بياد با اسب درخونتون ورت داره بياره

وقتي اومدي تو گوشت ميگم خب ........

آره تو اين دوره زمونه به هيچ كي خوبي نيومده!!دقيقا درسته!

البته نه به همه ....... به بعضيها  ......


باز هم مرسي به خاطر اين داستان خوبتون.
راستي از الي اينا چه خبر؟
حالش خوبه؟
نامه ام رو بهش رسونديد؟
 

امروز تلفني باهاشون حرف زدم

حالشون خوب بود سلام يكي يكي تون رو بهشون رسوندم ..........

 چون اجازه ندارم اون نامه رو بخونم ........

 نشد ديگه گذاشتم بياد خودش بخونه ....

فقط بهش گفتم نامه داري ....... كلي ذوق كرد
+ نوشته شده در  2005/8/14ساعت 23:7  توسط   | 

هیچکدومتون نمی خواین یه سرکوچولو

اینجا    جینگیلی   بزنین .. ببینین فردا پس فردا از مسافرت

برمیگرده میبینه نرفتین بهش سربزنین ناراحت میشه ها ......

حالا از ما گفتن از شما نشنیدن

---------------------------------------------------------------

 يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيراز خدا هيچ كس نبود .

يك جادوگري بود در ولايت غربت كه به قدرت سحروجادو ؛ هركاري بگويي ؛ ازدستش برمي آمد . اين جادوگريك جارويي داشت كه روزها سوارش مي شد و پروازمي كرد و مي رفت به اطراف ولايت سرمي كشيد . هرجا عشقش مي كشيد ؛ سرجارو رو كج مي كرد و مي آمد پائين تا ببيند چه خبر است .

يك روز؛ همين طور كه خوش خوشان داشت براي خودش پروازمي كرد ؛ ديد آن پائين ؛ زيريك درختي ؛ دختري نشسته و دارد گريه ميكند . جادوگردلش به رحم آمد و از آن بالا مثل هواپيماهاي (( عمود فرود )) سيخكي برزمين فرود آمد }  نمونه اين نوع هواپيماها درفيلم (( دروغ هاي حقيقي )) ساخته (( جيمزكامرون )) قابل رويت است و اين بنده نگارنده ؛ خيلي ميل دارد يكي ازآنها داشته باشد و اگرقيمت طياره ثابت بماند ؛ اين بنده با پس اندازحقوق ماهيانه خود ؛ انشاءالله ظرف پنجاه وشش هزاروچهارصدوسي وهفت سال ديگر ؛ قادر به خريد طياره مذكورخواهد بود . تمام شد توضيح اين بنده نگارنده {

باري ؛ جادوگركناردخترفرود آمد و گفت : (( اي دختر؛ چرا گريه مي كني ؟ )) دختربي آنكه سربلند كند ؛ گفت : (( به فرض هم كه بگويم ؛ چه فرقي مي كند ؟ تو كه نمي تواني مشكلم را حل كني . ))

جادوگركه به تريج قبايش برخورده بود ؛ گفت : (( دست شما درد نكند ؛ ناسلامتي من جادوگرم . هركاري را اراده كني ؛ مي توانك برايت انجام بدهم . ))

دختردرحالي كه اشك هايش را پاك مي كرد ؛ گقت : (( من ده تا تخم مرغ آب پز مي خواهم كه تمامشان دو زرده باشند . )) جادوگرگفت : (( اين كه كاري ندارد . )) بعد چشمش را بست و اي ورد را خواند : (( ....................... )) } چي خيال كرده ايد ؟ فكرمي كنيد ورد به اين نازنيني را مفت و مسلم مي نويسيم كه ياد بگيريد ؟ نخير ؛ طالبان ورد مذكور ؛ مي توانند تماس بگيرند تا درگوشي خدمتشان عرض كنيم ! {

باري ؛ جادوگرورد را خواند و فوت كرد . دريك چشم برهم زدن ؛ ده تا تخم مرغ دوزرده آب پزدريك ظرف طلايي ظاهرشد . دختربا اشتهاي تمام ؛ همه تخم مرغ ها را يكي – يكي شكست و پوست كند و نمك زد و خورد . ظرف طلايي را هم با پاشنه پا كج و كوله كرد و انداخت دور .

جادوگرداشت با تعجب به كارهاي دخترنگاه مي كرد كه دخترآمدجلو ؛ دست او را ماچ كرد و پا به فرارگذاشت . جادوگرهم سوارجارو شد و پروازكرد و برگشت به غارخودش .

فرداي آن روز ؛ بازهم جادوگربا جارويش پروازكرد ورفت ورفت تا رسيد به همان جاي ديروزي . ازآن بالا ديد كه همان دختر؛ باززيردرخت نشسته ودارد گريه مي كند . جادوگربا ناراحتي آمد پائين و گفت : (( اي دختر؛ چرا گريه مي كني ؟ چه مي خواهي ؟ )) دخترگفت : (( ده تا تخم مرغ دوزرده آب پزمي خواهم . )) جادوگر؛ بازمثل روزگذشته تخم مرغ ها را درظرف طلايي ظاهركرد و دخترهم مثل ديروزهمه تخم مرغ ها را خورد و ظرف طلايي را كج و كوله كرد و انداخت دور و بعد ازماچ كردن دست جادوگرپا به فرارگذاشت .

خلاصه ازآن روز به بعد ؛ هرروزجادوگربه آنجا مي رفت و براي دختر؛ تخم مرغ ظاهرميكرد و درروزهاي آخر؛ چون مي دانست دخترچه خواسته اي دارد ؛ تخم مرغ ها را پيش ازحركت ؛ حاضرمي كرد و مي برد براي دختر.

يك روزكه سواربرجارو؛ با ظرف طلايي پرازتخم مرغ دو زرده آب پز؛ ازآسمان فرود آمد ؛ ديد دخترآنجا نيست . با همان وضعيت ؛ به جستجوي دخترپرداخت كه ناگهان دو تا آدم گردن كلفت سفيدپوش از بالاي درخت پريدند روي سرش . تا جادوگرآمد به خودش بجنبد ؛ او را طناب پيچ كردند و جارويش را شكستند   ازسرنوشت تخم مرغ ها ؛ اطلاعي دردست نيست .

توضيح نگارنده ! {

جادوگركه درآن وضعيت همه وردها ازيادش رفته بود ؛ با ناله گفت : (( آخربي انصاف ها ؛ شما كه هستيد ؛ با من چه كار داريد ؟ مگرمن چه جرمي كرده ام ؟ ))

يكي ازآن مردها گفت : (( ما مامورتيمارستان هستيم . يكي ازدختران آنجا ؛ مدتي بود رودل داشت و ناخوش احوال بود ؛ تحقيق كرديم ؛ ديديم هرروزاززيرسيم خاردارها فرارمي كند و مي آيد اينجا . امروزآمديم اينجا كمين كرديم ؛ فهميديم باعث و باني مريضي آن طفل معصوم ؛ تويي ! ))

ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه در اين روزوروزگار؛ خوبي به كسي نيامده !

 

 

          قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد !

+ نوشته شده در  2005/8/13ساعت 23:6  توسط   | 

خاله سوسكه

يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود .

روزي روزگاري درولايت غربت ؛ يك خاله سوسكه اي بود كه صبح به صبح ؛ پا مي شد خودش را هفت قلم آرايش مي كرد و راه مي افتاد توي كوچه وخيابان وازخلق خدا دلبري مي كرد .

يك روزصبح ؛ خاله سوسكه ؛ كفش قرمزوتنبان زري و شليته سبزش را پوشيد و خودش را مثل عروسك درست كرد وآمد توي كوچه . بقال سركوچه همين كه چشمش به خاله سوسكه افتاد؛ گفت:(( سلام عليكم ؛ سوسك سياه ؛ تنبان زري ؛ كفش قرمزي ؛ زن من مي شوي ؟ ))

خاله سوسكه پشت چشم نازك كرد و با يك دنيا نازوافاده گفت : (( اگرمن زنت بشوم و يك روزدعوامان بشود ؛ توچه كارمي كني ؟ )) بقال گفت : (( خوب ؛ معلوم است ؛ ديگربه خانواده ات جنس نسيه نمي دهم . )) خاله سوسكه گفت : (( حالا كه اين طوراست ؛ من هم صد سال سياه زنت نمي شوم . ))

خاله سوسكه اين را گفت و راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك روزنامه نگار . روزنامه نگاركه درهمان نگاه اول عاشق شده بود ؛ گفت : (( سلام عليكم ؛ سوسك سياه ؛ تنبان زري ؛ كفش قرمزي ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( اگرزنت بشوم وروزي دعوامان شود ؛ چه كارمي كني ؟ )) روزنامه نگارفكري كرد و گفت : (( يك مقاله انتقادي برضد تو درروزنامه ها مي نويسم كه درهفت اقليم عالم ؛ يك جو آبرو برايت باقي نماند . )) خاله سوسكه گفت : (( چشم و دلم روشن ! نخير من زن روزنامه نگار جماعت نمي شوم . ))

خاله سوسكه با ناراحتي راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك فوتباليست . فوتباليست آب دهانش را قورت داد و گفت : (( سلام عليكم ؛ سوسك سياه ؛ تنبان زري ؛ كفش قرمزي ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( اگرزنت بشوم وقت دعوا چه كارمي كني ؟ )) فوتباليست گفت : (( معلوم است؛ تورا ازپشت هجده قدم ؛ شوت مي كنم توي خانه پدرت . ))

خاله سوسكه گفت : (( به همين خيال باش ؛ من زن فوتباليست نمي شوم . ))

خاله سوسكه قدم هايش را تند كرد و رفت و رفت تا رسيد به يك سياستمدار. سياستمدارگفت : (( خاله سوسكه زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( به فرض هم كه بشوم ؛ اگريك روزدعواي مان بشود ؛ چه كارمي كني ؟ )) سياستمدارگفت : (( خوب ؛ ناراحت مي شوم و مي گويم خاك برسراين زن ؛ خاك برسراين زندگي ؛ خاك برسرنگارنده اين داستان وغيره ....)) خاله سوسكه لب ورچيد و پيشاني درهم كشيد و گفت : (( واه واه واه ؛ پناه برخدا ؛ مگرمن جانم را ازسرراه پيدا كرده ام كه بيايم زن تو بشوم . وانگهي اين وسط چه كارداري به نگارنده اين داستان كه خيلي خوب و نازنين است ))}  دراينجا نگارنده وظيفه خود مي داند كه ازالتفات بزرگوارانه سركارخانم خاله سوسكه تشكركند ؛ مرسي . نگارنده { .

خاله سوسكه بازهم راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك آدم سبيل ازبناگوش دررفته اي . آن آدم تا چشمش افتاد  به خاله سوسكه ؛ گفت : (( اي لعبت شيرين كارشهرآشوب ؛ اي سرآمد خوبان روزگار؛ اي ونوس عصرفضا و اي عاشق كش جفاكاربي وفا ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( اگرزنت بشوم ؛ وقت دعوا چه كارمي كني ؟ )) آن آدم سبيل ازبناگوش دررفته ؛ گفت: (( مي روم خودم را ازبالاي يك بلندي ؛ پرت مي كنم پائين ؛

مي زنم خودم را ناكارمي كنم . )) خاله سوسكه گفت : (( حالا كه اين طوراست ؛ من

زنت مي شوم . ))

باري ؛ خاله سوسكه و آن آدم سبيل ازبناگوش دررفته با هم ازدواج كردند . خاله سوسكه درحال حاضردرخانه آن مرد رخت و ظرف مي شويد و پخت و پزمي كند و روزي سه بارازآن مرد كتك مي خورد .

ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه دخترخانم ها نبايد گول مردهاي فمينيست را بخورند !

 

 

                      قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد !

+ نوشته شده در  2005/8/12ساعت 23:5  توسط   | 

يكي بود ؛ يكي نبود؛ غيرازخدا هيچ كس نبود .

يك پسرپادشاهي بود درولايت غربت . يك روزكه داشت ازكنگره قصربيرون را

 تماشا مي كرد ؛ كنارجوي آب ؛ دختري را ديد مثل پنجه آفتاب كه داشت رخت

مي شست . پسرپادشاه يك دل نه ؛ صد دل عاشق او شد . با خودش گفت چه بكنم ؛

 چه نكنم ؛ آخرسريك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد و آمد بيرون لب جوي آب .

دخترهم كه پسررا ديد ؛ يك دل نه ؛ صد دل عاشق او شد .

پسرپادشاه گفت : (( اي دختر؛ بدان كه من يك آدم رهگذري هستم و پدرم يك گدايي

است درولايت جابلقا و حالا من برتوعاشق شده ام ؛ بيا برويم عروسي كنيم . ))

دخترگفت : (( شرط دارد و آن اين كه مرا ببري درخيابان وليعصروهفت دست لباس

وهفت دست چاقچوروهفت دست دامن وهفت سرويس لوازم آرايش وهفت رقم ادوكلن

برايم بخري ؛ با مرغ سوخاري وپيتزا وسيب زميني سرخ كرده با سالاد ونوشابه و

شيريني ونان خامه اي ! ))

پسرپادشاه گفت : (( باشد . پس قرارما فردا همين ساعت ؛ همين جا ! ))

صبح فردا پسرپادشاه ؛ دزدانه هرچه طلا و نقره درخزانه پدرش بود ؛ برداشت و

 بارشتركرد و آمد بيرون لب جوي آب ؛ دختررا هم نشاند ترك شترو رفتند درخيابان

وليعصرآنجا كه رفتند ؛ هرچه دخترخواسته بود ؛ خريدند . دست آخرهم شتررا فروختند

 و پولش را برداشتند و رفتند درپيتزا فروشي .

اما بشنويد ازپادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته ؛ اززورناراحتي ديوانه شد وسربه كوه و بيابان گذاشت و رفت درولايت

جابلقا و گدا شد . پادشاه را همين جا داشته باشيد تا ببينيم قضيه پسرپادشاه و دختربه كجا كشيد .پسرپادشاه ودختركه غذا و شيريني شان را خوردند و آمدند بيرون ؛ يك ماموري

 آمد و گفت : (( برادر؛ اين خواهر؛ خانم شماست ؟ )) گفت: (( نه. )) گفت : (( خواهرشماست ؟ )) گفت : (( نه . )) گفت : (( دخترخاله اي ؛ دخترعمه اي .....؟ )) گفت : (( نه . )) گفت : (( پس بيخود درخيابان چرا با هم مي رويد ؟ )) پسرگفت :

(( اي برادر؛ بدان كه اين خواهر؛ همكلاس بنده است دردانشگاه و ما با هم شيريني

 خورده ايم . )) آن مردعذرخواست و رفت .دخترگفت : (( اي پسر؛ اين ولايت

جاي ماندن نيست . بيا برويم درهمان ولايت جابلقا . ))اين دوتا رفتند و رفتند تا

رسيدند درولايت جابلقا . آنجا رفتند به يك محضرو صيغه جاري كردند و آمدند

بيرون . دم درمحضريك گدايي آمد و گفت : (( به شكرانه عروسي ؛ به من بدبخت

 درمانده كمك كنيد . )) پسر؛ خوب كه دقت كرد؛ فهميد اين گدا همان پدرخودش است .

پادشاه هم پسرش را شناخت . دست درگردن هم انداختند وبنا كردند به هاي هاي

گريه كردن . گريه شان كه تمام شد ؛ پادشاه چشمش افتاد به دختر؛ كمي چشمهايش

 را ماليد و بعد با فرياد و هيجان دست درگردن دختروگفت : (( سلام مادربزرگ !

شما كجا ؛ ولايت جابلقا كجا . )) دخترهم شروع كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن .

پسرگفت : (( اي پدر1 مادربزرگ كدام است ؟ اين دخترخانم ؛ عيال من است .))

پادشاه گفت : (( خجالت بكش دخترخانم كجا بود ؟ اين مادربزرگ من است كه ما او

 را درسال وبايي گم كرده بوديم . )) بعد دست برد كلاه گيس و دندان مصنوعي دختررا بيرون آورد . آرايش صورتش را هم پاك كرد . پسركه چشمش به مادربزرگ

پدرش افتاد؛ آهي كشيد و نمي دانم ازناراحتي يا خوشحالي دق كرد و مرد .

پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود ؛ گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش

 را گرفت و رفت به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد .

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است !

 

 

          قصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد

 

       *********************************************

 

 

حالا يه گپ و گفت كوچولو با دوستان

 

اول يه سر برين اينجا جينگيلي منتظرتونه ....

 چرا بهش سرنميزنين ......بچه ام ناراحت ميشه.........

 

اما بعد 

 

کاکتوس

 

بالاخره اول شدم، از بابایی هم جلو زدم...

سايه ات رو پشت در ديدم ....... وقتي فهميدم تويي وايسادم بگي من اول .....

 اگه كس ديگه بود عمرآ نمي ذاشتم اول بشه......... اينو .............. تازه فعلا

 حوصله زنبيل دست گرفتن ندارم............. وقتي صاب خونه نيست .........

منم دل و دماغ گوش وايسادن و بدوبدو ندارم

 

جسد

ممنون که س میزنی
موفق باشی الهام خانوم

پيغام شما رو به الهام رسوندم ...............

 

امیر

خیلی باحال بود !

قابل شما رو نداره


آقای آهویی دستت درد نکنه.
اصلا الهام هم که اومدا شما بیا بازم از این داستانها برای ما بگو.

اگه وقتي برگشت منواينجا راه بده يه فكري ميكنيم .... آخه بهادراينجا رو

خيلي بهم ريخته ....... بس كه فضوله ......... پيش خودمون بمونه .....

 ديروز يه گلدون شيكست....... يه نموره سربه هواس ...... فكر و ذكرش

دنبال بازيگوشيه .......


خیلی حال داد.

خوشحالم كه خوشتون اومد.... همش تو شيش و بش بودم كه چي ميشه .......

 

شیوا

سهلام
جای الی خالی وقعا"
آخیییییییییییی یاد سیندرلا افتادم(نیش)
چه جالب خیلی خشنگ بود فقط تفاوتش با سیندرلا این بود که پسر پادشاه اونجا لنگه کفش داشت ولی ای نداشت

 

عزيزدلم .......خوبه الان سركارعليه خانم غلط غولوط تشريف ندارن ........

 وگرنه دوباره واست كلاس آئين نگارش ميذاشت ........ قربونت برم خب تو

هم يه ذره حواست رو جمع كن ضرب كن .........

 

هدی

 

سلام آقاي آهويي
خوبيد؟

ممنون

 

با تنهايي چي كارميكنين؟

 

اي ............... يه جورايي .............. چي بگم ؟ ............


مي گم اين داستان رو خودتون نوشتين؟
واقعا دست به قلمتون حرف نداره ها! كلي خنديدم! با كنجكاوي دنبال كردم بعدش ديدم اي بابا عجب روزگاريه ها!!!!

 

قابل شما رو نداشت .............. ترسم از اين بود كه مقبول نيفته ..... ولي مثل اينكه افتاد........


واااي من بايد يه معذرت خواهي هم بكنم واسه اين كه دو سه بار اومدم و رفتم اما هر بار نشد كامنت بذارم.

چي ميگن اين جور مواقع؟....آهان قسمت نبود...

 

دل نگرانت شده بودم ........ خوب شد اين دو خط رو نوشتي


آقاي آهويي الي اينا كي قراره بيان؟

 

والا سر شبي با هم حرف زديم ..... گفت بزودي ..... چيه راستشو بگين ازدست

من خسته شدين يا دلتون براي الهام تنگ شده ........؟


اااا
راستي چرا شما آب و جارو كردين؟
مگه من مردم؟ نه ... پس من اينجا چي كاره ام؟

 

خدا نكنه...... تو عزيزدل مني ...... عروس خشگلمي ..... مگه نگفته بودم كلون

 در رو نندازي ........ يادت رفته بود كه .......

 
قرار شد تعارف اينا رو بذارين كنار ديگه ... اينجوريه؟

 

من با تو كه تعارف ندارم


حالا من هيچي
اون بهادر چي كاره است؟ فقط بلده بره روز نامه مجله هاي الي رو زير و رو كنه ؟
يه كم به اين بهادر سخت بگيرين نصف مشكلاتتون حله ها!
آهان

 

گناه داره بچه ....... عيب نداره ........... بهادرخيلي كاربلده ....... بازيگوش ...... شيطوني ....... فضولي ........ خرابكاري .......... دوستش دارم .......... حيفم مياد  
باز هم ممنون به خاطر كليد... راستي بهادر رسيد رو رسوند ؟ يا نه .. باز هم بازيگوشي كرد؟

 

با عرض معذرت ازتمام آدماي سربه هواي دنيا ..... يه دفعه تو عمرش يه كار رو

 درست انجام داد .......... رسيدتون رسيد .......

 


فعلا
خدا حافظ...

 

بازم اينورا تشريف بيارين ......... ببخشيد بهتون بد گذشت ........ بهادر اذيتتون كرد .......شرمنده .......

+ نوشته شده در  2005/8/11ساعت 23:4  توسط   | 

دلم تنگيده

يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود.

آورده اند كه روزي روزگاري درآن ايام قديم ؛ پسرپادشاه ولايت غربت مريض شد و دربسترافتاد . پادشاه گفت جارچيان درتمامي ولايت جاربزنند كه اگرحكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند ؛ به اندازه وزنش به او طلا و نقره مي دهيم .

همه طبيبان ازاطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ؛ ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسرپادشاه را بفهمد . ديگرهمه ازعلاج پسرپادشاه نااميد شده بودند كه يك روزدرويشي آمد به درقصرپادشاه و گفت كه من درد پسرپادشاه را علاج مي كنم .

او را بردند بالاي سربيمار؛ درويش دستش را به نبض پسرپادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا . وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا ؛ ديد كه نبض پسرپادشاه بنا كرد به تند زدن . شصتش خبردارشد عاشق دختري درولايت جابلقا شده .

درويش گفت : (( برويد يك كسي را بياوريد كه با تمام كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( وقتي من نبض پسرپادشاه را مي گيرم ؛ تو تك به تك و شمرده ؛ نام تمام كوچه پس كوچه ها و خيابان هاي جابلقا را ببر . )) درويش نبض را گرفت و آن بنده خدا شروع كرد به نام بردن ازكوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا . وقتي رسيد به نام كوچه (( چهل دختران )) ؛ نبض پسرپادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : (( حالا يك نفررا بياوريد كه همه اهالي اين كوچه را ازكوچك و بزرگ بشناسد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( من وقتي نبض پسرپادشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . )) طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت . وقتي رسيد به نام (( ملك التجار )) قلب پسرپادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : (( همين جا توقف كن . حالا ازاين به بعد شمرده و آرام ؛ نام و مشخصات اهل خانه را بگو . ))

}   توضيح : نظر به اهميت موضوع ؛ و از آنجا كه اهميت مساله ؛ كمتراز مسائل مبتلا به جامعه بشري نيست ؛ دراين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسرپادشاه ؛ عينآ جهت درج درتاريخ ؛ ثبت مي شود ! {

مرد : خود ملك التجاركه هشت دهنه مغازه دربازاردارد .

ضربان قلب پسرپادشاه : تلپ .... تلپ ......

مرد : عاليه خانم ؛ همسرملك التجارصبيه حاج ميزابوالقاسم غربتي } منظوراهل ولايت غربت است – توضيح مترجم ! { ....

-   تلپ ... تلپ .....

-  اشرف السلطنه والده ملك التجار ؛ نود و هشت ساله ....

-  زق .... زوق.....

-   زيورخانم ؛ دختربزرگ ملك التجاركه  سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه

 ( دوقلو ) دارد.....

-  تلپ .... تلپ .....

-  اقدس خانم ؛ دختردوم كه درفرانسه درس خوانده و ادوكلن بيوتي فول به خودمي زند....

-  تلپ..... تلپ......

- اعظم خانم ؛ دخترسوم كه چشمان آهويي دارد و پسرعموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند......

-  تلپ .... تلپ........

- مريم خانم ؛ دخترچهارم ؛ دركوچه به او ماريا مي گويند و هزارتا ( با احتساب خود بنده حقير ؛ هزارويك ) خاطرخواه دارد.........

-   تلپ ...... تلپ .......

-  آتوسا خانم ؛ دخترپنجم كه ماشين اپل كورسا دارد و با دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد........

-   تلپ ..... تلپ .......

-  ناتاشا خانم ؛ دخترششم كه كاكل اش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و (( لئوناردو دي كاپريو )) و غيره ......

-    تلپ ..... تلپ ......

-  مارگريتا خانم ؛ دخترهفتم كه هجده سال دارد و درهفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ......

-   تلپ .... تلپ ......

ـ   ديگركسي باقي نماند ...... آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پاكوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دارهم دارند كه .......

-  تالاپ ...... تولوپ ....... !

-    درويش : كه چي ؟

-   كه هرروزيكي شان بغلش مي كند و دورولايت مي گرداند و پزش را مي دهد ......

-  شاتالاپ ...... شوتولوپ ........

                          ************************************

باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ؛ يك هيات ويژه اي ازولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند . پسرپادشاه هم كه سگ را ديد ؛ حالش خوب شد .

ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي ازپسران پادشاهان خيلي بي ذوقند !

 

 

                             قصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش  نرسيد !

+ نوشته شده در  2005/8/10ساعت 23:3  توسط   | 

جاي خالي الي

سام عليك

--------------------

 

ماهم همين چند ساعت پيش بيرون رفت و بگمانم سالي است ( خراب كرديم شعربچه مردمو.............. ) اوهوي ي ي ي ي ي ي بهادر وردار بيار اون ديوان خواجه رو ببينم ......................... من كه حواس درست حسابي نداشتم ................ تنهايي هم مزيد برعلت شده ( چه جمله حكيمانه اي ...... )..... تفال كن باباجان ببينم .......... تو دلت نخون ......... بده خودم ببينم .........

آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست               هركجا هست خدايا بسلامت دارش

قربون لب و دهنت خواجه ...... سخن از زبان ما ميگويي ...............  

--------------------------------------

 

خونه بدجوري خالي شده ........ با اينكه دو تا تلويزيون و يه دونه راديو و يه دونه ضبط تو اون اتاقا با صداي بلند كنسرت ميدن ......... از همه رقم .......... اين اتاق هم كه كامپيوتره و افتخاري .................. وسط اتاق هم كه بهادر طاقباز خوابيده.........هرچي كتاب شعر از شعراي قثديم و معاصر پيدا كرده ريخته دورش ......... شب شعرگرفته وبا يك صداي لطيف گوش خراشي هرچي غزل و رباعي و دوبيتي و........... فكر كنم همين حالا بريزن كت بسته ببرنمون ................ به چه جرمي ؟................ تفهيم اتهام شد به شما هم ميگم ..................

يه جورايي شدم عين ماهي از آب بيرون افتاده ............ بهادر ........... حالم خوش نيست ............ اون جارو رو وردار فعلا اينجا رو آب و جارو كن ......... بدو بدو اون وانتي رو نگه دار يه خورده ميوه بگير ....... الان بروبچه ها ميان هي چي تو يخچال نيست ازشون پذيرايي كنيم .......... از تو فريزر يخ در بيار بريز تو كلمن ............. اون شيشه شربتو خالي كن توش ............. هوا گرمه بندگان خدا اومدن يه گلويي تازه كنن ....... نرن به الهام شيكايت كنن ......... بگن اومديم آقا بزرگ تحويلمون نگرفت ................

-----------------------------------------------------

 

يه نموره هم به سبك و سياق الهامي

 

گلی

... .. حالا من موندم میری الهامی جون ... از بی مطلبی چیکار کنم ( لپ های اویزون

 

ببخشيد .......... شايد به خوبي صاحبش نشه ....... ولي خوب برگ سبزيست تحفه درويش......... چند روز تحمل كنين

 

کاکتوسي

تو هم تو اين هاگير واگير داري ميري آهو. علي ميونه و حوضش. من موندم و كلي دلتنگي.

 

 

قربون اون دلتنگيات مگه آقا بزرگ مرده ........... راستي كوير منتظرته ........... ( يه خورده تبليغات به سبك رسانه اي .... )  

 

صدف

خوش بگزرههههههههههههههه 1000000000 تا(خنده)

 

 

اينو خود صاب خونه بايد جواب بده...............بهادر تو فضولي نكن

 

Teenager

elham?!?!...barat ye comment gozashtam be che ziadio ghashngi,,,mige commente shoma gheyre akhlaghie,!!! ajab,,,,,,

 

اين بلاگفا هم تازگيها زبون مادريشو يادش رفته .............. ايراد بني اسرائيلي ميگيره

 

هدی

ميگم كسي نميخواد اينجا رو آپ كنه؟ ها؟ آيييييييي ملت! كجايين؟ بابا يكي بياد اينجا رو آب و جارو كنه.

 

خب چرا داد وهوار راه انداختي بابايي اين بچه ترسيد .......... بهادر بيا باباجان ...... نترس ........ اين عروس خودمه ............ ( تو نميخواي يه آدرس بدي اين كليد هزاردستان رو بهادر بياره تحويلت بده ......... چند روزه بچه سفيل و سرگردون كوچه و خيابونه ....... گناه داره طفلك ...........)

اگه آب و رنگش مثل همیشه نیست شما به آب و رنگ خودتون ببخشید

+ نوشته شده در  2005/8/8ساعت 23:2  توسط   | 

سلام

 

اين روزا همش يه جور ترس تو وجودمه ، نميدونم چرا اينجوري شدم ، اما مي ترسم ، خيلي هم ازش مي ترسم ...

 

_ امروز نميدونم آفتاب از كدوم طرف زده بود بيرون كه من ساعت 7:30 صب از خواب بيدار شدم  ، من اگه از خواب بيدار بشم ديگه خوابيدنم مصيبته  ، از خواب بيدار شدم و رفتم اينقدر در گوش مامانم حرف زدم كه برگشت گفت الي ديگه بسه چقدر تو حرف ميزني بچه ...

امروز عين آدميزاد از خواب بيدار شدم ، عين آدميزاد صبحونه خوردم ، فكر كنم روز آدميزادي هم بود ...

پيام اخلاقيش هم اين كه عزيزم آدم باش ، مي فهمي ؟ ...

 

كسي اينترنت را به بازار تشبيه مي كرد و مي گفت در اين بازار اگر بداني چه جنسي مي خواهي ، مستقيم مي روي به سراغ مغازه مورد نظر و خريدت را مي كني و مي روي به سلامت ... اما امان از وقتي كه هدف خاصي از رفتن به اين بازار نداشته باشي ، آن موقع است كه به هر مغازه و دكاني كه ميرسي هوسي مي كني و سركي مي كشي و وقتي تلف مي كني و هزينه اي صرف ! هنوز به ته بازار نرسيده اي كه مي بيني روزت شب و جيبت خالي شده است . حالا اگر با جمع دوستان گرمابه و گلستان و رفيقان شفيق باشي و در حين گشت و گذار با هم گپي هم بزنيد كه واويلا ! ديگر اصلا گذر زمان و مكان را متوجه نخواهيد شد ! عجب بازاريست اين آشفته بازار ...

 

چي بگم والا ، حرف حقه ديگه ...

 

_ يه بابايي تو برزيل مسواك مي دزديده  ، وقتي آقا را مي گيرن مي بينن يدونه دندون هم تو دهنش نيست  ... خدا هيچ بنده اي را عقده اي بار نياره ...

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم بريم بميريم ولي عقده اي نباشيم كه باره خودمون هم دردسره ...

 

_ اميرووو پيداش نيست  ، دشمن و تفنگدار بزرگ هم نت نميان ، امروز قرار بود برگرده ، هيچ خبري ازشون نيست  ، من فردا دارم ميرم ، اين يعني .... هيچي به هيچي ....

چي بگم من ؟ ...........

 

_ مامانم تا به حال شونصد بار بهم گفته الهام مي خواي بخوابي عين آدميزاد برو يا رو تختت بخواب يا رو زمين دراز بكش  ، و منم شونصد بار گفتم كه وقتي آدم به حرف مامانش گوش نده و مامانش كه از در خونه ميره بيرون بره رو مبل دو نفره اتاق كه نصف قد درازش هم نيست  ولو بشه نتيجه اين ميشه كه خوابش ميره و پاش يه جايي لاي دسته مبل گير مي كنه  و يه چيزي به عرض پنج سانت در طول ده سانت پاش قشنگ سياه ميشه  و حتي نميتونه رو زمين بذارتش و بعد كه سياهي از بين ميره هر بار كه كشيده ميشه تا استخونش تير مي كشه .

پيام اخلاقيش هم اين بود كه عين بچه آدم به حرف مامانتون گوش بديد ...

 

_ بروبچ عزيز من دوباره دارم ميرم آهو  ، فردا ساعت 5 عازميم  ، والا ما كه هي ميگيم هفته ديگه دوشنبه برگرديم ، اما بقيه معتقدا هفته ديگه چهارشنبه بايد برگرديم ، تا ببينيم زور كي مي چربه ...

خلاصه اين كه يه ده روزي شرمون كم ...

 

_ اين سايتا را ديديد قد و وزن و اينا را بهش ميديد بهتون ميگن چقدر كمبود يا اضافه وزن داريد ؟  پريشب ما امتحان كرديم جاتون خالي 19 كيلو كمبود وزن داريم  ، به جان خودم اگه خالي ببندم اين يارو خودش گفت ، تازه همه چي را هم بهش درست دادم ، والا من فكر مي كنم با اين تفاسير من يك معجزه در طول تاريخ حيات بشريتم  ، الان چه جوري زنده ام خدا عالمه ...

 

_ از همين الان مامانم داره غر ميزنه بهم كه الي خانوم دوباره ساك بستن جنابعالي نشه پنج ديقه به حركت مثل دفعه پيش ، كه تازه از پاي اينترنت بلندت كنيم بري ساكت را ببندي ها ...

من نميدونم مگه ساك بستن چيه ديگه ، دو تا شلوار و دوتا پيرن ميخواي بندازي تو كوله ات و مسواك و يه كتاب و واكمنتم بهش اضافه كني ، خب اين كجاش سخته كه من از قبل همه را بچينم ؟ ...

( واكمنم را خيلي دوست دارم  ، مطمئنم اگه سي دي منم بگيرم به قدر اين واكمنم مورد استفاده نباشه ، نميدونم چرا بهش عادت كردم و باهاش راحت تر كنار ميام ، مخصوصا كه اينقدر كاست گوش كردني دارم كه اندازه اش سي دي ندارم ... )

البته اضافه بكنم كه جناب آهويي اينجا حضور دارن و با ما نميان ، چرا نمي ذارن من اينجا پيشش بمونم ؟

 

_ من آخر سر نفهميدم اينايي كه مي نويسم زياده يا كم ، يكي ميگه چرا اينقدر كم بود ، يكي مياد غر و دعوا كه زياده ، بابا بالاخره كمه يا زياد ؟ من به كدوم سازتون حركات موزون اجرا كنم ؟

 

_ اخبار را ديديد ؟  يكي از بخشاش مي گفت كه خانم ها از اينكه آقايون به حرفاشون گوش نميدن ناراحت نباشن ، چون مغز آقايون توانايي اينو نداره كه صداي زير خانم ها را تحمل كنه و حرفاشون عين پتك ميخوره تو سرشون ...

همينه ديگه ، شونصد بار تا حالا بهش گفتم رو خلقت آقايون يه تجديد نظري بكن ، بالاخره هر بنايي را ميشه اگه خراب شد بازسازيش كرد ، آقايونم ميشه ...

 ( البته من معتقدم صداي بعضي از خانم ها باره خود خانم ها هم غير قابل فهمه چه برسه به آقايون بدبخت كه ايراد هم دارن .  )

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ببين من داره كم كم اعصابم متشاكي ميشه ، بابا چي شد ؟

......... شرمنده اينجوري حرف زدم ، خب آدم كلافه ميشه آخه ، آدمه ديگه ، اونم آدمي كه صبر و قرار نداره .

من ميدونم كه هستي ، ميدونم كه مي بيني ، ميدونم كه مي شنوي ، ميدونم كه دوسم داري ، ميدونم كه عجابتم مي كني ، .......... الان از هر موقعي بيشتر بهت احتياج داريم ، نشون بده كه سفت و سخت پشتمون وايسادي و هيچ جوره وسط راه ولمون نمي كني ...

ميدوني من چي مي خوام ، بقيه را هم خبر داري ... ممنون .

 

تا بعد 

+ نوشته شده در  2005/8/7ساعت 23:1  توسط   | 

سلام

 

والا ما امروز به طرز عجيبي تمبل شديم بعدش هيچ متني ننوشتيم باره اينجا ، شبم كه بازي بود و نمي شد علي كريمي و بايرن را ول كنيم بياييم مطلب جور كنيم .

شرمنده اگه كمه .

 

_ داريم بازي را نيگا مي كنيم يه دفعه دوربين ميره رو نيمكت ذخيره هاي بايرن و يكي يكي ميره تا ميرسه به كريمي  ، تا دوربين رفت روي علي كريمي اينقدر شلوغ كردم و هي جيغ و داد راه انداختم كه مامانم ميگه الهام خل شدي ؟ ميگم خب مادر من علي الان تو بلاد غربته ، بين اينهمه آلماني زبون نفهمه ، بيچاره گناه داره ، بعد احساس تنهايي مي كنه ...

خلم ديگه ، چيكار كنم ؟

 

_ ما علي كريمي را فقط و فقط به خاطر علي بودنش دوست داريم و كريمي بودنش در اين علاقه دخلي نداره ، مطمئن باشيد ...

 

_ آقا دم شما غييييييژ ، هر شب يكيتون آن ميشه و به ما حال ميده ، نكنه با هم هماهنگ كرديد و به من نميگيد ؟ هان ؟  همين جور ادامه بديد ديگه من ممنونتون ميشم ، هرشب يكي بياد ما را تا صب همراهي كنه ، همين جور ادامه بديد ، خدا عوضتون بده ، يك در دنيا شونصد در آخرت بهتون بده ...

 

_ من چون عادت دارم تا صب خزعبل بگم خواهشا يكي آن بشه كه من بتونم خزعبل در بكنم كه يه وقت مرضي چيزي نگيرم  ، ديشب اينقدر با اين اميرخان خزعبل گفتيم كه اميرخان مثل اينكه متوجه گذر زمان نشدن ، يهو چمش باز كردن ديدن اي دل غافل صب شده ...

ما همينجا مراتب قدرداني از اميرخان را به جا مياريم كه نگن بي معرفتيم .

 

_ در مورد اميرووو خواهشا سوال نفرماييد اينجانب در بي خبري حاد به سر مي برم .

اين دشمن از خدا بي خبر هم كه همش تو نت تلپ بود نمياد از اون آمار بگيريم  ، خدا هيچ مسلموني را محتاج دشمن نكنه ، الهي آمين  _ اين آمينش را از ته دل بگين _ ...

( د همين نيومدنش داره اعصاب ما را ميريزه بهم ...  )

 

_ پس فردا وقتي قبض تلفن ما بياد ، مامانم منو تيكه تيكه مي كنه  ، ميدونم ، خودم ميدونم خيلي نت اومدم ، اما خواهشا همه را نندازين گردن من ، قول ميدم كمش كنم ، آقا من پشيمونم ، اشتباه كردم ، ببخشيد ، به جوونيم رحم كنيد ، سرزنش نكنيد ، آقا من جبران مي كنم ، قول ميدم ...

 

_ در راستاي همون كه بهمون نگن بي معرفت ، تفلد بشير را هم همينجا تبريك عرض مي كنيم ، بشير جان درسته كه من نمي تونم بيام جشنت ، ولي خب از همينجا حسابي تبريك بارونت مي كنم .

( نيومدنم هم دليل داشت كه پاي تلفن نمي تونستم بگم ، من اگه ميومدم جداي از اون دوتا مشكلي كه داشتم ، يكي از دستم ناراحت مي شد _ فكر مي كنم از دست تو هم ناراحت مي شد كه يه بفرما هم نزدي _ و من چون اصلا و ابدا نمي خوام ايشون از من به اندازه ي يه سر سوزن ناراحت باشن گفتم نميام اونجا ، مطمئنا هم نمي تونستيم تفلدت را ازش مخفي كنيم و بالاخره مي فهميد و من شرمنده مي شدم _ تو كه اينقدر پررويي شرمندگي حاليت نيست آخه _ خودت فكر كنم بهتر مي دوني كي را ميگم ، راجع به اين مسئله هم خواهشا ديگه صحبت نكنيم و ممنون . )

بازم تبريكات صميمانه ما را پذيرا باش .

از اونجايي كه قرارمون سر كادو تفلد را قبلا گذاشتيم  بايد بگم كادوي اينجانب به جنابعالي آرزوي بهترين ها و يه خورده عقل _ بالاخره يه سال بزرگ شدي خير سرت  _ به همراه كلي تبريك صميمانه و خودمه ...

تفلدت مبارك بشيرجان ...

 

_ بچه ها در مورد كامنت من شوخي مي كنم ها ، من منظورم اين نيست كه بيايين و بارم كامنت كيلويي بديد همون دو خط كامنت هم كافيه ، حرفاي منوئ جدي نگيريد ، يه چرتي ميگم .

خب هدي ؟

راستي هدي ، تو را خدا دوباره شروع نكن ، بابا سازمان من اين دو سه روز با رفتن اين مشاور بداخلاق غرغروم  و بي خيال شدن مدير حاتومچ  و متوقف شدن شايعه پراكني هاي تو  داشت يه نفس راحت مي كشيد و عين يه سازمان كار درست توي آرامش كامل و بدون هيچ دعوا و سر و صدا كارش را مي كرد ، بذار سرمون به كار خودمون باشه عزيز ...

اين درم ول كن ، هي باهاش تاب ميخوري ، بابا تا حالا شونصد تا در عوض كردم ، مي خوام از اين به بعد بكنمش پرده بزنم اصن  ، بابا كلي پول تا حالا ما خرج در اتاق مديريت كرديم ، بي خيال جون من ...

 

امشب دوباره افتخاري  داره ميخونه :

شايد نسيمي آيد و

بويي ز باغت آورد

تا در هوايت گل كند

خاكستر پرهاي من

داغ دلم بي گفتگو

از تو گرفته رنگ و بو

دلتنگ يك لبخند تو

چون غنچه سر تا پاي من

از من به جز اين هاي و هو

آداب و ترتيبي مجو

من آن شبان عاشقم

هو هوي من هي هاي من

من آن شبان عاشقم

هو هوي من هي هاي من

........

 

( من باره اين آهنگ افتخاري ميميرم ، نميدونم چرا اين همه عاشق اينم ، خواهشا يه بار با صداش افتخاري گوشش كنيد . )

در ضمن با اين فونت نوشتم كه به حرف هدي گوش كرده باشم ...

 

پ.ن : مثلا قرار بود خير سرم كم باشه و اين شد ...

 

_ كامنتا :

 

اميرخان : راستی علی کی هست !؟ چه نسبتی با تو داره ؟

 

پسرعموي گرامه كه از زمان تفلد تا 14 سالگي يعني وقتي كه اونا خونشون را عوض كردن با هم بزرگ شديم .

 

هدي : میخوای از این به بعد هر جا خواستم اول شم بنویسم : الهامهدی . یعنی همون هدی و الهام .آره؟هیییییییییه!

 

آقا پيشنهاد به جاييه ...

هدي : بیا ! اینم کامنت هوار متری
اعتراض داری بازم؟

بابا ما يه پرتي گفتيم ، تو چرا جدي گرفتي ؟

 

rasty?!..manam joze joosfanda behesab miam?..va ye soale dige che tory haghe joosfanda ro beheshoon midin?.....

 

ببين عزيزم تو ميتوني بياي دفتر من و با فرم كردن يه فرم يا يكي از اعضا بشي يا يه پستي توي سازمان را برعهده بگيري .

در مورد اينكه چه جوري حقشون را مي گيريم ، خب طي يك برنامه هاي بلند مدت و كوتاه مدت و يك سري كارهاي خيلي خيلي مهم و بين المللي ، بايد بياي تو سازمان تو خودت ببيني ما چه تشكيلات عظيمي داريم و چه كارا كه نمي كنيم .

 

مموشي : باز هم کم نوشتی که.... من از دست تو چی کار کرده بیده باشم خوبه؟

 

بابا اين كه زياد بيد ، كجاش كم بيد ؟ تازه بعضيا بازم دارن اعتراض مي كنن ، به خدا زياد بيد ...

 

مموشي : چه باحااااااااال... من اصلا نمیدونستم حاجت مخففه.... خیییییییییلی باحال بود... آقا ما هم هستیما

 

بابا شما خيلي باحالي ، نمي دونستي ؟ ، شما هم مثل تين ايجر بيا دفتر من ، يه فرم پر كن ، تا يا از اعضا باشي يا از كارمندا ...

 

مموشي : باز که علی را اذیت کردی... از دست تووووووووو.... حتمنه حتما باید این علی را یه سر بفرستی پیش من تا یه نخسه واسش بپیچم این قده تو سری خور نباشه.

 

علي را بالا ببري ، پايين بياري ، هركاريش بكني همينه ...

 

مموشي : راستی... ماشین حساب بدم خدمتتون ؟!

 

آخه اين محاسبات من با هيچ ماشين حسابي درنمياد بدبختي ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خودت كه ميدوني چي ميخوام ، لازم به ذكر نيست ...

خيلي مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/6ساعت 23:0  توسط   | 

سلام

 

_ بچه ها كسي اين اميرووو را نديده ؟  دو روزه اصلا خبري ازش نيست ، نامرد رفت كه رفت ، ما را يادش رفت  ، ........ رفتي و نوشتي كه از دوري تو ملالي نيست ، رفتي با يكي ديگه هيچ خيالي نيست ، يه روزم نامه ميدم بارت ، مي بيني با يكي ديگه ام ، هيچ خيالي نيست .... نه آقا اشتب شد ، جسوف بود  ، شما جدي نگيريد ؛ حالا نديديتش ؟

 

_ بچه ها اين تبليغ هاي چارلي و كارخانه شكلات سازي را ديديد ؟  خيلي باحاله ، من خيلي دوست دارم فيلمش را ببينم ، منو ياد بچگيام ميندازه ...

 

_ آقا تين ايجر خواسته در مورد سازمان يه توضيحاتي بارش بدم ، منم مختصر و مفيد عرض بكنم كه :

سازمان حاجت _ سازمان حمايت از جوسفندان تنها _ يك سازمان بين المللي است كه مهم ترين و اصلي ترين برنامه اش احياي حقوق از دست رفته تمامي جوسفندان در سرتاسر جهانه ، ما و اعضا و كاركنان سازمان با تمام وجود خودمون را وقف برنامه هاي سازمان كرديم و تا رسيدن به اهداف خود و سازمان از پاي نمي نشينيم .

همين فعلا كافيه ، بعدا بازم توضيحات عرض مي كنم خدمتت .

 

_ علي بازم اومده بود خونمون  _ بابا نگيد اي بابا ، اين كه رفته بود ، باره كاري اومده بود  _ من داشتم قاليمو مي بافتم  ، اومده ميگه داري عكس روي ماكاي را ميندازي روي قاليت ؟  ميگم چطور ؟  اشاره مي كنه به روزنامه ي ورزشي كه زير دستمه و عكس بزرگ روي ماكاي صحفه اولش را پر كرده ...

ميگه قالي بافي سخته ؟  يه خورده فكر كردم و گفتم باره تو و اون عقل ناقصت آره ، باره بقيه نچ ...

 

_ مامانم ميگه اين چه وضعشه الهام ؟ ميگم چه وضعشه مگه ؟  ميگه امروز فاطي زنگ زده اينجا بهش ميگم الي را چيكار داري ميگه ميخوام ازش اجازه بگيرم برم موهام را كوتاه كنم  ، گفتم خب اين كجاش مشكل داره ؟ اين يعني جذبه ...

ولي خداوكيلي كجاي دنيا يه نفر را ديديد كه رفقاش مي خوان آب بخورن زنگ بزنن اجازه بگيرن ...

 

_ آقا از اين به بعد ، هرجا هدي كامنت گذاشته بود و اول شده بود بدونين منم باهاشم ، هرجا هم من اول شده بودم هدي هم باهامه .

اصلا هدي بيا يه كاري خواستي كامنت بدي و اول بودنت را اعلام كني بگو الي هم اول ، منم همين كار را بكنم كه اينقدر مصيبت نكشيم ...

 

امشبم كوروس سرهنگ زاده هي داره تو گوشم ميگه :

اي دل ديگه بال و پر نداري

داري پير ميشي و خبر نداري

وقتي اي دل به گيسوي پريشون ميرسي

خودتو نيگه دار

وقتي اي دل به چشمون غزل خون ميرسي

خودتو نيگه دار

ديگه عاشق شدن ، ناز كشيدن

فايده نداره ، نداره

ديگه دنبال آهو دويدن

فايده نداره ، نداره

....

 

 

كامنتا : 

 

ژوزف بالسامو : تو چرا این قدر غلط غلوط داری تو نوشتن؟( دیکته چند می شدی تو ؟ )

 

بابا ديگه توي هر متن حداكثر دو تا غلط دارم ، هي ميگيد غلط داري غلط داري ، خوبه اسممون خانم غلط غولوطه ، خب نبايد غلط داشته باشم ؟

بچه ها از اين به بعد غلطي ديدين اعلام بداريد من متوجه بشم ، البته قول نميدم اصلاح بشم ، تا اين لاك غلط گير نگه اصلاح نميشم ، حالا شما بگيد ...

 

اميرخان : در مورد کاکتوس درست صحبت کناااااا..... آهان با گمبلی بودی.... ! خوب مشکلی نداره...

 

ببين اميرخان لب بود كه دندون اومد اولا  ، كاكتوس خودمه  ( منظور همون كاكتوسي مونه ها ) ، خودم ميدونم چه جوري حرف بزنم دوما  ، سوما هم ... هيچي ...

 

هدي : در مورد فونت هم امیر راست میگه . منتها من چون از قبل بلد بیده بودمش هیچ مشکلی تو خوندنش نداشتم! هوار تا هور بد فرم!

 

اصلا از قصد اونجوري نوشتم چمشاي اون دربياد به قول خودت هورهورهور ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

يه جورايي محاسبات من داره اشتباه درمياد ، چه جورياس ؟

 

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/5ساعت 23:0  توسط   | 

سلام

 

_ وقتي تصميم مي گيرم كم بنويسم از كنار هر چيزي به آسوني رد ميشم ، به اتفاقاي دور و برم فقط به چشم يه حادثه ساده نيگا مي كنم ؛ اما وقتي قرار ميشه زياد بنويسم ، هر اتفاق ساده تبديل ميشه به يه ايده ، مثلا وقتي چارتا ليوان ميفته و مي شكنه ، همون موقع درحالي كه سعي دارم خرابكاريم را جمع و جور كنم تو ذهنم دارم قضيه را بالا و پايين مي كنم كه ببينم چه جوري ميشه ازش يه مطلب جالب درآورد تا توي وبلاگ نوشته بشه ، به اتفاقاي دور و برم به چشم يه ايده نيگا مي كنم ، چشا و گوشام حساس ميشه ، از كنار همه چي با بي تفاوتي نمي گذرم ، يه دفعه همه چي پر رنگ ميشه و بي خيالي رنگ مي بازه ...

 

_ امروز به باباعلي ميگم بلتي قالي ببافي ؟ ميگه نه  ، فكر مي كنم در طول عمرم اين اولين _ و به احتمال زياد _ آخرين كاري بود كه از باباعلي درباره اش سوال كردم و گفت كه نميتونه انجامش بده .

هيچ كاري نيست كه باباعلي از عهده اش برنياد ، سال 4/5 كه گفتن باره درس حرفه و فن دفتر دوخت درست كنيم و شال گردن ببافيم ، دوتاش را دادم دست باباعلي  ، فقط باره نمونه دوتا رج بافتن را ياد گرفتم كه جلو معلمه نشون بدم مثلا بلتم  ، اما سر يه هفته يادم رفت و حتي نمي دونستم ميل بافتني را چه جوري بايد دستم بگيرم .

....... آخر شب باباعلي ميگه قالي بافتن را حالا ياد من ميدي  ..... با اين تفاصيل ديگه هيچي كاري تو اين دنيا نيست كه باباعلي نتونه انجامش بده ...

 

_ امروز داشتم فكر مي كردم ، ديدم حدود يك ساله مدام به طريقي باعث دوستي بين اين و اون شدم ، حالا تو بعضي موارد اگه به طور مستقيم نبوده ، يه جورايي جرقه اوليه اوليه و باعث و باني اولش من بودم _ كه معمولا اصلا به چشم نمياد ولي اگه دنبالش بري به من برمي خوري _ با اين حال بيشترش به طور مستقيم بوده ، بعد به اين فكر كردم تو اين مدت خودم چنتا دوست درست و حسابي پيدا كردم و يا بارم پيدا كردن _ همون جوري كه من بارشون پيدا مي كنم _ هرچي فكر كردم به جايي نرسيدم ، عجيبه ها ...

 

_ كاكتوسي گفته بود قبلاها انگشت سوممون از گرفتن مداد و خودكار قلمبه مي شد و حالا ... ، والا بايد بگم چون جديدا ميز كامپيوتر ما خيلي زود پر ميشه  ، مخصوصا بعد از ظهرها كه حس نوشتن من اون موقع زياده ، نميتونم تو ورد تايپ كنم ، مجبورم بشينم اين خزعبلات را رو كاغذ بيارم ، چون اگه بخوام بذارم باره بعد ديگه نميتونم جمع و جورشون كنم ، در نتيجه دستم داره كم كمك قلمبه ميشه و پينه بستن انگشتم همچنان ادامه داره ...

ببينيد من به خاطر شما چه زجرايي كه نمي كشم .

 

نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو

         اگه با هم بخوريم

         هلهله هاي من و تو

         چطوري ثبت بشه ؟

من :   عشق من !

         آب ها لنز مورب دارند !

         آدمو وارونه ثبتش مي كنند !

         عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه .

نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟

من :   من سياه و ... تو سفيد

نازي : آتيش چي ؟ تو آبا ، خاموش نمي شن آتيشا ؟

من :   نميدونم والله !

         چتره را بدش به من !

نازي : اون كسي كه چترو ساخت عاشق بود

من :   نه عزيز دل من ، آدم بود !

 

سالگرد درگذشت حسين پناهي را تسليت ميگم .

چه زود گذشت ...

 

_ گمبلي اصلا حالش خوب نيست  ، امروز با باباعلي حرف زدم ، گفت اميد چنداني بهش نيست  ، عين دكتري كه وايميسه چشم تو چشم همراه مريض بدحالش و ميگه ما تموم سعي خودمون را كرديم ، ديگه كاري از دست ما ساخته نيست ، بايد منتظر معجزه بود ، حالا باباعلي عين اين حرفا را نزد اما از قيافه و طرز حرف زدنش مي شد اينا را خوند  ، اول يه كم شوكه شدم ، آخه مگه مي شد ، گمبلي من حالش خيلي خوب بود ، نمي شد يه دفعه اي اين ريختي بشه ، به باباعلي گفتم شايد اشتباه مي كنه و ميشه بارش كاري كرد ، حتما حالش خوب ميشه ، مگه نه ؟  گفت _ نميدونم چه جوري گفت _ نه ديگه درست نميشه .

فكرشم آدم را اذيت مي كنه ، كاكتوسي كه اون همه بارش زحمت كشيدم و مواظبش بودم و دوسش داشتم به راحتي يه ليوان آب خوردن داره از بين ميره ، جلوي چشماي من داره آب ميشه و من هيچ كاري نمي تونم بارش بكنم ، فقط بايد بشينم و روز به روز تكيده تر شدنش را تماشا بكنم .

هيچ چيز تو اين دنيا زجر آورتر از اين نيست كه كسي را كه خيلي خيلي دوسش داري و يه جورايي بهش وابسته شدي و هر روز ميشيني نازش مي كني و باهاش حرف ميزني ، صب كه مي بينيش بهش سلام مي كني ، هر وقت از جلوش رد ميشي قربون صدقه اش ميري و ... ، تو حال و روز بد ببيني و دستت از همه جا كوتاه باشه و هيچ كاري نتوني بارش بكني ، جلوي چشمات از بين بره و تو تنها كاري كه مي توني بكني تماشا كردن مرگشه ...

 

_ فكر نمي كردم ياد گرفتن قالي بافي اينقدر آسونه ، هميشه فكر مي كردم خيلي كار سختيه ، اما حالا مي فهمم ياد گرفتنش كاري نداره ، تازه خيلي هم جالبه ، همون جور كه فكر مي كردم خيلي باحاله ...

 

_ دو ساعته نشستم اين سايت سنجش نچبت باز بشه ، باز كه شده دنبالش مي گردم ، ميگه همچي شخصي تو ليست نيست  ، بيجا كرده تو ليست نيست ، هم تو هم اون ، به زور خب جاش بده تو ليست ، يعني چي كه نيست ؟ بايد باشه ، حتمي بايد باشه ، هي اعصاب ما را خورد مي كنه ...

شايدم مشخصات اشتباهه ، نميدونم والا ...

 

_ ديشب مموشي پيشم بود _ البته آخراش ديگه من هي دي سي مي شدم و نتونستم دوباره بيام نت و ازش خداحافظي كنم _ بروبچ همين جوري هر كدومتون يه شب پهلوم باشيد حله ...

 

_ آقا انگاري اصلا قسمت نيست من با اين ياهو ورژن هفت كار كنم ، چند وقت پيش ريختمش خوشم نيومد دوباره رفتم سراغ همون شيش ، امروز بازم ريختمش بابايي ميگه خوشم نمياد همون قبلي را ميارم  ، ميگم پدر من بذار يه شب باشه من باهاش كار كنم ، ميگه نه كه نه ، نذاشت پنج ديقه ، اصلا سه ديقه ، جهنم و ضرر اصلا دو ديقه من باهاش كار كنم ، عقده اي شدم به خدا .

بچه ها كي اين ياهو را نصب داره من بيام يه خورده باهاش ور برم ؟ دارم عقده اي ميشم ، فقطط دو ديقه باهاش بازي مي كنم ها ...

بشير ؟ تو قرار بود نصبش كني ؟ نصب كردي ؟ ميذاري من بيام خونتون يه خورده باهاش ور برم ؟ بابا داغش به دلم مونده كه يه خورده بهش ور برم ببينم چه مدليه ...

 

_ آقا _ بدجوري افتاده تو دهنم ها  _ چرا هرچي ميشه مي ندازيد تخصير من ؟ اين باهادر كليدا را گرفته دستش ميره تو هزاردستان شلوغ بازي ، به من چه سوگلي شما دسته گل كه چه عرض كنم تاج گل به آب ميده ، هي هرچي ميشه الهام بود ، الهام بود ، اصن من قهر مي كنم ، يعني چي ، ديوار از من كوتاه تر پيدا نكردين ؟ بچه را ميايين الكي دهوا مي كنين ، من تا حالا يه بارم اون تو نرفتم ، هي بهتون مي زنين ، نامردا ، اين باهادر را بزنين كه من هرچي مي كشم از دست اون مي كشم ، خودم يه روز ترورش مي كنم مخش مثل مخ اون آقا قاضيه بپاچه بيرون ... ، من قهر بيدم ، با من حرف نزنين ، لوساي بي ادب ...

( اميرووو كجايي كه اخم كني و بگي بچه غربتي بازي درنيار ، دوباره لوس شدي تو ؟ اين كولي بازيا چيه ؟ ، اين چه وضعشه ؟  ...

خدا وكيلي اگه بود همين طوري مي كرد ، عينا همين حرف را ميزد .  )

 

_ تين ايجر جان من فردا در مورد سازمان توضيح ميدم ، ببخشيد كه امشب نشد .

 

_ كامنتا هم بي خيال .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

هيچ ملالي نيست جز ، نميدونم ، بي خيال ...

بابت همه چي مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/4ساعت 23:59  توسط   | 

سلام

 

_ بابا اين چه وضعشه ؟ همتون با هم هجوم آورديد تهديد و دعوا و مرافعه و كلي داد و بيداد كه تو چرا كم مي نويسي  ، بابا به جون خودم تازگيا اين انگشتم را نمي تونم تكونش بدم ، بدبخت پينه بسته از بس باهاش تايپ كردم  ، بعدشم خب بعضي وقتا آدم هرچي زور ميزنه ، خودش را به در و ديوار مي كوبه ، بالا و پايين مي كنه ، دريغ از يه كلمه ، حرفدونش خاليه ، به قول اين اميرووو هيچي به مخولياتش نمي رسه  ، بعدشم خب خزعبل گفتن سخته ، انرژي مي طلبه ، اين همه روز پشت سر هم كيلو كيلو خزعبل دادم بيرون ، ماشين هم بود مي پوكيد ، من كه ديگه جاي خود دارم ، حق نداشتم دو روز استراحت كنم بعد دوباره به ميادين برگردم ؟  خب از امروز به بعد باز سعي خودم را مي كنم بخزعبلم  ، ديگه چه كنيم ؟ ما آخر ، سر اين معرفت و مرام و دل و اينا انگشت كه چه عرض كنم جونمونم ميديم .

 

_ بابا گلي جون تو چرا همچي مي كني ؟ من اون شب كه باهات حرف زدم اينقدر تو عالم خودم پرت بودم كه اصلا فكر نكردم پيشنهادت جديه ، و وقتي بابايي پيشنهادت را مطرح كرد من متوجه شدم نه بابا قضيه جديه ، اگرنه همون شب به خودت مي گفتم نظرم درباره اش چيه ، وقتي بابايي اون پيشنهاد را از طرف تو مطرح كرد و من ديدم كه جدي بايد نظر داد ، نظر خودم را اعلام كردم .

بعدشم اسم مهم نيست ، مهم كاريه كه قراره بكنيم ، منظور من اين نبود كه اسمش همون باشه چون كار ما جديه و اينا ، منظورم اين بود كه باره جايي كه ما درست كرديم هزاردستان بيشتر ميخوره ، بعدشم با همين اسم هم مي تونيم اونجا خونه مادربزرگه بازي كنيم ، ولي اگه اسمش را عوض كنيم ديگه نمي تونيم به نظرم كار جدي توش بكنيم .

بعدشم نظر من يه نفر ملاك نبود ، راي گيري بود ، بايد نظراي باقي بچه ها را هم مي ديديم ، باقي بچه ها هم هركدوم با دليل خودشون نظر دادن .

در كل ، با همين اسم ميريم اونجا خونه مادربزرگه بازي ، قبول ؟

حالا آشتي ؟

 

آن مرد ... آن بغض ... آن غرور ... آن اشك ... آن مرد ... آن اشك ... امان از اشك ... دستم را گرفت و گوشه اي برد و دري وري بافت كه ‹‹ مرد گريه نمي كند ›› .

گفت و گذشت تا آن روز كه روز ديگري بود . تا آن روز كه مرد آمد . جلوي صدها دوربين و ميليون ها چشم ، جلوي من ، جلوي ما ايستاد . خواست حرف بزند . هميشه خوب حرف مي زد . اما اين بار انگار يك چيزي گره مي شد در كلماتش كه هيچگاه گره نمي خورد . انگار يك چيز لكنت مي شد در كلامش كه هيچگاه الكن نمي شد ... و گفت . گفت كه قرار نبوده بيايد ... گفت كه چرا باز هم آمده ... گفت كه اميدوار است ... گفت كه هركس صدا و سخنش را به او رسانده از او خواسته كه بيايد ... و بغض ... مقاومت ... بغض ... و مرد سرزمين من كه چهار سال ، حرف و تهمت و دشنام و كج فهمي و نافهمي و بحران را تاب آورده بود ، اشك را تاب نياورد ، ريخت .

مرد سرزمين من با همان بغض و اشك يك خط در ميان گفت كه سرمايه اي ندارد جز آبرويي كه به زحمت اندوخته ، گفت كه با همان سرمايه پا به ميدان گذاشته است ، گفت كه ... گفت كه ... چه اهميتي داشت كه چه گفت وقتي كه آن بغض و اشك ها هزاران حرف نازده داشتند .

 مرد كه گريه نمي كند . مرد تا آن روز گريه نمي كرد . اگر تملق است ، جوزدگي است ، هرچه هست از آن روز ، مرد سرزمين من اشك را حرمت بخشيد .

دستش را گرفتم ، گوشه اي بردم ، گفتم كه گفته بودي مرد گريه نمي كند . گفتم نگفته بودي ابر مردها گريه مي كنند و خوب هم گريه مي كنند . طفلي تا آن روز ابر مرد نديده بود .

ابر مرد سرزمين من ! چهار سال پيش گريستي كه اندك سرمايه اي داري ، اندك آبرويي كه آن را در طبق اخلاص گذاشته اي . امروز گريان مي گويم كه به من ، به ما و به سرزمين من هم آبرو بخشيدي و سرمايه دار مي روي . مي گويم ... مي گويم ... اي امان از اين بغض ... امان از اين اشك ...

امير مهدي ژوله – چلچراغ

 

اين از همون شماره چلچراغي بود كه گفتم جالبه .

 

_ مدام شبا يكي دم گوشتون غر بزنه ، هركاري كه بكنيد شروع بكنه عين اين پيرزناي بداخلاق غرغرو ، غرغر كردن و آزار و اذيت و اخم و تخم ، شما هم هي مجبور باشيد تحمل كنيد و باره هركاري كلي توضيح بديد و توجيح بياريد و خلاصه مصيبت .

آقا من اعتراف مي كنم شبا وقتي نيست يه ريز غر بزنه ، اينجا يه چي كمه ، آدم دلش حتي باره غرزدن هاش هم مي تنگه .....

 

_ مي بينم كه .... اي بابا ، بازم كه من چيزي نمي بينم ، مش جب ؟ .......... مش رجب ؟ ......... ممممممممممش رررررججججججججببببببببب ؟  ... كجايي تو بابا ؟ يه ساعته دارم داد ميزنم ، مشتي بيا اين عينك منو ببر بشور  ........... بابا من از عينك شستن بدم مياد ، بيا ببرش ديگه ........ اي بابا ، اين مشتي كجا رفت ؟ .... يه ساعته من منتظر عينكم نشستم ... مشتي ؟ .... مشتي ؟ .... مممممممممشتي ؟  .... كجايي تو ؟ شستي ؟ ايول ، دمت غيژ ، مقسي مشتي  ....... كجا بوديم ؟  .... آهان .... مي بينم كه همه ديگه ميرن سازمان ميزنن باره من ، بابا خيلي عاليه ، خيلي عاليه ، هدي حالا من بيام بي خود و بي جهت باره سازمانت شايعه درست كنم و بهتون بزنم ؟

( الحمدالله همتون مي دونين بهتون را چه شكلي مي خونن و معنيش چيه ديگه ؟  آخه يه آدم خنج  نمي دونست ، گفتم نكنه بقيه هم ندونن .  )

 

_ رفتم دار خريدم  ... هرهر نكن ، تو دلت هم قند آب نشه  ، من اگه قصد خودكشي داشته باشم خودم را دار نمي زنم ميرم خودم را از پل عابر پياده پرت مي كنم پايين اين راه بهتره  ... كجا بوديم ؟ آهان رفتم دار خريدم ، دار قالي عزيز من ، قراره مامانم بشينه بهم ياد بده  ، اين يه كار را خيلي دوست دارم ياد بگيرم ، حالا كه مبتدي ام ، پس فردا يه قاليبافي بشم از خودش قشنگتر .

 

_ به فاطي ميگم بيا خونمون ميگه مهمون خارجي دارم  _ بابا منم خارجيم ، از دهات پاشدم اومدم ، خب اينجا خارجي حساب ميشم ديگه  _ دوباره بهش ميگم بيا ميگه پام درد مي كنه نمي تونم  _ دروغ ميگه ، با اين پاي عليلش پاشده تا خونه مامان بزرگش اونم كجا اون ور شهر كه از ما خيلي دوره يعني نياوران رفته اما اينجا نمي تونه بياد  _ يه كاسه اي زير نيم كاسه است ،  اين صادق ما نميتونه دو روز اينجا نيومدن را تحمل كنه ، حالا قضيه چيه خدا ميدونه .

 

_ هدي خانوم ، اوامر شما اجرا شد  ، ديگه امري باشه ؟

 

باد آمده است و همه ي روياها را با خود برده است .

 

اينو گفتم كه .... والا اصلا نمي دونم باره چي گفتم ، بي خيال ....

 

_ آقا اينم زياد ، راضي شديد ؟  نمي دونين من الان با چه زجري دارم آپ مي كنم ، به جون خودم دو ديقه اي يه بار دي سي ميشم  ، حالا فرض كنيد در كيسم بازه صداي جيغ و داد مودم همين جوري آدم را كر مي كنه چه برسه به اينكه در كيس هم باز باشه  ، همه جا ساكت بعد اين مودم هم سوهان روح آدم ....

 

كامنتا :

 

هدي : والا تقصير من نبيده بيده كه من نمي تونم شبا از يك تا دو آن باشم .آخه ما شيفتي كار ميكنيم . شبا شيفت داداشيه. اوشون پست رو تحويل ميگيرن كه خدايي نكرده كار ملت رو زمين نمونه . خلاصه من كه خيلي دوست داشته بيدم كه شبا آن شم ( اصلا نت شبا ميكيفه!) اما خب طبق مذاكرات سازمان بين اللمل تصويب شده شيفتي كار كنيم!

 

چه بد ، من شبا تنها بيدم  ، يكي بياد با من ، من تنها نباشم خب .....

 

سروناز : والله نمیدونم قدرت خداست یا دست من یهو این ور اون وری میره بعد خود به خود گکلیک می کنه.. جدیدا هر وقت اینجا رو باز می کنم.. "کویر" و "جینگیلی" هم باهاش باز میشه!!!!!!

 

شما تازه فهميدي ؟ اين از عجايبي است كه خودم پيداش كردم  ، حالا اين كه خوبه ، يه زماني اين وبلاگ اميرووو را كه باز مي كردي مال من باز مي شد بعد كوير باز مي شد و بعدش جينگيلي ، يعني دوستاي بدبخت اميرووو كه مي خواستن برن وبلاگش كلي زجر مي كشيدن ....

 

اميرووو : هین ؟ چرا چشات در اومده ؟ ندیدی ملت میان مشهد از کافی نت کامنت میزارن ؟

 

چمشام در اومد چون اين لباسي كه تنته خيلي زشته  ، رفتي مشهد آبرو حيثيت ما را برباد بدي ديگه ؟

 

اميرووو : اومدم اینجا یهو خوف ورم داشت جونه الی...اخه یهو با جمعی از برادران و خواهران کشور هم جوار روبه رو شدم !!! یه تیریپ گفتم نکنه از مرز رد شده باشم خدایی نکرده !

 

حالا مطمئني اونجا مشهده ؟  به تو و اون صادق خنج و مرتضي اعتبار نيست  ، يه دفعه ديدي عوضي رفتي ، تو كه ماشالا هزار ماشالا آلزايمر و اينا داري  ، صادقتونم كه مخ نداره  ، مرتضي هم كه پرته  ، خدا را چه ديدي شايد از يه جا ديگه سر درآوردين .

در ضمن اينقدر جون منو قسم نخور ، چه معني داره ؟  از سر راه كه نياوردمش .

 

اميرووو : چیکار کنم که دیگه دلم تنگیده بود...تو مسنجر که نبودی..گفتم بیام اینجا..

 

تو خجالت نمي كشي ؟ نه جدي نمي كشي ؟  تو چمشاي من نيگا كن خشنگ  ، خجالت نمي كشي تو چمشاي من زل ميزني اونم روز روشن جلو اين همه آدم دروغ ميگي ؟  دلت تو بتنگه ؟ باره من ؟ .... يه حرفي بزن با عقل جور در بياد بابا ، يه چي بوگو آدم بتونه باورش كنه ، برو برو اين حرفات ديگه ضابلو شده ، بيا برو اين چيزا را نگو .......

 

اميرووو : من برم خربزه بخرم ....

 

تو به هيچ دردي نمي خوري  ، من نميدونم اين بچه ها چه طوري بهت اعتماد كردن فرستادنت بري خربزه بخري ، يا اونا عقلشون مجل داره ، يا از تو بدترن ...

راستي حال دماغت خوبه ؟ رفتي گچ بگيريش ؟ بلايي كه دوباره سرش نياوردي ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ميدونم ديگه درست نيست هرروز بگم ، يادت كه نميره ، ميدونم ، پس ديگه نميگم ، تا بدي ، منتظرم ها ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/3ساعت 23:58  توسط   | 

سلام

 

_ خيلي مسخره است ها ، هنوز هيچي نشده دلم باره بدخلقي تنگ شده  ، آقا يكي بياد با من بداخلاقي كنه ، يكي بياد منو دعوا كنه ، بدجورعادت كردم مثل اين كه .

 

_ هي ميگيد زياد بنويس ، بابا مگه قرارمون نشد كم بنويسم ؟ اگه جواب كامنتا نبود كه فكر مي كنم وبلاگم از دو سه خط هم تجاوز نمي كرد .

 

_ خيلي امشب اينجا سوت و كوره ها  ، تنهايي يه خورده ترسناك شده  ، بچه ها يكيتون بياد شبا ساعت يك و دو به بعد آن بشه من تنها نباشم .

 

_ جينگيلي هم به روز شد ، يه سر بريد پيشش .

 

اصلا حوصله هيچ كاري ندارم ، كامنت جواب دادن هم يه كاره ديگه مگه نه ؟

الان ساعت دقيق 3:17 است ، بنده هم خيلي تنهام ، هيچ كس امشب آن نيست ، هرشب اينهمه آدم اينجا بودها ، حالا يه امشبه را كسي نيست ، رفيقم را هك كردن ، يارو اومده فحش ميده ، خب بابا بيا حرف بزنيم فحش چرا ميدي عمو؟ مي بينم ديگه داره عصبي ميشه ، جوابش را نميدم ، الان ميزنه ما را هم هك مي كنه مصيبت راه ميافته ، آي ديم را از تو ليستش والا پاك كردم ، حالا اگه نتونه كاري بكنه شانس آوردم .

راستي هدي تو كه گفتي بودي تو وبلاگت از قوانين هزاردستان ميذاري ، پس كوشي ؟

آقا من ميرم دنبال ول گردي تو كوچه پس كوچه هاي اين دنياي مجازي ، شما هم بريد خوش باشيد .

اين افتخاري  هم همش داره تو گوشم مي خونه كه :

نی و نای چوپون ، سحر خروس خون ، میگن تو قصه بودی ، همه رودخونه ها ، دشت گلپونه ها ، حتی کوه و صحرا ، همه می دونن تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی ، دیگه از شهر تو ، سر شب یا سحر ، تا خبر دار بشی ، رفته ام بی خبر  ....

 

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ميدونم كيفيت بهترش حالا حالا ها نميرسه ، رسيد يدونه اش را اون گوشه موشه ها باره من نگه دار .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/2ساعت 23:57  توسط   | 

سلام

 

ساعت 3:30 نصفه شبه ، هيچي هم آماده ندارين كه بذارين تو وبلاگ ، مختون هم هنگه ، دلتونم گرفته ، بعد تو كوچه پس كوچه هاي دنياي مجازي ول مي گردين ...

شرمنده ، هيچي ندارم كه بگم ....

اين شعر را كه خيلي دوسش دارم داشته باشين ، تا ببينيم چي ميشه :

 

عزيزم ...

اگه نميتونم هميشه مال تو باشم ...

اجازه بده بعضی وقتها مال تو باشم ...

و اگه نميتونم بعضی وقتها مال تو باشم ...

بذار هر وقت که تو ميگی کنار تو باشم ...

اگه نميتونم دوست خوب و پاک تو باشم ...

اجازه بده دوست پست و کثيف تو باشم ...

اگه نميتونم عشق راستين تو باشم ...

بذار باعث سرگرمی تو باشم ...

اما منو اينجوری ترک نکن ...

بذار در زندگی تو ...

دست کم يه چيزی باشم ...

 

_ اميرووو داره ميره مسافرت ، اونم مشهد ، ساعت 4 بعد از ظهر ميره ، احتمالا شنبه برمي گرده ، اونم چي با دماغ شيكسته  ، دماغشون الان تو آفسايده  ، بعد دارن ميرن مسافرت ، خب گفتن اين خبر را اطلاع بديم يه وقت بارشون نگران نشين .

( آقا _ يا خانوم  _ يه هفته خوشي ، ديگه نيست هي دعوام كنه ، باهام بداخلاقي كنه ، بهم غر بزنه ، بدجنسي كنه ..... ، يعني يه هفته آرامش خيال .  )

چي ؟ نه بابا ... چيزي نگفتم .... نه خيالاتي شدي ... داشتم همون رفتنت را مي گفتم ، آره ....

آره ديگه بچه ها ، اميرووو هم داره ميره مسافرت و اينا .

ببين اميرووو ، اولا سوغاتي ما يادت نره  ، دوما اوني كه بهت گفتم بگي را يادت نره  ، سوما عين بچه آدم ميري ، عين بچه آدم هم برمي گردي  ، مواظب خودتم باش ، خب ؟

اينم فقط خودت بشنو : يه هفته جات بدجوري خاليه ، دلمون بارت تنگ ميشه  ، زود برگرد خب ؟

 

_ هدي جونم همين روزاست كه اسبم را زين مي كنم ، آماده اي كه ؟

 

_ اينم يه وبلاگ كه اخبار هزاردستان را فعلا مي نويسيم توش كه كار راحت تر باشه ، ممنون ميشيم سر بزنيد .

 

_ بچه ها پيشنهاد مي كنم ، چلچراغ اين هفته را بگيريد ، پرونده اين هفته اش اختصاص داره به خاتمي ، چيز جالبيه ....

 

كامنتا :

 

سروناز : هی میگن فایده این وبلاگا چیه.. نمی فهمن دیگه.. بنا به توصیه شما من یه چند روزی رفتم ترک کنم این اینترنت رو.. خوبه کلی پیش رفتم.. تازه به توصیت عمل کردم رفتم پارک پیش معتادا.. بابا این اینتر نت چیخ ما میکشیم؟ اونا یه چیزای دیگه می کشن که خیلی بیشتر حال میده...

 

بابا من نگفتم برو پهلو معتاداي ديگه ، گفتم برو پهلو اونايي كه شبيه خودمونن ، اونا بدبختا را كه نميتونن سرپا وايسن چي كار داري ؟ معتاداي مثل ما عين آدميزادن ، برو پهلو اونا .

 

اميرخان : الهام ! من کنجکاو شدم که ما چشمامون رو میبندیم تو چیکار میکنی ؟ (آیکون کنجکاوی که بعدا اختراع خواهد شد(

 

يه فوضول سنج عالي اختراع مي كنيم .

 

اميرخان : ببین ... بعد از دعات بحث خش دار و با کیفیت و اینایی که گفتی ... خوب اینا نامفهومه دیگه ... خودت گفتی بپرسا وگرنه نمیپرسیدم ...

 

اون بخش دعا كه باره شما نيست ، معلومه متوجه نميشي خب  ، اوني كه بايد متوجه بشه ميشه ، فقط خدا كنه گوش كنه ...

خوب كاري كردي پرسيدي ....

 

هدي : راستی حرف شیرینی زدی؟ خبریه؟ ( گریه!!!)

 

من و تو و اينا ديگه ....

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

پشت سر مسافرمون آب كه نمي تونيم بريزيم ، در دسترس نيست ، پس فقط ميسپريمش دست خودت ، خب ؟

نرسيد ؟ كيفيت خوبش را ميگم ....

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/8/1ساعت 23:57  توسط   | 

سلام

 

اول اينو داشته باشيد :

 

سام عليك

------------------

همه اونايي كه تو اين چند روز هي اين ور و انور نشستن و ابراز ناراحتي كردن يه نموره دل بدن ؛ گوش كنن ....... اولندش ما يه معذرت خواهي گنده به همتون بدهكاريم ......... حالا به چه زبوني بگم ببخشيد ....... والا به عقل ناقص خودمون اينطور ميرسه كه به زبون شيرين فارسي بگبم از همه زبونا بهترتره ............ پس تو رو به حق حضرت دوست ......... يا اصلا به حق هر چي كه شما بگين .......... ببخشيد ..........

----------------

اما بعد ...... خدا به سر شاهده ...... من پيرمرد ...... تو اين ظل گرماي مرداد ......وسط روز ....... پاشدم عصا زنون ...... رفتم بهارستون .......... راسته خيابون جمهري رو گرفتم ....... هي برو هي برو...... از اين مغازه به اون مغازه ....... گشتم و گشتم تا يه كارت دعوت خشگل ......كه در شان و مقام مهمونايي باشه كه ميخوان بيان جشن افتتاحيه ....... خلاصه بعد كلي بالا ؛ پائين رفتن ....... يه كارت دبش از يه مغازه دونبش سر ظهيرالاسلام انتخاب كرديم ........ برگشتيم ؛ نشستيم با سلام و صلوات به خط خودمون متن دعوت نامه رو روي تك تك كارتها نوشتيم ......... به دست مبارك خودمون گذاشتيم تو پاكت ......بهادر رو صدا زديم كه كاش لال شده بوديم اينكاررو نميكرديم ....... خدا بگم چيكار كنه اين بهادر رو ........ همش تقصير اونه......... كارتها رو داديم يه دستش ....... ليست آدرس مهمونا رو هم داديم اون دستش ........كلي هم سفارش كرديم ....... پدرسوخته پاشو گذاشته تو كوچه ......... چشش خورده به بروبچه ها كه داشتن فوتبال بازي ميكردن ....... پاكتا رو گذاشته رو پله خونه همسايه و .......... د بدو دنبال توپ ........... تا كي ؟ ......... تا صلوة مغرب ......... بي وجدان تازه اون موقع يادش افتاده ما اونو پي كار فرستاديم ...... رفته سراغ كارتها ....... اگه شما پشت گوش ميرزا آغاسي رو ديدين ......... اونم كارتها رو ........ وقتي رسيده پاي پله چشتون روز بد نبينه ........ ديده جا تره ......... بچه ( ببخشيد كارتها ) نيست .........اينا رو بعدا بچه هاي كوچه پشتي تعريف كردن ....... خود پدر سوخته اش كه گم و گور شده ....... هر كي گوش بهادر رو بذاره تو دست ما ........ خودم يه مشتلق حسابي بهش ميدم ........... پس تا دير نشده و از مرز رد نشده بگردين پيداش كنين ........ خلاصه ما مونديم و يه روسياهي بزرگ ......... شما هم به بزرگي و بزرگواري خودتون ببخشيد ........ نكنه شما هم مثل اون مرد گنده قهر كنين ( كل علي تو خجالت نميكشي قهر ميكني ).......... من پيرمرد دلم طاقت اين وضعيت رو نداره ......... يه بلايي سرم مياد خونم مي افته گردنتون .............

-----------------------

راستي بهتون گفتم يه عزيزي يه پيشنهادي داده مثل دسته گل ............ آخه خودشم گله ............ گلي جونم ....... دارم به پيشنهادت فكر ميكنم .......... ميدونين پيشنهاد گلي چيه ؟ .......... فرمودن اسم هزاردستان رو بذاريم ( خونه مادر بزرگه ) ..........  پيشنهاد قشنگيه ............. شما چي ميگين ؟ ..........

 

خب ، اول در مورد اين نظريه بابايي بگم ، به نظر من خونه مادربزرگه باره اونجا خوب نيست ، به اونجا و كار ما نمي خوره ، اگه قراره اسمش عوض بشه يه چيز بهتر از هزار دستان بشه ، از نظر من خونه مادربزرگه خوب نيست ، اگه اسم بهتري از هزار دستان پيدا كرديد ، بذاريد .

 

_ تا حالا دقت كرديد تموم جعبه شيريني هايي كه دورش طناف پيچ شده ، يه گوشه اش پاره است ؟

 

اندر باب هزاردستان حرفاي مموشي هم بخونيد :

 

میگم اولندش که اگه نوبتی باشه خیلی عالیه.. ولی... فکر بعدش را هم بکنید.... اگه یکی مث من که کارش معلوم نیست یه هفته ول کنه و بره.... اون وقت چی... نظمش به هم میخوره دیگه...... حالا این مهم نیست....بعدش اصلا آقا.. آدم همش که حرفش نمیاد..... حرفی هم که به زور زده بشه خیلی خسته کننده میشه و کیفیت وبلاگ را میاره پایین..... مثلا من خودم را مثال میزنم... من گاهی برای پست یه مطلب توی وبلاگ ااااین قدر به خودم فشار میارم ولی چیزی نمیاد....... فکر اینم بکنید که دو ماه دیگه سال تحصیلی شروع میشه.... خیلی ها زیاد وقت ندارن... یا زمان امتحانات نظم کار به هم میخوره... وقتی هم که ول بشه دیگه جمع و جور کردنش سخته.....

 

كامنتا :

 

كاكتوسي : تازه كجا نوك سيا و مخمل عاشق هم بودن؟ (غش غش در حد دل درد)

 

تنها چيزي كه راست كار ما نيست همينه  ، اين تهمت ديگه به من يكي نمي چسبه .

 

كاكتوسي : الهام بابا زن و بچه مردم اينجا رفت و آمد ميكنن، اخه اين چه كاريه؟ اين همه بوس اونم قبل از محرميت (اخم و تكان سر بصورت افقي(

 

مگه نگفتم چمشاتون را ببندين ؟ نه جدي گفتم ببندين ديگه ، حرف گوش نمي كنين چرا ؟

 

اميرخان : اون که نقشه گنج نیست بابا !!!! (غش غش غش)

سر کارید داشه من ... من و بروبچز چند سال پیش اونو ساختیم تا چهار نفر امثاله شما رو بزاریم سر کار (غش غش غش / دماغ در حال دراز شدن) ... الانم که میبینی دارم بهتون میگم ... واسه اینه که دلم واستون سوخت ...

 

ميشه بري كنار و بازيمون را خراب نكني ؟

 

اميرخان : بچگیام اصلا باهاش حال نمیکردم . مخصوصا خوده مادربزرگه خیلی قیافه وحشتناکی داشت ...

 

تو نه ذوق داري نه سليقه نه احساس نه هيچي ديگه ، در ضمن ، اصلا ترسناك كه نبود هيچ ، خيلي هم خشنگ بود ، تو زيادي بچه ننه بودي احتمالا .

 

اميرخان : همیشه باید یه چیزی تو متنات باشه که ما سر در نیاریم ... ولی خوبه ... نشون میده که اینجا راحتی .

 

ببخشيد تو اين چند وقته اين تنها متني بود كه ابهام نداشت ، كجاش مبهم بود تفهيمش كنم ؟

 

هدي : وقتي داره كار ميكنه يهويي درشو وا كني ببيني سي ديه چه جوري داره ميچرخه! .... هه!

 

منم همينشو دوست دارم ديگه ، هي درش را باز كني بعد با ذوق و شوق بگي ااااا مي چرخه  ، اين بلا را سر پلي استيشن حميد هم مياوردم .

 

هدي : من خيلي وقته كه دارم دلقك بازي در ميارم. بذار اين اشكها و التماسهامم بذارن به حساب دلقك بودنم . ديگه چه فرقي ميكنه؟ ... وقتي بگي و بگي و بگي و در مقابل حس كني بقيه انگاري دارن يه فيلم خواب آور تماشا ميكنن ؟

 

ول كن عزيز ، بي خيال همه چي ، دلقك بودنم را دوست دارم چون باعث خنده ي كسايي ميشم كه بارم خيلي عزيزن ؛ حالا اين خنده مي خواد قهقهه باشه ، مي خواد لبخند باشه ، مي خواد نيشخند باشه ، مي خواد زهرخند باشه ، هرچي باشه ، باشه ، فقط مهم اينه كه باشه .

 

اميرووو : تو که همه ی اخلاقای منو گذاشتی رو مخمل که مومن !..بیچاره مخمل !!! ( نیش (

 

 اينو ، مخمل همين شكلي بود ، تازه اش هم ، تو كلي اخلاق بد ديگه داري كه مخمل بدبخت مادرمرده اصلا نمي تونست داشته باشه .

 

اميرووو : والا به خدا ! بت میگم آروم بشین نمیشینی (نیش (

 

يادم ندادن آروم بشينم ، بهدشم من آروم بشينم و شلوغ نكنم ، كي تو را اذيت كنه ؟

 

اميرووو : میگم این دعاهات خیلی مشکوکه ها ! کلک داری چی کار میکنی تو ؟ زیر آبی یه چیزایی دارین رد و بدل میکنین !

 

آي دلت بسوزه ، آي بسوزه ، نميدوني چه حالي دارم مي كنم ، فقط اون بفهمه چي داري ميگي ، بعد هيچ كس هم نتونه ازت بپرسه منظورت چيه ، آي بسوزه .....

فكر كنم اينا تنها چيزايي باشه كه ازش خبر نميشي ....

 

_ مي خوايد چمشاتون را ببندين ، مي خواد وا بذاريد ، همينه كه هست ، هدي :

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بابا همون خش دارش را بده ، كيفيت خوبش را كه كنس بازي درمياري باره خودت نيگر داشتي .

نميدي منم ببينم ؟

خيلي باحالي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/7/31ساعت 23:56  توسط   | 

سلام

 

_ جاتون هميشه سبز  ، ديشب داشتيم با گلي حرف مي زديم  ، آقا كلي فيض برديم  ، اول كه يه بطري پيدا كرديم توش نشقه گنج بود ، نشقه و وسايل و قايق بادبانيمون را برداشتيم و رفتيم دنبال گنج .

بعدشم با هم شعر خونه ي مادربزرگه را خونديم و كلي خنديديم  ، تازه باره همتون هم اسم گذاشتيم .

به هدي گفتيم خانوم حنا  ، اميرخان هم قوقولي خان  ، بابايي را هم كرديم صاحب  ، گلي شد مراد  ، كاكتوسي را كرديم مادربزرگه  ، جينگيلي هم نوك طلا  ، اميرووو هم مخمل  ، من ؟ منم شدم نوك سيا  ، اما مي خوام بشم هاپوكومار  ، اون بيشتر شبيه منه ، بيشتريا زبونش را نمي فهمن و قيافه اش بر خلاف باطنش بداخلاقه ، بيشتر شبيه منه نه ؟  مخصوصا اينكه زبونش را خيليا حاليشون نميشه .

خونه مادربزرگه محبوب ترين برنامه اي بود كه من بچه بودم تماشا مي كردم  ، از همه هم بيشتر عاشق مخمل بودم  ، مخمل بداخلاق غرغروئه بدجنس تنبل لوس  ، اما نميدونم چرا هرچي بيشتر بدجنسي مي كرد ، هرچي بيشتر آزار و اذيت مي كرد ، هرچي بيشتر تنبلي مي كرد و غر مي زد ، باره من دوست داشتني تر مي شد .

ميگم شخصيتش خيلي به اميرووو مي خوره ها .

 

_ امروز ويندوزم را بالاخره عوض كرديم  ، آقا _ شايدم خانوم  _ نمي دونين اين سيستم من چه وضعيت اسفناكي داشت ، بدبخت موقعي كه روشنش مي كرديم يه صداهايي تو مايه هاي صداي موتور هواپيما و چرخ گوشت و موتور آب و .... مي داد  ، يعني ديگه به زور كتك سر پا بود ، تا ميومد بيفته يه اخم مي كرديم بهش پا مي شد راست  ، اين آخريا ديگه تموم فونتا ريخته بود بهم ، همه چي قاتي پاتي شده بود ، به زور داشتيم باهاش كار مي كرديم ، تا اين كه امروز همت كرديم راست و ريستش كرديم ، تازه دور ميز كامپيوتر را هم كه عين بازار شام شده بود خلوت كرديم ، حالا حس مي كنم ميشه نفس كشيد .

تازه گلدون گمبلي را هم عوض كردم  ، جاش را بزرگ تر كردم ، سر عوض كردنش هم كلي با باباعلي جنگيديم  ، من مي خواستم خودم عوض كنم ، باباعلي هم مي گفت تو دست نزن ، من خودم درست مي كنم  ، آخر سر تعاوني كار كرديم كه دعوامون نشه .

 

_ علي اومد خونمون  _ نگيد اه باز اين پيداش شد ، خب ميره ديگه ، روز آخر بود ، ديگه رفت خونشون تا چند ماه ديگه هم نمياد  _ كه هم داره ميره خدافظي كنه ، هم سي دي مني را كه ديروز خريده نشونم بده ، هم ... _ شرمنده اين ديگه خصوصي بود  _ سي دي منش را درآورده نشونم بده ، كلي بهش ور رفتم ، درش را هي بستم ، باز كردم ، هي بستم ، باز كردم ، با دكمه هاش ور رفتم ، ديگه علي داشت منفجر مي شد  ، باره همين گفتم خب حالا بذار آهنگ گوش كنيم ، هدفونش را گذاشتم تو گوشم ، صدا را تا آخر بردم بالا ، به علي ميگم بزن آهنگ بعدي ، علي هدفون را از گوشم كشيده ميگه نچبت چرا داد ميزني ؟  عقل كل من مي شنوم تو نمي شنوي  ، خيلي خنجي ......  كشت منو  ، داشت مقابله به مثل مي كرد .

ميگن چوب خدا صدا نداره ، اينه ، چيزي كه عوض داره گله نداره ، گهي پشت به زين گهي زين به پشت ..... مممممم ديگه ضرب المثلي يادم نمياد .

 

در باب قوانين هزاردستان :

 

اينا حرفاي كاكتوسي :

آقاي آهويي من يه سري نكته به ذهنم رسيد، گفتم بيام و با شما در ميون بذارم تا شما يه قوانيني براي هزاردستان وضع كنين تا بذاريم اونجا. البته بايد ببخشيد من اين وسط جسارت ميكنم.

 

 هر كي اولين مطلبش رو در هزاردستان گذاشت، لينك خودش رو هم بذاره.

لينك هزاردستان رو هم به لينكهاي وبلاگش اضافه كنه.

وبلاگ هر يه هفته يه هفته آپ بشه. (يا مثلا" هر سه روز سه روز)

 همه انتهاي نوشته شون نام خودشون رو قيد كنن.

- افرادي كه قراره مطلب بزارن توش معلوم بشه، چون اگه قرار باشه بي نظم و ترتيب رفت و آمد بشه توش، از كنترل خارج

ميشه.

 

ديگه چيزي به ذهنم نميرسه...

 

اينا حرفاي اميرخان :

شما باید بشینید، سناریو بدید (مثلا یه نویسنده بلاگ رو در نظر بگیرید که اومده تو هزار دستان میخواد بنویسه و یا یه هکر که میخواد هزار دستان رو هک کنه ، از چه راه هایی وارد میشه ؟) بعد سناریو رو تا انتها برید و مشکلات رو پیدا کنید ... وقتی چند تا سناریو بدید و همه چیز رو در نظر بگیرید تمام مشکلات احتمالی در میاد و میشه یه قانون درست حسابی تصویب کنید ...
این روش طراحیه ... میگن اگه میخوای یکی رو یه روز سیر کنی بهش ماهی بده ولی اگه میخوای تا آخر عمرش سیر باشه بهش ماهی گیری یاد بده ... اینم همون ماهی گیریست ...

 

 

اينا حرفاي اميرووو :

آقا جان ما حدود 10 نفریم دیگه درسته ؟ این وبلاگ باید هر دوهفته 10 بار آپ بشه ! خوبه دیگه هان ؟ یعنی هر کس 1/4 روز فرصت داره مطلبش رو آماده کنه !

اون وقتش خب ده نفر که نمیشه با همدیگه آپ کنن که ! باید نظم و ترتیب داشته بیده ! یعنی چی ؟ یعنی اینکه به ترتیب آپ شه ! حالا چه ترتیبی ؟ مثلا سن ! چه طوره ؟ الانم که پیشکوست ترین نویسنده پستشون رو زدن به چه خوبی ! نفر دوم میشه کی ؟ کاکتوسی ؟

نکته ی سوم برمیگرده به متن پست ! نظر من اینه که هیچ محدودیتی نداشته باشه ! یعنی چی ؟ یعنی هر چه میخواد دل تنگت بوگو ! البته این نظر من بیده ها !

 

اينا حرفاي بابايي :

روز اولی که جرقه این کار تو ذهنم زده شد به همون شرایطی که شما نوشتین فکر کردم ؛ كاملا با حرفاتون موافقم ؛ البته فعلا قرار نيست كليد حجره مونو بديم دست همه ؛ در جريان هستين يه دعوت نامه براي همه دوستا و آشناها فرستاديم و الان ميخوايم يه جور نظرخواهي بكنيم از تموم دوستايي كه تلويحآ ( كيف كردم از اين ديالوگ ....... بهادر اسفند يادت نره ..........) موافقت خودشون رو اعلام كردن و ازشون بپرسيم گردش كار چطوري باشه بهتره و باقي قضايا ............ وقتي به يك جمع بندي كامل رسيديم اونوقت ميديم بهادر از روي كليد حجره چند تا بسازه تازه طلائيشم بسازه ........ كادو پيچ كرده ببره تحويل بده رسيد بگيره ..........

نظر شما چيه ؟

این متن بالایی رو من در جواب کاکتوسی نوشتم

حالا همه شوما بیایین بگین چی میخوایین ؟ چه جوری باشه بهتره ؟ راستی یه عزیز یه پیشنهاد داده من دارم روش فکر میکنم

 

خب حالا بگين چه طوري باشه ؟

 

_ كامنتا :

 

يار گمشده : راستش من از حرفات چیزی دستگیرم نشد

 

اشكال نداره ، من بعضي وقتا خودمم چيزي دستگيرم نميشه ، به گيرنده ها دست نزنين مشكل از فرستنده است .

 

اميرخان : راستییییییییییی ! میگم چطوره یه سازمان مبارزه با مواد مخدر مجازی (مبممم => مبم) بزنیم ؟!

 

بذار همين سازمان حاجت و حاتومچ را به سرانجام برسونيم ، هنر كرديم .

 

اميرخان : کنجکاوی : این متن آخر رو که نوشتی واسه کیه ؟ اگه طرف ندونه واسه اون نوشتی چی ؟ (2  تاعلامت سوال تابه تا بر روی کله)

 

نه خودشون مي فهمن ، يعني اميدوارم كه فهميده باشن .

 

اميرخان : بعدشم ! من مدیر سازمان نیستم ! نمیدونم شایدم باشم ! ولی در کل من موسسش هستم ...

 

يعني چي مدير سازمان نيستي ؟ شفاف سازي كن .

 

فاطي : حرفای تو خوذعول نیست بیشتر به جک شبیه که م هر وقت میخونم خندم میگیره

 

يه خطت پر اشكاله ، خزعبله ، من تشخيص ميدم هست پس تو نگو نيست ، جك هم اون داش مصطفي توئه .

 

فاطي : راستی چرا جدیدا" انقدر کم مینویسی من تازه به زیاد نوشتن تو عادت کرده بودم

 

تصويب شد كه كم بنويسم .

 

هدي : بخدا ديگه از تفاهم هم يه ذره اون ور تره قضيه ي من و تو! بو جون خودم راست ميگم!

 

هدي ، به جون مامانم من اگه تو را نبينم يه چي ميشم ، گفته باشم بعد نگي نگفتي .

 

هدي : فكر ميكنم بدونم منظورت از گمبلي ( قمبلي ) كدوم يكيشونه ! چاقلوي خپلي با تيغاي كوتاه سيخ كه هوار تا هم بچه دور وبرش داره ، نه؟ هر چند وقت يه بار هم باهاشون حرف بزن كاكتوسات رو هم از جاي من ببوس! ( اون بدجنسه!) مخصوصا قمبلي رو كه تيغاش از همه بيشتره (هوار تا چشمك)!!!( هه!!) ... نه نه ... يه وقت اين كار رو نكنيا... يه چي گفتيم ديگه....

 

آره خودشه ، عزيز منه اين  ، تو اين مدلي داري ؟ والا من همش دارم با اينا حرف ميزنم ، مخشون را مي خورم  ، كجاي كاري ؟ روزي شونصد دفعه هم ماچش مي كنم .

 

هدي : اگه از دست من كاري بر مياد... بگو ... من از هيچ كمكي دريغ نميكنم ...

 

والا همه چي قاتي شده ، خودمم نميدونم بايد چيكار كنم .

 

هدي : در ضمن ، الهامم نگران من نباش ،تو فقط مواظب خودت باش.. نذار به اين راحتيا بشكني. مقاومت كن...

 

تو چي پس ؟ من مقاومت مي كنم ، ولي تو ....... ، من نگرانم ، نمي خوام اينجوري ببينمت .

 

اميرووو : کابوس شبونه میخوای چیکار بچه ؟ بگیر مثل بچه ی آدمیزاد بخواب دیگه !

 

اولا بازگشتون را تبريك ميگم دوما بدون كابوس خوابم نمي بره خب .

 

 

_ خانوما ، آقايون چمشاتون را يه ديقه ببندين ، چيه ؟ ميگم ببند ، وايساده بر و بر منو نيگا مي كنه ، نمي بنديد بريد بيرون ، هدي :

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

كيفيت بهترش هنوز نرسيده ؟ 

چيزه .... مممممم ..... ميدونم خيلي پرروئم ، ولي .... چيز ... چه جوري بگم ..... ميشه همه چي زودتر تموم بشه ؟ بابا من خسته شدم ، نبايد يه ذره آرامش داشته باشم ؟ بابا يه خورده كمك ......

يه عقلي هم بدي بد نيست ، عقل كه هست ، شيوه استفاده اش را ياد بده .

به ما هم عقل بده ، بلدم چه جوري استفاده كنم .

 

تا بعد 

+ نوشته شده در  2005/7/30ساعت 23:56  توسط   | 

سلام

 

_ گمبلي خيلي بزرگ شده  ، گمبلي كيه ؟ سگ همسايمونه  ..... خب كاكتوسمه ديگه  ، اسمش را بلديد تلفظ كنين يا بگم چه جوريه ؟  به ضم گاف ، سكون ميم ، ضم ب ، شد ؟

 اين چه اسميه ؟ نميدونم  ، اولين باري كه توي گلفروشي ديدمش اومد تو ذهنم  ، از همون موقع كه رفتم خريدمش شد گمبلي  ، من كاكتوس زياد دارم ، انواع و اقسام ، از همه مدلش  ، اما نميدونم چرا اين گمبلي را از همشون بيشتر دوست دارم  ، هيچ چيز خاصي نسبت به بقيه شون نداره ، حتي مثل اونا گل هم نميده ، فقط روز به روز گنده تر ميشه  ، ولي باره من از همشون عزيزتره  ، الان هم حسابي گنده شده ، ديگه اون گمبلي كوكچولوي دست گلفروشه نيست  ، باره خودش كسي شده  ، تازه الان ديگه كلي بچه قد و نيم قد دور خودش جمع كرده  ، همشون عين خودش گمبلين  ، منتظرم يه خورده بزرگ تر بشن ببينم چنتاشون موندگارن تا بارشون اسم بذارم .

 

_ اينم راهنماي ترك :

 

واقعيت اين است كه اينجا ديگر هيچ كلينيك ترك اعتيادي به درد نمي خورد . مهم ترين درمانگر كسي كه به اينترنت معتاد شده است ، خود فرد معتاد است كه بايد اعتياد را در خودش تشخيص دهد و خودش را درمان كند . بزرگ ترين مشكل هم اين است كه معمولا نمي شود اينترنت را از زندگي آن فرد حذف كرد ( مثلا به دلايل شغلي و ... ) و بنابراين او مدام در معرض وسوسه استفاده از اينترنت قرار دارد و تنها اراده فرد است كه كه مي تواند بر اين وسوسه غلبه كند . براي تقويت اراده البته راهكارهايي وجود دارد .

1 _ مديريت زمان : زماني را كه هر هفته پاي اينترنت صرف مي كنيد محاسبه كنيد . اگر اين اواخر 40 ساعت در هفته صرف اين كار مي كرديد ، مقداري كمتر مثلا 20 ساعت را به عنوان هدف تعيين و براي آن برنامه ريزي كنيد . سعي كنيد استفاده شما از اينترنت به جاي ‹‹ هر دفعه يك روز ›› به ‹‹ يك دفعه هر روز ›› تقليل پيدا كند .

تحت هر شرايطي ساعت 11 به رختخواب برويد .

2 _ ايجاد فعاليت جايگزين : يك سرگرمي يا فعاليت مورد علاقه كه بعد از اينترنت ، دومين علاقه شما در زندگي محسوب مي شود را انتخاب كنيد و زمانبندي رفتن به اينترنت را درست قبل از پرداختن به آن ها قرار دهيد . براي اين كه از اينترنت كنده شويد مي توانيد يك ساعت زنگ دار را در جايي دور از دسترس قرار دهيد تا براي قطع كردن صداي آن مجبور شويد از جا بلند شويد .

3 _ افزايش ارتباط با دوستان و خانواده : اين ديگر جاي توضيح ندارد .

4 _ مقابله با انكار : معتادان به اينترنت به دليل انكار مشكلات در مقابل كمك گرفتن مقاومت مي كنند . انكار ، گاهي مربوط به نياز فرد براي فرار كردن از چيزي در زندگي روزمره است . مثل : تنها ، فشارهاي رواني مربوط به كار ، مشكلات مالي و ... اين مشكلات را نبايد انكار كرد ، بلكه بايد آن ها را پذيرفت و به درستي با آن ها مقابله كرد .

5 _ كنار آمدن با تنهايي : ويژگي هاي مثبتي را كه در دنياي مجازي از خود بروز مي دهيد ، بايد به زندگي واقعي منتقل كنيد . به دنبال توجه واقعي بگرديد نه توجه مجازي . مثلا اگر در اينترنت زرنگ و باهوش هستيد ، سعي كنيد در زندگي واقعي اين طور باشيد . با خودتان قرار بگذاريد كه هرگز وقتي تنها هستيد به اينترنت وارد نشويد .

6 _ مشورت : با كسي كه به او اعتماد داريد درباره مشكلاتي كه با آن مواجه شده ايد مشورت كنيد . حداقل مي توانيد درباره آن ها بنويسيد . مثلا احساس خود را قبل و بعد از اينترنت بازي روي كاغذ بياوريد . نتيجه را مقايسه كنيد و ببينيد چه چيزهايي را از دست مي دهيد و چه چيزهايي را به دست مي آوريد .

يادآوري ضروري : اينترنت بد نيست ، آدم هاي توي اينترنت هم لزوما همه شان بد نيستند ، همان طور كه من و شما بد نيستيم . كار كردن با اينترنت و حتي اينترنت بازي هم به خودي خود چيز شرم آوري نيست ، مساله اين است كه : بابا جان ! هر چيزي حدي داره !

علي رجبي شكيب- ضميمه نسل 3 جام جم

 

خيلي راه هاي ديگه هم هست ، خيلي راه هاي ديگه هم ميشه خودمون درست كنيم ، فقط بايد بخوايم باقيش را ميشه درست كرد .

 

_ خيلي وقته كابوس شبانه نديدم ، ديگه كابوس نمي بينم ، من دلم باره كابوسم تنگ شده ، من دلم كابوس شبونه مي خواد ....

من دلم كابوس شبونه مي خواد .....

 

_ در مورد قوانين هزاردستان هم هركسي چيزي كه به ذهنش ميرسه را بگه ، همه را ميريزيم رو هم يه كتاب قانون مي سازيم .

 

درسته اخلاق بد زياده ، اما اخلاقاي خوبشم ببينين ، باقيشم درست ميشه ، به خاطر اون همه اخلاق خوبش هيچي نگين ( حتي اگه اخلاق خوبش يدونه هم بود ، مي ارزيد به بداش ) ، ميدونم اين روزا باعث دلخوري شده ، همه چي را ميدونم ، درست ميشه ، بهش ميگم ، فقط زمان مي خواد ، ميدونم اين روزا غيرقابل تحمل شده يه جورايي ، اما ... خواهش ، باشه ؟

خواهشا سوءتفاهم نشه ، اين فقط باره يه نفر نوشته شده كه فكر كنم خودش خوب بدونه كيه ، چون اين روزا دلخوره ...

 

_ كامنتا :

 

سروناز : کلاسی چیزی سراغ نداری؟ از اینا که میرن میشینن تو پارک و از مشکلاتشون بعد از ترک اعتیاد و کلا همه مشکلاتشون حرف میزنن....

پیدا کردی یه خبری هم به ما بده.. قربون دستت...

 

خب خودمون مي زنيم ، ميريم تو پارك مي شينيم ، من مثلا ميگم ، الهامم يه مسافر ....

 

هدي : چرا؟ چرا خراب ميشه؟ نمي دونم ، شايد به خاطر بد شانسي باشه ... يا... شايد هم بلد نيستيم كه با قضيه چه جوري بايد برخورد كرد. شايد هم ... نميدونم الهامم ... جواب دادن بهش خيلي سخته.

 

ايندفعه همون شانسه ، البته يه چي ديگه هم هست ، .... بي خيال

 

هدي : الهامي ، من هم خيلي وقته كه ميخوام بگم يه جورايي وبلاگا داره سوت و كور ميشه . بچه هايي هم كه به اين جا سر ميزدن ديگه خبري ازشون نيست. مموشي كجاست؟ الهام كو؟ گلي هم كه چند وقته نيست ( البته امروز اومد) . ازآقا امير( پرواز امير) هم خبري نيست( هر چند ميدونم از حالش با خبري ولي چرا ديگه كامنت نميده؟ حالش خوبه؟) و خيلياي ديگه كه الان يادم نمياد ...

 

والا من نميدونم چرا همه يه مدلي شدن ، يا نميان ، يا ميان و بي سر و صدا ميرن .... ، مي ترسم باز همه چي غمگين بشه ، چه خبر شده باز ؟

 

هدي : من دارم نگرانت ميشم

 

منم دارم باره تو نگران ميشم هدي ؟ چت شده يه دفعه ؟

 

اميرخان : نامرد چرا تو پست قبلیت از کامنت من سوء استفاده کردی ! من برای اینکه پستات زیاد بود اونو گفتم ... چرا به سازمان ربتش میدی ؟

 

من همه چي را ربط ميدم به سازمان ، يه مدير بايد حواسش جمع باشه ، دشمن ميتونه از هر راهي و هر چيزي يه سلاح بر ضد ما درست بكنه .

 

 

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدايا ما همچنان منتظر كيفيت خوبشيم ها .

ممنون .

 

تا بعد 

+ نوشته شده در  2005/7/29ساعت 23:55  توسط   | 

سلام

 

_ كادوي ماماني را هم داديم  ، به نظر من كه خيلي خوشش اومده بود  ، خب اينم تموم شد ، پول ما هم همچنين  ، اين چند روز همش بيرون بودم ، همه ي دوستام باره خريدن روز ماماني منو با خودشون مي بردن  ، صب بيرون ، دوباره بعد از ظهر هم بيرون ، خسته شدم بسكه تو راه بودم  ، جوري شده بود كه يكي زنگ ميزد مي گفتم بايد صبر كني فردا ساعت فلان ، امروز وقتم پره .....

 

_ هزار دستان شروع به كار كرد  ، قالبش خيلي توپ شده  ، واقعا كار كاكتوسي عاليه ، مرسي كاكتوسي  ، خيلي قشنگ بود .

بچه ها حالا هم بايد بارش قانون درست كنيم ، هم بگيم چه جوري به روزش بكنيم ، اونايي كه بارشون دعوت نامه فرستاديم بيان بگن به نظر اونا چه قانونايي بايد داشته باشه و چه جوري به روزش بكنيم بهتره تا هرج و مرج و خرابكاري نشه .

 

_ چرا هروقت يه چيزي خراب ميشه و با كلي مصيبت درستش مي كني ، تا مياي يه نفس راحت بكشي يه چيز ديگه اش خراب ميشه و حالت را حسابي مي گيره ؟

 

_ علي اومده خونمون ، يه چيزايي داد وقتي شب آن شدم باره رفيقش آف بذارم  ، پاشده بره ميگه كاري با من نداري ؟ ميگم يه چي را يادت رفت  ، دستمزد من چي ميشه ؟  كيفش را باز كرده پر ده تومني ، بيست تومنيه  ، انگاري سر چار راه گدايي مي كرده  ، يه كارت تلفن داده ميگه اين پيشت باشه تا بعد .

 

_ اينم خلاصه ي اون مقاله :

 

اعتياد به اينترنت ، مثل هر نوع اعتياد ديگري ، صرف نظر از اينكه آن را يك بيماري رواني ، به حساب بياوريم يا يك معضل اجتماعي ، پديده اي است فراگير كه با صدمات رواني ، اجتماعي ، خانوادگي ، جسماني ، و حتي اقتصادي همراه است ، و مثل تقريبا همه ي انواع معتادان ، معتادان به اينترنت هم دچار افت در كاركردهاي فردي و اجتماعي مي شوند . اما اعتياد به اينترنت ، يه وجه تمايز بزرگ با انواع ديگر دارد : معتادان به اينترنت ، كمتر از همه ي انواع معتادان ديگر ، احساس گناه مي كنند و بيشتر از همه ، اعتياد خود را انكار مي كنند و اين يعني درمان اين اعتياد ، اگر از انواع ديگر سخت تر نباشد ، آسان تر نيست .

معتادان به اينترنت ، اغلب جزو آدم هاي با كلاس و روشنفكر يك جامعه به حساب مي آيند . نقطه ي تلاقي اعتياد و روشنفكري هم معمولا ، مواد مخدر با كلاس و گران قيمتي مثل كوكائين ،LCD  ، و دست كم گرس و توي اين مايه هاست ، اما از آنجا كه كار با اينترنت در نسبت با اين مواد ، قيمتي ندارد و روز به روز هم قيمتش كمتر مي شود ، از اين نظر معتادان به اينترنت ، شبيه به آن دسته از معتادان بي كلاسي مي شوند كه به خاطر نبود امكانات ، به چسب مايع ، مواد شوينده و بنزين راضي مي شوند ! از قضا ، اين جور مواد توهم زا هم اگرچه وابستگي جسمي چنداني ايجاد نمي كنند ، اما وابستگي رواني شديد به آن ها ، باعث مي شود پزشكان ترديدي در اعتياد بودن اين مواد نداشته باشند .

و اما تعريف اعتياد ( Dependence ) : اختلالي است كه شامل علايم ترك يا تحمل است و باعث مي شود بيمار ، علي رغم مضرات ماده ، دائما آن را مصرف كند .

علايم رواني اعتياد به اينترنت عبارتند از : نوعي احساس لذت و رضايت هنگام دسترسي به اينترنت ، ناتواني در متوقف كردن فعاليت ، صرف كردن وقت بيشتر و بيشتر با آن ، از دست دادن علاقه نسبت به فعاليت هاي اجتماعي و دوري از خانواده و دوستان ، احساس تهي بودن يا افسردگي و بدخلقي در مواقعي كه دسترسي به اينترنت وجود ندارد ، دروغ گفتن به اطرافيان در مورد ميزان استفاده از اينترنت و مشكلات زناشويي كه البته اغلب آن را انكار مي كنند .

چه كسي در معرض خطر است ؟ بدون تعارف ، هر كسي كه در خانه يا محل كار با يك كامپيوتر شخصي به اينترنت دسترسي دارد . اما افراد خجالتي ، افسرده ، كساني كه بيشتر اوقات تنها هستند ، كساني كه قسمت زيادي از روز بيكار هستند و همين طور افرادي كه سابقه ياعتياد به يك ماده مخدر دارند ، بيشتر از ديگران در معرض خطرند .

مساله اين است كه همه ما عقده ها يا آرزوهاي خفته اي داريم كه اينترنت خيلي از آن ها را مي تواند به واقعيت نزديك كند ( يا در واقع ما تصور مي كنيم كه آن ها به واقعيت نزديك شده اند ) و همين باعث مي شود همه ما لقمه هاي خوشمزه اي براي غول سيري ناپذير اينترنت به حساب بياييم .

 

اگه اجازه بدين راهنماي تركشم باشه باره فردا ، خب ؟

 

_ اين روزا مي بينم جز چنتا دوست خودم كسي اينجا سر نميزنه ، ميدونين الان ديگه كسي حال و حوصله نداره خزعبل بخونه ، اونم اين همه زياد  ، باره همينه كه كسي اينجا نمياد ، اگرنه منم مي تونستم خيليا را دور خودم جمع كنم ، شيطونه ميگه يا كم بنويسم يا اصلا كامنت دونيم را بردارم ، ولي باز مي بينم دلم باره كامنتاي دوستام تنگ ميشه و پشيمون ميشم  ، فكر مي كنم چاره اش همون كم نويسيه ، ميخوام ديگه منم كم بنويسم ، چه فايده زياد بنويسي و كسي نخونه ؟  فكرشو بكنين ، اگه يه روزي دوستام نباشن اينجا خيلي سوت و كور ميشه .

 

كامنتا :

 

هييييييييييييييه ، الهامي منو الان جو گرفته ! اگه الان اينجا بودي يا من اونجا بودم مي پريدم بغلت هوار تا بوست ميكردم! جدي ميگم ... خيلي دوست دارم اين كار رو بكنم ( هوار تا لپ قرمزي) .هه! اينا تو دلم مونده بود !آخيشششش گفتمش بالاخره !!!!!! همه اش جو منو ميگيره... ولي اينا همه اش جدي بود . پس بوسسسسسسسسسسسسس

 

 واي هدي ، به جون خودم به جون خودت ، اين كامنتت را كه خوندم ، دلم مي خواست الان اينجا بودي بغلت مي كردم و كلي بوست مي كردم ، هدي من تو را ميخوام اينو جدا از شوخي ميگم به جون خودم . 

 

اون مطلبو از تو چلچراغ نوشتي؟ نه ديگه واقعا واجب شد برم اين چلچراغ رو بخرم ببينم چي به چيه! به نظر كه بد نمياد.

 

بد نيست ، بگير پشيمون نميشي .

 

الهامي جان ، سوء تفاهم خيلي خيلي چيز بديه... دركت ميكنم چي نوشتي . ولي گاهي آدما به اين جداييا و سوء تفاهما احتياج دارن. شايد اينطوري بيشتر قدر همديگه رو بدونن. همين كه چند بار يه راهي رو بري و بياي راه و چاه و بلد ميشي و جا پات محكم تر ميشه .

 

آره هدي ، حق با توئه ، اين جور وقتا سكوت و قطع ارتباط خيلي كارسازه ، حالا هم اون ، هم من متوجه شديم كه خيلي به هم احتياج داريم ، هرچند تو اين مدت دلتنگي مون را پنهان مي كرديم ، اما خودمون خوب مي دونستيم خيلي به حرف زدن با هم احتياج داريم .

 

خيلي دوست دارم از تجربه هام برات بگم .. اما حيف... بگذريم الهامي جان ... ايشلا يه فرصت ديگه...

 

منم خيلي خيلي دوست دارم بشنوم ، چون به قول خودت خيلي شبيه هميم ، باره همين .... كاش مي شد بشنوم .

 

الهامي من الان دارم از شدت ذوق ميتركم!آخه من هم ديروز كه رفتم براي مامانم هديه بخرم ، اولش يه بلوز ديديم خيلي چشممو گرفت براي خودم خريدمش!

 

بابا من و تو تفاهم را تركونديم ....

 

""""""مامان گل الهامي روزتون مبارك . ايشالا هميشه سايتون رو سر الهامي و عطي جون باشه""""

 

مرسي از تبريكت ، مامانم هم ديد و خيلي خيلي تشكر كرد .

 

خب در مورد فرگي بايد بهت بگم دو تا قطب منفي همديگه رو بيشتر جذب ميكنن. نه؟

 

ولي ما از اين قاعده پيروي نمي كنيم .

 

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدايا ببين اينايي كه فرستادي يه خورده خش داشت  ، كيفتش پايين بود  ، يه چيزايي ازش گرفتيم ، اما خب خيلي خراب بود ، ميشه يه كيفت بهترشم بارم بفرستي ؟  يه جورايي واضح واضح باشه ، ميشه ؟

راستي ، دوتا تشكر ويژه بدهكارم  ، يكي باره چند روز پيشه يكي هم مال همين موقع ها ، يادت اومد ؟  خيلي باحالي ......

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/7/28ساعت 23:54  توسط   | 

سلام

 

تاج  از  فرق  فلك  برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در   بهشت   آرزو  ره  يافتن

هرنفس شهدي به ساغرداشتن

روز ، در انواع نعمت ها و ناز

شب بتي چون ماه در بر داشتن

صبح ، از بام جهان چون آفتاب

روي   گيتي  را  منور  داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين

ناز  بر  افلاك  و  اختر  داشتن

حشمت  و  جاه  سليمان  يافتن

شوكت   و  فر  سكندر  داشتن

تا  ابد  در  اوج  قدرت   زيستن

ملك  هستي  را  مسخر  داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

لذت  يك   لحظه  مادر  داشتن

'' فريدون مشيري ''

 

روز مامان همه ي مامان هاي دنيا مبارك  ، مخصوصا ماماني خودم كه سخت ترين كار عالم يعني تحمل منو به سهولت انجام ميده .

 

محمد گفت : ‹‹ دخترم به گل مي ماند . عزيز باباست . گل سرسبد باغ خدا. ››

به او خنديد . كسي گفت : ‹‹ دختر مايه ي شرم است . واي بر تو اي محمد ! ››

محمد گفت : ‹‹ دختر ، شعر است و شادي است . نور دل من است ، نور دل خداست . ››

صداي خنده آمد . كسي فرياد زد : ‹‹ محمد بيچاره شده است . محمد دنباله رو ندارد . فرزند ندارد . ››

محمد گفت : ‹‹ فرزند من فاطمه است . دنباله روي من است . دوستش دارم چون خدا دوستش دارد . ››

باز هم صداي خنده بود و خنده . كسي گفت : ‹‹ محمد ! تو درمانده شده اي و قصه مي بافي . تو تا هميشه (( ابتر )) مي ماني . ››

محمد گفت : ‹‹ فاطمه ميوه ي دل من است . با فاطمه ابتر نيستم . ››

و صداي خنداني ديگر ...

محمد گفت : ‹‹ فاطمه بهانه آب و آفتاب و آفرينش است . مهربان باشيد . ››

جمعيت فرياد مي زد و مي خنديد : ‹‹ فاطمه ، بهانه آفرينش ؟ چيزهاي جديد مي گويي محمد ! تو ابتر هستي ، شعر مي گويي ! ››

محمد لبخند مي زد . بي صدا مي خنديد .

مي خنديد به خام انديشي نادانان ، مي خنديد به كوته بيني شان .

محمد گفت : ‹‹ فاطمه پاره ي تن من است . جگر گوشه ي من است . عزيز كرده ي خداست . كودك من بوي بهشت مي دهد . دست هايش بوي خدا مي دهد . كودك من از خدا برايمان خبر آورده است . ››

صداي خنده بلند و بلندتر شد . محمد ساكت بود . نادانان آرام نمي شدند . فرياد و قهقهه و خنده بود كه شنيده مي شد : ‹‹ محمد ابتر است ، محمد ابتر است ! ››

محمد چشم هايش را بست . بوي جبرئيل مي آمد . صداي بال هايش . گرمي نفس هايش .

جبرئيل گفت : ‹‹ محمد ، از خدا برايت مي گويم . بگو به نادانان ، بگو به آنها كه (( انا اعطيناك الكوثر ، فصل لربك وانحر ، ان شانئك هوالابتر . )) ››

خنده شكوفه كرد بر لبان محمد . مثل هميشه . جبرئيل گفت : ‹‹ برخيز به مهماني خدا ، او تو را هديه اي آسماني بخشيده ، فاطمه بهانه آب و آفتاب و آفرينش است . برخيز و بگو به نادانان . ››

محمد خنديد . صداي خنده ي كودك نيز آمد . فاطمه خنديد . محمد خنديد . خدا هم .

'' فاطمه ستوده شعر باف – چلچراغ ''

 

بانو ، تولدت مبارك .

 

وقتي دو نفر با هم دچار مشكل ميشن ، اگه همون زمان بخوان در موردش حرف بزنن به مشكل برمي خورن ، طرفي كه مشكل درست كرده مي خواد خودش را تبرئه كنه ، طرفي هم كه دچار مشكل شده مي خواد حرفش را به كرسي بشونه ، دو طرف يا يكي از طرفين ممكنه بدون فكر ، چشاش را ببنده و حرف بزنه ، و حتي نخواد حرفاي طرف مقابل را بشنوه و ......

اين جور وقتا سكوت موقت و حتي قطع ارتباط طرفين ميتونه خيلي كمك بكنه .

وقتي طرفين همديگر را نمي بينن و با هم صحبت نمي كنن اين فرصت را به هم ميدن كه در مورد موضوع به خوبي فكر كنن و از همه طرف بررسيش بكنن ، بدون اين كه احساساتشون را توي موضوع دخالت بدن .

گذر زمان آتيش طرفين را مي خوابونه و بهشون قدرت تفكر منطقي ميده .

بعد چند وقت برگشت ، گفت مي خواد باهام حرف بزنه ، گفت بايد حرف بزنه ، با هم حرف زديم ، بهش گفتم بيا از بالا به قضيه نگاه كنيم ، نشونش دادم از بيرون چه جوريه ، نشون دادم چه منظره ي زشتيه ، قبول كرد اشتباه كرده ، قبول كرد گاهي زياده روي كرده و گاهي كم كاري ، قبول كرد مي شد از راه ديگه اي هم وارد شد ، منطقي حرف زدم ، منطقي فكر كرد .

گفت مي خواد برگرده ، همون طوري كه من مي خواستم ، گفت مي خواد باهام باشه ، همون طوري كه من مي خواستم ، گفت مياد تا عوض بشه ، گفت از اول اول شروع كنيم .

دستش را گرفتم ، حالا از اول شروع مي كنيم ، جوري شروع مي كنيم كه ديگه نشه تمومش كرد .

ارتباطمون به نازكي مو رسيد ، پاره اش كرديم ، اما تصميم گرفتيم يه فرصت ديگه به همديگه بديم ، دوباره گره اش زديم .

وقتي با هم باشيم شايد بتونيم روي هم اثر بذاريم و همديگه را درست كنيم ، اما وقتي از هم دوريم و حرف همديگه را نشنيديم مطمئنا كينه ي همديگه را به دل مي گيريم و هيچ كدوم هيچ وقت درست نميشيم .

حالا نقطه سرخط ....

 

_ امروز بالاخره كادوي روز مامانم را خريدم  ، من مي خواستم همين جاها خريد كنم بشير گفت نه بيا با هم بريم هفت حوض اون ورا خريد  ، صب پاشديم رفتيم ، كلي خوش گذشت ، بعد چند وقت نديدن همديگه ، اين بيرون رفتن چسبيد ، مي خواستم باره مامانم كفش بخرم ، رفتم توي مغازه تصميمم عوض شد ، گفتم كيف ميخرم ، يه كيف خكشل بارش گرفتم  ، فقط خدا كنه اين مامان مشكل پسند ما جدي جدي خوشش بياد .

خريدمون را كرديم ، همين جور داشتيم راه مي رفتيم ، الكي رفتيم تو يه مغازه ، چمشم افتاد به لباساش گفتم حالا تا اينجا اومدم يه چيز هم باره خودم كادو بگيرم  ، يه تي شرت باره خودم گرفتم  ، يه دفعه چمشم افتاد به يه دامن كوتاه خكشل _ ذوق نكنيد من بميرم دامن نمي پوشم  _ هوس كردم باره عطي بخرمش _ آبجي از من بهتر ؟  _ اونم خريدم .

حالا گير داد به ما كه بيا بريم روسري ، شالي ، چيزي بخر ، اين شالي كه سرته قديمي شده ، ما هم ديگه تسليم شديم و رفتيم جلو  ، مي خواستم روسري بخرم ، اما چون روسري مغازه ها يا روسري هاي زاغارت عهد شاوزوزك بود  يا روسري بامشادي هاي خودمون  _ اينا منو ياد لحاف كرسي ميندازن  _ ناچارا _ نبايد تنوين بهش داد ، از روي ناچاري بهتره  _ رفتيم شال بگيريم ، حالا به يارو ميگيم از اين شالاي قد كف دست نده ، يه چي بده درست كله را بپوشونه ، يه شال فيروزه اي گرفتم ، رنگش قشنگه ، هركي هم سرم ديد گفت خيلي بهم مياد  ، ما نفهميديم رفتيم روز ماماني بخريم يا روز خودموني .

حالا خوردنمون هم بماند ، يه ساعت قبل تا خرخره صبحونه خورديم بعد پاشديم رفتيم رستوران پيتزا ميل نموديم .

جالب اينجاست گير داد به ما بيا ساعت 4 يا 5 بريم ولي عصر  ، ولي به دليل اين كه كفگير خورد ته ديگ و از اون ور ساعت 4 آدم تو خونه زير باد كولر كلافه ميشه ، چه برسه به اين كه پاشه بيرون هم بره ، گفتم هنوز عقلم سرجاشه ، بيرون رفتنمون لغو شد ، ايشالا دفعه بعد .

 

_ بين دوستام اوني كه بيشتر از همه از من فاصله داره فرگيه ، اين فرگي يعني يه سر سوزن با من وجه اشتراك نداره ، اون يه جاي ديگه است من يه جاي ديگه ، هركاري بكني هيچ شباهتي توي من و اون نمي بيني ، بزرگترين تفاوتمون هم توي اهدافمونه ، سقف آرزوهاي فرگي خيلي كوتاهه ، در حالي كه من قراره به خيلي چيزا و خيلي جاها برسم ، مطمئن هستم هم ميرسم ، اما فرگي خيلي اهدافش كوتاهه ، خيلي زود تموم ميشه ، اين اصلا خوب نيست .

 

_ مي بينم كه همه هم رفتيد تست شخصيت سنجي و اينا ، يه دستت درد نكنه همگي به من بدهكاريد .

 

_ هدي ؟ من اصلا حاليم نيست ، مامان اينا قبول كردن ، كردن ، نكردن من ميام مي دزدمت  ، با هيچ كس هم شوخي ندارم  ، مگه مدير سازمان حاجت چشه ؟ پول نداره ؟ ماشين و خونه نداره ؟ زندگي خوب نداره ؟ اخلاق نداره ؟ چي نداره ؟ هان ؟ من چي كم دارم ؟ تو اين دوره زمونه از من سالم تر اگه گير آوردي  ، اونم چي ، مدير يه سازمان بين المللي باشه ، مامانت اينا خيلي دلشون بخواد دامادشون مدير يه سازمان باشه به چه توپي  ، من همه چي بارت جور مي كنم تو بله را بگو  ، هرچي بخواي بارت جور مي كنم ، هدي بايد مامانت اينا را راضي كني ، من نميذارم تو را از چنگ من دربيارن  ، اينقدر ميام و ميرم و آدم مي فرستم در خونتون كه خسته بشيد ، خسته هم نشديد ورت ميدارم خودسر ميرم  ، من هيچي حاليم نيست  ..... راضيشون مي كني مگه نه ؟

 

_ همتون ميريد كوير ، اونجا جشن بيد ، گفته باشم ، زودتر .

 

كامنتا :

 

كاكتوسي : خدايي من اگه سرم بره عمرا" يكي از اينا رو سر نمي كنم. اونم چي؟ مثل لحاف كرسي مي مونن، تو اين گرما!!!

 

خدايي اينو باهات موافقم .

 

كاكتوسي : من افتخاري براش طرفداري مي كنم.

 

تو خيلي مشكوك شدي ها ، طرفداري افتخاری ؟ اينا الكي نيست .

 

اميرخان : آخه من الان چه کنم !؟ گریه کنم ؟ چیکار کنم ؟

 

دوتا بزن تو سر خودت ، دو تا بزن تو سر  .... سازمانت  ، بعد بشين بخون ، چيكارت كنم من ؟

 

اميرخان : در مورد سازمان سعی میکنم توی یه جای راحت بنویسم و شفاف سازی کنم ...

 

آدم را ياد غمخوار ميندازي .

 

اميرخان : مبینیم که حسابی بر علیه سازمان حاتومچ شوریدی !؟

 

من ؟ تو شروع كردي مثل اينكه ها .

 

هدي : الهامي ، من مشتاقانه منتظرم كه بياي و اون مقاله ات رو بنويسي. هر چند من از اين مقاله ها زياد خوندم! اما خدا رو چه ديدي؟ شايد اين يكي موثر بود.

 

فردا حتمي مي نويسم .

 

هدي : ساعت چار صبح بيدار ميشي چي كار كني ؟ مشكوكي الهامي؟!!! كتاب ميخوني اون ساعت؟ بابا دانشمند! جدي جدي ساعت چار صبح برا چي از خواب بيدار ميشي؟ فضوليم يه چند وقتي بود خوب شده بود ، دوباره عود كرد!!!!

 

تو فكر مي كني چي كار مي كنم ؟  نه خداوكيلي دارم مي پرسم ازت  ، تو فكر مي كني آدما ساعت 4 صب پاميشن چيكار مي كنن ؟  معمولا اون ساعت باره چي بايد بيدار بشي از خواب ؟  نه جدي دارم مي پرسم به خدا  ، ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هدي : آره الهامي جونم ، همه ي اينايي رو كه گفتي يه جورايي داشتم( البته بعضياشونم هنوز دارم) كه دلم براشون تنگ شده ، بعلاوه ي يه چيز ديگه ....

 

هدي بيا با هم بشينيم ياد ايام .

 

هدي : اگه بگم خدا اين بلاگفا رو به زمين گرم بزنه، كه نميشه! اخه خودمونم پامون گيره اين وسط ! ولي واقعا يه چند وقتي شده كه ديگه شورشو در آورده! خجالت هم قباحت داره والا! سر همين كامنتا ديگه!

 

پس چرا به من گير نميده ؟  من اينقدر ميخوام ببينم چه جوري به آدم گير ميده ولي سعادت ندارم انگاري .

 

بابايي : یه جورایی ضعیف تبلیغات میکنی

 

بابايي بوجه پايينه ، بيشتر از اين راه نداشت .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ببين اگه بگي من چقدر صبر كنم تا نشونم بدي ، ديگه هي نميگم پس چي شد .

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/7/27ساعت 23:54  توسط   | 

سلام

 

آي بارتون نوشتم ، ديشب را جبران كردم .

 

_ بچه بريد كوير يه سر پست جديدش را ببينيد .

 

_ اعتياد خيلي چيز بديه ، حالا مي خواد به هرچي باشه ، ولي اعتياد به اينترنت به نظر من از همه ي اعتيادها بدتره  ، يه مقاله بارتون مي نويسم در مورد اين اعتياد و راه هايي باره تركش ، نكات جالبي داره ، البته امشب نه ، فردا شب هم فكر نكنم ، ولي شايد .

 

_ امروز اومدم 4 تا ليوان باره شام ببرم سر سفره ، وسط راه همه را زدم ناكار كردم  ، همش را خرد و خاكشير كردم  ، تا اينا افتاد زمين و شونصد تيكه شد ، باباعلي دويد سمتم و شروع كرد جمع كردن تيكه هاي ليوان كه من دست نزنم بهشون  ، دستم ببره ، تند تند هم مي گفت تو دست نزن عزيزم ، اشكال نداره  ، مادرجونم هم تند تند مي گفت اشكال نداره الهام جان ، خودت را ناراحت نكن قربونت برم ، قضا بلا بود ، اصلا طوري نيست ، هيچي نشده ، خودت را ناراحت نكن  _ همينه ديگه اين دوتا همين جور هي منو لوس كردن ، تا هرچي ميشه فقط قربون صدقه ام ميرن ، هيچ وقت باره هيچي منو دعوا نكردن ، هميشه و در همه حال و همه جا پشتي من بودن ، خب عزيزم همينه ديگه ، پس فردا من مستعد ميشم ميرم خونه را اصلا آتيش ميزنم ، اون وقت اصلا شما مياي بازم طرفداريم را بكني و قربون صدقه ام بري ؟ اينايي  كه من مي بينم اينقدر خاطر ما را ميخوان كه اون موقع هم ميگن عيب نداره غصه نخور ، قضا بلا بود _ ماماني هم وايساده و فقط منو نيگا مي كنه  _ خب حق داره ، چي كار بكنه از دست دختر دست و پا چلفتيش ؟  _ منم فقط وايسادم و نيگا كردم به كف اتاق كه برق برق مي زد .

آخر شب لامپ چراغ مطالعه ام سوخت ، پاشدم رفتم لامپ گير آوردم ، اومدم ببندم ، زدم سرپيچ لامپ را درآوردم  ، بابايي اومد راست و ريسش كرد .

اي خدا ، من كي قراره يه كاري كه مي كنم درست از آب دربياد ؟ هروقت هركاري كردم ، گند زدم ، همش خرابكاري ، اينقدر گندكاري كردم كه مامانم ديگه ميگه تو هيچي نميشه .

 

_ ديشب كه زود خوابيدم به مامان گفتم منو ساعت 4 بيدار كن ، بعد هم خودش هم بابايي فكر كرده بودن من ميخوام اون ساعت پاشم برم نت  ، گفتم آخه مگه من خلم ، نصفه شبي از خواب بيدار بشم برم نت ؟ مگه ساعت 4 هم وقتيه پاشي بري نت ؟ بابا ساعت 4 كار دارم كه مي خوام پاشم نتم كجا بود .

 

_ به يك مشاور كاربلد نيازمنديم ، سابقه نمي خواد ، حقوقش هم خوبه ، هر مزايايي هم بخوايد داره ، فقط اينو بگم كه يه پست تعليقيه ، يعني هر روز دلم بخواد مي تونم بذارمتون كنار ، تا وقتي سر كاريد كه مشاورم نيست ، برگشت بايد بريد ، اون موقع شايد تونستم يه پست ديگه بارتون جور كنم كه بيكار نشيد .

فقط تو را خدا زودتر ، خيلي نيازمند مشاورم .

كجاي دنيا مدير يه سازمان اينقدر هواي مشاورش را داره ؟ ميگه هروقت خواست بره ، هروقت خواست برگرده ، بعد بوگو من بدم .

 

_ امروز دارم مي بينم بابا به يكي ميگه يكي ديگه را بفرست سازمان باره كار  ، انگار نه انگار من مديرم ، منو قاشك چايي خوري هم حساب نمي كنن  ، به بابا اعتراض مي كنم ميگه سازمان تو عين پرسپوليسه من پروينشم تو هم خطيب ، ديگه چي بگم ؟

 

_ بروبچ مموشي را اين طرفا نديديد ؟

 

_ فرگي زنگ زده كه الي بيا بريم بيرون  ، ميگم كجا ميگه ميخوام باهات حرف بزنم ، اينو كه گفت شصتم خبردار شد كه دوباره با رفيقش مجل دار شده و مي خواد بياد من بگم چي كار بكنه  ، گفتم حالا بعد از ظهر زنگ بزن ببينم چي كار ميتونم بكنم ، به مامانم گفتم بعد از ظهر زنگ زد بگو نيست خونه ، ميگن گناه داره ، ميگم بابا گناه چيه ، يه بند از رفيقش ميگه حوصله ي منو سر ميبره ، تازه حق مشاوره اش را هم نميده  ، من نميدونم كجاي من به مشاوره مي خوره ؟ خيلي تو اين جور كارا تجربه دارم ، همينه كه ميان سراغم .

با اين بشر كه ميرم بيرون راه رفت به اين ميگذره كه اون باره من تعريف كنه كه چيا اتفاق افتاده  ، راه برگشت هم به اين كه من بگم چه غلطي بكنه ( شكلكي كه كف كنه نداريم ؟ ) ، والا خدا را شكر تا به امروز دستورالعمل ناجوري به بچه ها ندادم كه تو دردسر بيفتن .

يه سري از ما پرسيدن اين فرگي يعني چي ؟ مخفف اسمشه يا چيز ديگه است ، والا بايد بگيم اين فرگي ما عين همه آدما _ بلانسبت  _ اسم داره ، والا ميگن تو شناسنامه اش زدن بهناز ، ما بي خبريم  ، ولي از اونجايي كه اين فرگي ما سلطان سوتي جهانه و از هر ده كلمه اش شونصدتاش سوتيه ، يه بار يه سوتي داد كه ديگه روش موند .

ايشون يه زماني اومدن بگن فرگوسن _ سرمربي منچستر _ تو چه تيمي مربيگري مي كنه ، عوضي گفت تو چه تيمي بازي مي كنه _ فرگوسن را مجسم كنيد با اون هيكل تپل مپل و بيماري قلبي و .... با شروت ورزشي بياد وسط زمين  _ اين باعث شد كلي بهش بخنديم ، از اون زمان هم شد فرگي ، دقيقا بي خود و بي جهت .

يكي از سوتي هاي جالب ايشون اينه كه داشتيم با هم دعوا مي كرديم هردومون وحشتناك گر گرفته بوديم ، قرمز شده بوديم ، سر هم داد مي زديم ، و خون جلو چمشامون را گرفته بود ، همين طور كه داشت باهام حرف ميزد _ يعني داد ميزد  _ برگشت گفت همچي با پشت دهنم ميزنم تو دستت  ، اينو كه گفت من غش كردم از خنده ، حالا مگه مي تونم جلو خودم را بگيرم ، رو زمين ولو شدم ، اينقدر خنديدم كه دلم درد گرفت ، به همين راحتي و به همين سرعت دعوا تموم شد .

 

_ باره ماماناتون چيزي گرفتين يا هنوز مثل من همت به خرج ندادين ؟

 

_ ما تا به چند روز پيش فكر مي كرديم كه خودمون فقط تا صب مشاعره مي كرديم نگو هدي هم يه زماني مي كرده ، فكر مي كرديم ما فقط يه پيرهن قهوه اي ديديم كه خيلي دوسش داريم  ، نگو هدي هم ديده ، فكر مي كرديم فقط يه جالباسي يه گوشه ي يه اتاقي بوده كه ما دوسش داشتيم ، نگو هدي هم يه جالباسي اونجوري ديده ، فكر مي كرديم فقط خودمون مچ دشمن را باز كرديم و از نت پرتش كرديم بيرون ، نگو هدي هم مچ يه دشمني را باز كرده ، فكر مي كرديم خودمون فقط غلط حرف ميزديم نگو هدي هم ميزده ، .....

آخه هدي گفته بود دلش باره همه ي اينا تنگيده ، هدي تو هم جدي اينا را داشتي ؟

 

_ ما آهنگ وبلاگ را برداشتيم كه بيان اينجا ، گفتن ديگه حال كامنت دادن ازشون پريده  ، حالا مي خوام دوباره آهنگم را بذارم ، غر نزنين ، همينه كه هست .

 

_ هي همه ميان سراغ اميرووو را مي گيرن ، بابا سالمه ، از منم حالش بهتره  ، فقط حال و حوصله ي كامنت گذاشتن را بارتون نداره .

 

_ جناب بلاگفاي عزيز  ، بابا كامنتاي منو بذار بياد  ، آخه مثلا اين هدي از كجاش كامنت غير اخلاقي بيرون بده ؟  مموشي اصلا بش مياد كامنت غيراخلاقي بده ؟  بابا بي خيال ، من كامنتام را مي خوام  ، پسشون بده .

ما همه اينجا كاملا اخلاقي و پاستوريزه هستيم  ، به شرافتم قسم .

بچه ها از اين به بعد نذاشت بياد بارم ميل كنين .

 

 

سفر به شهر ؛ در راه :

 

ديروز با سفيده قرار داشتم بريم هفت تير بارش مانتو بگيريم ، گفتيم با اتوبوس ميريم چون هم الان كه نزديك روز مامانه به جيب ما نزديك تره  ، هم مطمئنه ، هم فال و تماشا ، دوتا خل كه با اتوبوس بلد نيستن برن هفت تير و ايستگاها را عوضي ميگيرن پاشدن با هم برن  ، واي نمي دونيد سر اين ايستگاها چقدر خنديديم ، يه جا دوتا ايستگاه زودتر پياده شديم  ، نخندين ، خب اشتب زديم ديگه ، بعد دوباره كه سوار شديم ، رفتم به يه خانومه ميگم ببخشيد فلان ايستگاه كجاست ؟ ميشه رسيديم بهمون بگيد ؟ ميگه آره عزيزم ، بشينيد من بهتون ميگم _ ملت متوجه نيستن من اين عزيز را مي شنوم ويرگولكسم ميشه ، هي تكرار مي كنن  _ اتوبوس آخر را هي سفيده ميگه الي رسيديم پاشو پياده بشيم ، ميگم بز ، بگير بشين ، اينجا ته خط ميرسه به هفت تير ، كجا الان پياده بشيم ، نرسيديم ، بالاخره با هزار زحمت و مسخره بازي و ريخت درآوردن به سلامت رسيديم شهر .

 

همچنان سفر به شهر ؛ در شهر :

 

اولين بار بود كه بدون ماشين اومديم هفت تير ، هميشه سوار الاغ مي شديم سوار اتوبوس نه  ، سفيده ميگه مي خوام مانتو سفيد بگيرم ، گفتم چي چي مانتو سفيد ميخوام بگيرم ، ميشي عين اين تزريقات چي ها  ، هيچي ديگه هر مانتو سفيدي كه دست گذاشت يه ايرادي گذاشتم روش ، بعد سفيده گير داد به سدري  ، حالا اون سدري هم كه اون مي خواد مگه پيدا ميشه ، پيدا هم ميشه مدلش ناجوره ، رفتيم يه جا ، سفيده ميگه سدري چي دارين ؟ يارو ميگه سدري چيه بيا كله غازي ببر  ، ميگم كله غازي ديگه چه صيغه ايه ؟  يه مانتو داده تو مايه هاي آبي و سبز تيره دست سفيده ميگه اينه ، سفيده رفته پرو كنه يه ساعت فقط به كله غاز مي خنده بهش ميگم سفيده يارو خودش كله غازي بود ها  ، ديگه سفيده غش كرده از خنده ، از اين يكي هم خوشمون نيومد ، اومديم بيرون سفيده ميگه كله غازي هم بد نيست الي ها ، رفته تو يه مغازه ميگه آقا كله غازي چي دارين ؟ يارو چشاش گرد شده ميگه چي چي ؟  ميگم هيچي آقا سدري چي دارين ؟ 

سفيده الي دوميه ، باره خريد حرص همراهش را درمياره از بس مي پوشه و درمياره و ميگه برمي گرديم ، ولي از اونجايي كه من از اون بدترم و خريدم وحشتناكه حرص نخوردم كه هيچ ، سفيده را هم حرص دادم ، سفيده ميگه تو اومدي خودت خريد كني اينقدر هي از اينجا به اونجا مي كني ؟ ميگم نه اومدم باره تو خريد كنم .

مي دونين آخر سر كجا خريد كرديم ؟  بله ، درست حدس زدين _ اميرووو بيا ياد بگير ، اينا حدس زدنشون شده بيست ، تو هر روز داري عقب گرد مي كني ، اينا پيشرفت مي كنن و تو پسرفت  _ همون مغازه اولي .

تازه چي سفيده مي خواست بره تو مغازه منو به زور با خودش مي برد ، بهش مي گفتم سفيده نرو اينجا ، هرجا ميري اين تو نرو ، آخه بار اول كه رفتيم اونجا فروشنده اش همين جور زبون مي ريخت ، منم كه بدم مياد كسي هي خودش را صميمي كنه ، گفتم آقا بذار چايي دوم را پوست بكني بعد ، شما اينجا فروشنده اي يا چيز ديگه ؟  سفيده تو گوشم ميگه ولش كني الي اينجا همه اين ريختي ان ، ميگم غلط مي كنن ، من كسي نيستم الكي باهام گرم بگيرن ، داشتيم از مغازه ميومديم بيرون ، يارو ميگه نريد چون برمي گرديد همينجا ، منم اخم كردم و گفتم مطمئن باش اينجا پامون را نميذاريم .

حالا برگشتيم همون مغازه اي كه گفتيم به هيچ وجه برنمي گرديم  ، رفتيم تو يارو نيشش تا پس كله اش باز شده ، مي خنده به من ميگه خانوم بداخلاقه  ديدي گفتم برمي گردي ، گفتم ببين آقا من خوشم نمياد هي بيخودي پسرخاله بشي ها  ، اين همه مشتري تو مغازه اته برو سراغ اونا  ، ما را ول كن ، رفتيم سراغ فروشنده ي خانومشون كه هرچي هم گرم بشه اشكالي نداره ، آخر سر از همونجا مانتو را خريديم .

به سفيده ميگم سفيده جلو يارو خوب مارا ضايع كردي ها ، آدم بره تو زيرزمين كفتر هوا كنه اينجوري ضايع نشه . 

 

بازم سفر به شهر ، در راه بازگشت :

 

بازگشتمون بدون هيچ اتفاق خاصي انجام گرفت .

 

_ سفيده به اين روسري هايي كه جديد مد شده ، ميگه روسري بامشادي  ، از كجاش هم اين اسم را درآورده اطلاعي در دسترس نيست ، ولي خيلي بهشون مياد ها ، بايدم بهشون بگي روسري بامشادي .

ولي جدي اسمشون چيه ؟

 

_ فكر كنم ما رفته بوديم اونجا آب ميوه و بستني هاش را امتحان كنيم  ، بس كه خورديم  ، انواع و اقسام آبميوه ها را امتحان كرديم ، بستني هم كه چه عرض كنم ، اگه مي شد هرچي پول همراهمون بود را هم مي داديم و مي خورديم .

 

_ با سفيده بيرون رفتن اصلا يه چي ديگه است ، كلي به آدم خوش ميگذره باره همينه كه اتفاقاي افتاده را مو به مو نوشتم .

 

_ برگشتيم سفيده را تا در خونشون همراهي كردم ، تو راه كه داشتم برمي گشتم خونه يادم افتاد فلاپي كه مال فاطيه را انداختم تو كيفم كه ببرم بهش بدم ، ديگه با هزار زحمت راهم را كج كردم طرف خونه فاطي اينا  ، يه ساعت فقط در خونه فاطي اينا بودم ، فاطي ميگه الي يه ديقه بيا تو يه چي را تو كامپيوترم نشونت بدم ، همون جوري با كفش دارم ميرم تو و شلوغ مي كنم و داد بيداد راه انداختم و هي به فاطي بد و بيراه ميگم  ، يه دفعه وسطاي اتاق خشكم زد ، داداشش تو همون اتاق خوابيده بود  منم با كفش رفتم تو و دارم شلوغ مي كنم با كلي خجالت كفشا را درآورديم ، ولوم صدا را آورديم پايين ، سرمون را انداختيم پايين رفتيم سر كامپيوترش  ، داداشاي بيچاره اش ميگن اين چه رفيقه تو داري دختر ، خله اين بشر .

 

_ بچه ها من نميدونم ، شما بايد كامنتام را هرجوري شده بهم برسونيد ، شده ميل بزنين ، نامه بديد ، با كفتر نامه بر برسونيد ، از راه سرخپوستا دود بفرستيد ، هركاري مي كنيد بكنيد ، ولي كامنت هاي منو بديد  ، گفته باشم .

 

كامنتاتون :

 

كاكتوسي : ولي الي در مورد راه رفتن منحصر به فرد... اگه اينجوري باشه كه نگاه كردن- خنديدن هر كس هم منحصر به فرده!

 

نه جدي راه رفتن منحصر به فرده ، حتي دم و بازدم افراد هم منحصر به فرده ، اما اوناي كه تو گفتي نيست .

 

كاكتوسي : اي كلك حالا ديگه كامنتاي امير رو هم تو جواب ميدي؟ ولي خدايي من بيچاره چقدر گفتم اين آهنگ اذيت ميكنه، گفتي بزن رو كامنتا تا صداش قطع بشه (يه علامت تعجب بزرگ). ولي حالا چون امير گفته...

 

خب من خودم هم مي خواستم قطعش كنم همين كار را مي كردم ، اصلا قرار نبود برش دارم ، ديدم اميرووو نمياد وبلاگم ، گفتم چرا نمياي گفت آهنگش اذيت مي كنه ، برداشتم كه ببينم حالا پاميشه بياد ، ديدم نه ، بازم نمياد ، هي نگيد تا اون گفت برش داشت ، بابا خواستيم يه امتحاني بكنيم .

 

كاكتوسي : راستي نيست اين اميرووووو (از ترسم : ©)

 

اميرووو خان حس ندارن بيان ، فعلا رفتن دنبال حس و حالشون .

 

كاكتوسي : ولي بيا و با اين امير (از نوع كريمي) از در صلح و صفا وارد شو. پسر خوبيه ها!

 

تو باره چي اينقدر طرف اميرخاني ؟ هان ؟ چقدر پول ميگيري طرفش را داشته باشي ؟

 

هدي : بين الهامي ، اين مشتي داره يه جورايي مشكوك ميزنه ها! هي از اين ور اون ور خبرهاي جورواجور مياره!فكر ميكنم داره.... يعني اين مشتي اومده پيش تو ، پشت سر رييس سازمان حاتومچ صفحه گذاشته ؟ ها؟
الهامي ، آدم بده پشت سر مرده .... اااا ببخشيد ..پشت سر مسافر حرف در بياره... ما سازمانمون بين اللمليه ، نذار با اين كارا آبرو مون بره ! خبر موثق رو باس از خبرگزاريا شنفت ، نه از دهن اينو اون.

 

هدي ؟ تو خيلي ناجور حالت خرابه ، اميرخان قبل از سفرش رفت سخراني را كرد ، بعد في الفور چمدون را بست و رفت ، تازه يكي از اعضاي فعال اين خبر را داده بود به مشتي ، خودش كه از خودش درنياورده بود ، هي به مشتي ما گير نده ، ما خيلي خاطرش را مي خوايم .

 

هدي : تو خجالت نميكشي الهامي ؟ هي زرت و زرت ، اعلام ميكني ميخوام برم سخنراني كنم عليه اين و عليه اونو عليه ... ، بابا من كه ديگه عمرا بذارم اعتبارات سازمانو خرج كني براي كرايه ي سالن سخنراني و اينا.. مگه همين سالن خودمون چشه كه ميري تو سالن وزارت كشور سخنراني ميكني؟ چقدر دزدكي از اعتبارت سازمان واسه تبليغات استفاده ميكني ها؟ مي خواي خودتو از حالا مطرح كني واسه ي دوره ي بعد رياست جمهوري؟

 

هدي ؟ من از دست تو چيكار كنم ؟ بابا من اگه اصرار ديگران نبود نمي رفتم سخنراني ، اينقدرا هم بيكار نيستم ، رياست جمهوري هم به درد من نمي خوره .

 

هدي : ببين ...من كه هيچ كاره ام تو اين سازمان ، ولي هر چي هم داد ميزنيم بابا داره شيرازه ي اين سازمان از هم ميپاشه، كو گوش بدهكار؟ آقا برو بيبين چه خبره... دارن همه از جوسفندا سوء استفاده ميكنن... كجاي كاري بابا.... چيدن پشم جوسفندا براي اشتغال زايي و امرار معاش خود جوسفندا نيست كه جانم!!!!

 

هدي ؟ تو كجاي اين مملكتي ؟ اصلا كجاي دنيايي ؟ جوسفندان تمام مملكت الان تحت نظر سازمان ما هستن و هيچ كدوم مورد استعمار نيستن ، تو از قزاقستان صحبت مي كني ؟

 

هدي : تو رييس سازماني نشستي تو دفتر زير كولور ( همون كولر ) خنك ، با يه بادبزن دستي هم خودتو هي باد ميزني

 

اينجا يه ماهه كولرش خرابه ، فقط هم اتاق مديريت خرابه ، هيچ جوره هم تعمير نشد كه نشد ، من تو گرماي بالاي 60 درجه دارم باره جوسفندا از خود گذشتگي مي كنم .

 

هدي : كامنتام رو دستم مونده! ميام سندش كنم بلاگفا ميگه امكان درج نظر با كلمات غير اخلاقي وجود نداره!!!! خلاصه من هنوز اينجا( پيش خودم!) كلي كامنت دارم كه نشد برات سندشون كنم!

 

من كامنتام را مي خوااااااااااااااااااام .

 

فاطي : این مشاورتم عوض کن این مشاور تو هم به درد نمیخوره اصلا" از کجا معلوم که جاسوسی تو رو پیش سازمان حاتومچ نمیکنه

منکه بهش شک دارم

 

نيگا كن ، نيگا كن تو را خدا ، اين روزا عالم و آدم ديگه پشت سر مشاور ما حرف ميزنن ، بابا اصلا رفته جزاير قناري باره تعطيلات تابستوني ، خودم مرخصي بش دادم ، ول كنين بابا .

 

فاطي : من واقعا" دلم برا مامانت میسوزه که چطور تو رو تحمل میکنه مامان من بود پوستمو میکند

 

ميخواي بگم چه جوري تحمل مي كنه ؟ به زحمت .

 

فاطي : سکوت چه چیز قشنگی واقعا" منم سکوتو دوست دارم

 

ولي من اين سكوتو اصلا دوست ندارم ، متنفرم .

 

فاطي : من بهدا" حال شماروحضورا" میگیرم

 

‹‹ از كاري كه نميتوني انجام بدي حرف نزن ››

سخن كلسوف ماتوس ، فيلسوف بزرگ يوناني 

 

هدي : قبل هر چيز من اعلام كنم! كامنت قبليام رو دستم مونده و با هيچ ترفندي هم فرستاده نميشه!

 

ميل بارم بزن .

 

هدي : ناراحن شدي از ماداگاسكار بد گفتن؟ بابا اون بنده ي خدا منظورش خود جزيره بيده ( يعني همين جزيره هه رو نشقه ي جرغافيا ، نه اون كارتونه كه! يارو جغرافي دان بوده ، ديده اسم اين كارتونه هم به جغرافي ميزنه، رفته نيگاش كرده! دچار توهم شده!!!!!1 بعدش هر چي تونسته بلغور كرده! فكر كنم اون جور كه تو ميگي ع خودشم نفهميده كه بالاخره بد بود يا خوب بود؟

 

يارو كلي هم منتقد سينما بود ، اونم يه منتقد اخمخ .

 

هدي : مي گم حالا كه در اين مورد با هم تفاهم نداريم..ممم.... بازم مياي خواستگاريم؟؟؟!!!

 

ما ديگه پامون گيره ، نمي تونيم از فكرت بيرون بريم  ، خب اون موقع هم كمد منو ميذاريم زير زمين كه مشكل تفاهم حل بشه ، منم بتونم مجله ها و روزنامه هام را بذارم تو كمدم ، خوبه ؟

 

هدي : راستي الهامي ، ابر اوربيتالي كه ميدوني چيه ؟ ( فكر كنم بايد تو شيمي دو خونده باشي!) مي گم اگه ابر اوربيتالي تو رو رسم كنن! يه محدوده اي ميشه بين تلويزيون و كامپيوتر! البته تراكم ابر نزديكاي كامپيوتر بيشتر تره!!!

 

اون فضايي كه باره ابراوربيتال من گفتي درسته ، فقط يه كتابخونه هم بهش اضافه كن ديگه با خودش مو نميزنه .

 

هدي : درست مثل ابر اوربيتالي من!!!! هه !

 

ايول تفاهم .

 

هدي : آهان يه چيزي اون تست ديروز الكي كه نبود ؟ واقعا درسته!آخه يه چيزي... نتيجه ي تستاي من هم عين مال تو بود!!!!!!!! هه . تفاهمه ديگه ، چه كنيم!

 

اون تسته را من و يه سري ديگه امتحان كرديم ديديم راسته ، مال من كه عين خودم بود .

بابا كار من و تو از تفاهم گذشته ، تفاهم كه هيچ كلي چيز ديگه هم داريم .

بابا پس اين قرار را كي ميذاري ؟ بگو زودتر من به مامانم اينا بگم زنگ بزنن خونتون ، من تا صب خوابم نمي بره ، ساعت 5 صب هم كه مي خوابم همش خواب تو را مي بينم ، بابا زودتر يه كاري بكن .

 

بابايي : یعنی یه جورایی خوشمون میاد بیاییم نظارت

 

بابايي من پس فردا ميشه آقاي شكوهي با يه دفترچه مياد تو هي مورد يادداشت مي كنه .

 

جسد : این کمش بود وای به اینکه زیاد باشه

 

همينه ديگه ، وقتي آدم ماهي يه بار وبلاگ يكي نمي فهمه چي به چيه ، كم كجاست ، زياد كجاست ، روال كار چه جوريه .

 

جسد : واقعا متاسفم که استقلالی هستی

 

نظر هركس باره خودش محترمه ، تاسف نداره ، به عقيده افراد توهين نكنين .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدايا من بي صبرانه منتظرم  ، خواهش مي كنم ، خواهش مي كنم .......

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/7/26ساعت 23:53  توسط   | 

سلام

 

بچه ها شرمنده كه خيلي كمه  ، اصلا نمي تونم سرپا وايسم  ، رو صندلي به زور بند شدم  ؛ فردا اگه زنده بوديم ميام هم جواب كامنتاتون را ميدم هم زياد مي نويسم .

 

_ چند روز پيش توي روزنامه نقد كارتون ماداگاسكار را نوشته بود ، ما اصلا نفهميديم آخرش اين كارتون خوبه يا نه  ، يارو برداشته از اولش شروع كرده به تعريف فيلم همچي تعريف كرده كه آقا اين فيلم اله و بله ، بعد هرچي ميري جلوتر مي بيني داره بدتر ميشه ، پاراگراف آخر هم حسابي فيلم را كوبيده بود و هرچي عقده از مادرزنش و سوپر گوشت محلشون و تعاوني اداره شون و رئيس بخشش و اكبرآقا همسايه اش كه آشغالاش را ميذاره جلو در خونه اينا و رفتگر محل كه خوب كوچه را تميز نمي كنه و .... داشت ، سر اين فيلم خالي كرده بود .

جالب اينجاست همون چيزي كه تو پارگراف اول جزو نقاط قوت فيلم به شمار رفته بود ، تو پاراگراف هاي بعدي بدجوري له شده بود .

ما آخر سر نفهميديم ماداگاسكار كارتون خوبيه يا يه كارتون مزخرف .

تازه برداشته بود نوشته بود شخصيت ملمان بدترين شخصيت فيلمه كه تماشاگر زياد باهاش ارتباط برقرار نمي كنه  _ تماشاگر بيجا كرده  ، اصلا ميدونه ارتباط را با يه زرافه خكشل چه جوري بايد برقرار كرد ؟ ، اون حاليش نيست ، بيجا كرده اين حرفو زده ، آقا منو ول كن برم بزنم داغونش كنم  ..... _ شخصيت پردازي نشده ، مبهمه ، بي مزه است ، يعني ديگه هرچي خواسته بود بار بدبخت كرده بود ، كلي ما را متشاكي كرد ، بي خجالت وايساده تو روي من ميگه ملمان مزخرفه ، بي ادب .

 

_ امروز پوسترهاي هري پاترم را از ديوار كشيدم پايين ، نميدونم چرا ديگه تحمل نگاش را نداشتم ، فكر مي كردم هرجاي اتاق كه ميرم با اون چمشاي رنگيش زل زده بهم ، ديگه داشت اعصابم را خورد مي كردم ، وقتي تو تختم بودم نگاش بدجوري آزار دهنده مي شد ، تا بالاخره امروز از دستش خسته شدم ، ديگه تاب ديدن نگاش را نداشتم ، از ديوار كندمش .

حالا نوبت يه پوستر ديگه است ، اين بار ديگه دكتر شريعتي را ميزنيم به ديوار ، خوبيش اينه كه اين عكس دكتر مال جووني هاشه و غرقه تو دنياي خودش ، نگاش به زمينه نه به من .

 

_ ديروز بعد يه ماه گذارم به كمدم افتاد  ، تو اين يه ماه من اصلا سمت كمدم نرفته بودم ، اصلا فكر به دنياي شلوغ كمدم كلافه ام مي كرد ، تو اين يه ماه مامانم كه مي گفت الي مجله هات را از گوشه و كنار اتاق جمع كن ، مي گفتم برو پرت كن تو كمدم  ، اصلا نمي خواستم با اون هرج و مرج رو به رو بشم ، ديشب كه رفتم سر كمد انگاري تمام غصه ي عالم نشست رو دلم ، بابا اينو چيكارش كنم آخه  ، يه دفعه به سرم زد خب حداقل يه طبقه ي اين كمد را كه ميشه مرتب كرد ، طبقه ي مجله ها را ريختم بيرون ، اتاق نميدونيد چه خبر شده بود ، چلچراغ و سروش جوان و فوتبال و گل آقا و .... بود كه از در و ديوار مي رفت بالا ، حالا تو اون مصيبتي كه وسط اتاق درست كردم ، نشستم مجله هاي قديميم را مي خونم  ، مامانم اومده تو اتاق ، مي بينه تا شعاع يه كيلومتري من پر مجله و روزنامه و كاغذ و آت و آشغاله ، منم وسط اين شلوغي نشستم و با آرامش تمام مجله مي خونم  ، مامانم اومده ميگه چرا اينا را ريختي بيرون ، ميگم ميخوام مرتبش كنم  ، ميگه الان ؟ ميذاشتي صب ، ميگم الان يه دفعه حسش اومد  ، ميگه خب چرا جمعشون نمي كني ؟ ميگم آخه حسش رفت  ، يه جوري نيگام كرد كه يعني اگه تا پنج ديقه ديگه اينجا جمع نشد با آت و آشغالات ميري بيرون .

 

_ ته طبقه ي كمدم يه چيزايي پيدا كردم كه اصلا يادم رفته بود اينا را دارم ، بريده هاي روزنامه ، عكس ، كاغذهاي جورواجور ، كاغذهايي كه روش يادداشت نوشتم ، كاغذهايي كه روش شعره ، كاغذهايي كه روش علامته ، ماشينك هاي بازيم  ، توپ شيطونك نازنينم  ، كيسه و پاكت ، نقاشي ، تسبيح بابام ، تقويم هاي چند سال پيش ، كتاب هاي ‹‹ من و بابام ››  ، گربه ي پلاستيكي بچگيام  ، انگشترايي كه از مجيد دودر كردم ، جعبه ي مداد رنگي هاي شيش تايي كوچولوم  و .....

برم طبقه هاي ديگه ام را هم تميز كنم ، خرت و پرتاي فراموش شدم پيدا بشه .

 

_ اين روزا شبكه هاي تلويزيون را هرجا ميزني قيافه ي عنايتي مياد جلوت  ، شبكه پنج داره مسابقه شركت مي كنه ، شبكه شيش داره باهاش مصاحبه مي كنه ، شبكه سه تو اخبار ورزشي نشونش ميده ، شبكه يك مهمون برنامه اش كرده ، شبكه دو تو جنگ تلويزيونيه ، فكر كنم بدين منوال بگذره پس فردا به عنوان يه عالمي ، دانشمندي ، فاضلي ، چيزي ميارنش شبكه چهار سخنراني .

خوبيش اينه كه دماغش را عمل كرد و قيافه اش بهتر شد ، اگرنه نمي شد تلويزيون را روشن كني .

شايدم آوردنش نشون بدن عمل زيبايي چه شكليه ، ميتونه آدم را چيكار بكنه ، يا تبليغش را بكنن و ....

با همه اين تفاسير رضا دماغ چه دماغ داشته باشه چه شصت ماغ بازم باره ما عزيزه .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ببين ، من هنوزم منتظرم ، نشونم ندادي .

 

تا بعد

 

( تو را خدا دعوام نكين  ، نيايين كامنت عصباني بذارين  ، به خدا نميتونم بشينم  ، فردا جبران ميكنم .  )

+ نوشته شده در  2005/7/25ساعت 23:52  توسط   | 

سلام

 

همچي بفهمي نفهمي يه جوري هستيم .

 

_ مشتي دوباره در نزده اومدي تو ؟  كي ميخواي ياد بگيري در بزني هان ؟  بابا يه در زدن كه ديگه كار نداره ، شايد تو اين اتاق سر بريده بود ، بايد همين جوري بياي تو ؟

چي كار داري ؟ ........ خانم گفتن بيايم بهتون بگيم اين مدريت حمتوچ بود ، حامتوچ بود ، حيمتوچ بود ؟ نميدونم خانوم ...... يه چي توش بود ديگه  ، گفتن بگيم اون رفته يه سخراني ضد شما و سازمان كرده ........ خب چيكار كنم ؟ ايشون فكر كردين اگه ضد من حرف نزنه بره چيكار بكنه ؟ ملت از زور بيكاري پيله مي كنن به اين و اون ديگه ، تو اون سازمان كه خدا را شكر كاري ندارن انجام بدن ، نتيجه اش اين ميشه كه بشينن پشت سر ما شايعه درست كنن و حرف بزنن  ......... برو مشتي ، به همه ي روئساي بخش هاي مختلف بگو سر ساعت 11 تو اتاق كنفرانس جمع بشن ........ راستي دكتر رفتي ؟  ...... آره خانوم ، دكتر چيكار ميكنه ؟ يه سري دوا ميده ديگه ، چاره ما دوا نيست خانوم ، ملك و الموته  ........ بس كن مشتي ما حالا حالا ها اينجا بهت احتياج داريم  ..... برو .

 

_ .................... ( تا اينجاش محرمانه بود  ) خب به عنوان حرف آخر جلسه ميخوام در مورد سازمان حاتومچ صحبت كنم  ، به عنوان آخرين باري كه هي من بيام اينجا و در اين خصوص حرف بزنم ، هرچي از اون سازمان به ما نسبت داده شد يا تهديداتي كه بر عليه ما شد را خواهشا خودتون و زير دستاتون نديد بگيريد ، اين چيزا باعث ميشه از كارمون عقب بيفتيم ، ما كاراي مهمتري داريم و اگه بخوايم جواب بديم ، بايد همه كارامون را ول كنيم و همه ي روز بشينيم و جواب محبت دشمنانمون را بديم  ، بذاريد ايشون هرچي دوست داره بگه ، اعضا و كاركنان سازمان و مردمي كه ما را مي فهمن دركشون بيشتر از ايناست كه چنين شايعاتي را باور كنن  ، باقي مردم هم هر فكري دوست دارن بكنن . 

ختم جلسه را اعلام مي كنم .

راستي خانم برزگر ؟ شما از مشاور من خبر نداريد ؟  امروز نيومده ؟ ..........  امروز چندمين روزه كه تو سازمان آفتابي نميشه ؟ خواهشا اگه تماس گرفت بگيد كاراش خيلي عقب افتاده ، اگه نميتونه بياد بگيد ما تا موقعي كه تشريف فرما بشن يكي ديگه را جاشون بذاريم ، خيلي عقب افتادن .

 

_ رفتم سر كابينت نبات بردارم  _ من يه وقتا يه هوسايي مي كنم خودمم توش ميمونم  _ قوطيش را برداشتم ، حالا همه ي نبات ها يكي اينقدر  _ دقت كنين قشنگ يكي اينقدر  _ حالا موندم چيكار بكنم ، از روش اجداد ماقبل تاريخمون استفاده كرديم  ، نبات را برداشتيم و شروع كرديم كوبيدن به لبه ي كابينت  ، از سر و صداي ايجاد شده مامانم اومده آشپزخونه تا منو در حال كشتي با نبات ديد ، هاج و واج موند  ، گفت الي داري چي كار مي كني ؟  گفتم نبات ميخوام ، گنده است ، دارم كوچيكش مي كنم  ، گفت اينجوري ؟  گفتم پس چه جوري  ، گفت اون قيچي قندشكن را از تو كابينت بردار بشكنش  ، قيچي را برداشتيم هركاري كرديم دريغ از يه سر سوزن نبات كه كنده بشه  ، ديديم اينجوري فايده نداره ، دوباره برگشتيم به روش خودمون  ، مامانم دادش در اومد گفت الي بيام ؟  گفتم اگه ميخواي كابينتت سالم بمونه و آشپزخونه ات به گند كشيده نشه بدو بيا  ، اومده يه تيكه كنده ميگه تو كي قراره بزرگ بشي ؟

 

_ ميدوني تا به حال همچي به چشم و چشم زني و اين جور چيزا اعتقاد نداشتم ، اما حالا دارم اعتقاد پيدا مي كنم ، آخه چي غير از چشم بد ميتونست جلوي حرف زدن ما را بگيره ، يه زماني اينقدر حرف داشتيم كه باره حرف زدن وقت كم مياورديم و هي افسوس پشت افسوس كه چرا اينقدر زود وقت رفتن ميشه ، و حالا كه تا دلت بخواد وقته باره حرف زدن ، هي افسوس پشت افسوس كه ديگه حرفي نيست باره زدن .

هميشه عاشق سكوت بودم ، از سكوت لذت مي بردم ، هميشه دلم مي خواست لبريز از سكوت باشم ، اما حالا ......... ، اين سكوت اون سكوتي نيست كه من دنبالش بودم ، اون سكوت يه دنيا حرف داشت و اين سكوت عين سكوت يه مرده است ، بدون هيچ نوايي .

من بيشتر از پيش دارم مي ترسم ، روز به روز هم ترسم بيشتر ميشه .............

 

_ بچه ها اين تست را ببينيد جالبه ، شخصيتتون را معرفي مي كنه .

ببينيد به من چي گفت :

 

تو يك تيپ خيالباف هستي . كم حرف و با قوه ي تخيل زياد . تو اصولا شخصيت خجالتي و ساكتي داري .

تو علاقه ي زيادي به حقايق ، وقايع ، و كلا چيزهايي كه در اطرافت مي گذرد نداري ولي در عوض جهاني دروني براي خودت ساخته اي كه كاملا پيچيده و باشكوه است .

قدرت خلاقيت و حس نيرومندت ، باعث شده كه شخصيتي قوي داشته باشي كه اگر كسي تلاش كند تو را بشناسد ، حتما اين شخصيت قوي را مي بيند . البته كمتر كسي چنين تلاشي مي كند ، چون مردم معمولا فكر مي كنند كه در زندگي آدم ناموفقي هستي . براي همين هم ، جوان ! سعي كن با خودت كمتر حرف بزني و با مردم بيشتر .

 

 

_ كامنتاي هدي را كه مي خونيم از خنده روده بر ميشيم ، هرهر فقط مي خنديم و كيف مي كنيم .

كامنتاي مموشي را كه مي خونيم كلي خوش خوشانمون ميشه .

كامنتاي كاكتوسي را كه مي خونيم فكر مي كنيم آبجي بزرگمون نشسته جلومون داره حرف ميزنه .

كامنتاي اميرخان را كه مي خونيم هي داريم فكر مي كنيم الان با چه جمله اي اين جمله اش را بكوبيم و له كنيم .

كامنتاي فاطي را كه مي خونيم همش فكر مي كنيم خب الان باره اين جمله اش چي بسازم كه شاكي بشه و من بخندم .

كامنتاي اميرووو را كه مي خونيم ........... راستي ما كامنتاي اميرووو را مي خونيم چه شكلي ميشيم ؟  بذاريد فكر كنم ............. مممممممممممممم ........ اول كه هوووومك اش را مي بينيم مي ترسيم كه دوباره حرفي زده باشيم كه عصباني شده باشه ، بعد كه يه نيگا سرسري كرديم و مطمئن شديم خطري نيست يه نفس راحت مي كشيم و شروع مي كنيم به خوندنش ، معمولا چون نصفش يا بهم غر زده يا دعوام كرده دپرس ميشيم  ، بعد چون نصفش را هم به قول خودش شوخو كرده اسباب آرامش خاطرمون فراهم ميشه .....

خداوكيلي چقدر كامنتاش را خوندن سخته ها ، آدم تا دو خط كامنتش تموم بشه مي ميره و زنده ميشه بعد يه چند كيلويي كم مي كنه ، بعد هي بگيد من چرا لاغرم خب بيا مگه ميذارن ما چاق بشيم ، آدم را ذره ذره آب مي كنن  ، حالا واي به اون روزي كه كامنتش عصباني باشه  ، بيا و درستش كن ........

( نياي كامنت عصباني بدي ها ، شوخو كه ميدوني چيه ؟ بعدشم آزادي بيان اوصولا چيز خوبيست .  )

 

_ داشتيم رو كانال هاي تلويزيون مي چرخيديم برخورديم به سيماي نوجوان ، والا اولش كه يه سري بچه نشون داد كه خيلي بچه بودن ، ما به شك افتاديم كه نكنه دست اندركاران نمي دونن طيف سني نوجوون چه ريختيه  ، برداشته يه كارتون نشون ميده به اسم ماجراجوي كوچك  ، گفتيم خب حتما اينم يه روزي نوجوون ميشه  ، كارتون كه شروع شد ما ديديم يه موش و يه خرس گنده بك دارن توش ايفاي نقش مي كنن  ما اينجا ديگه پيش خودمون گفتيم حتما اشتباهي شده و اين برنامه ي سيماي نوجوان آينده است  ، والا كارتونه را عطي مي شست نيگا مي كرد ، ما ديگه بلند شديم ، ديديم بيشتر از اين بشينيم كار بيخ پيدا مي كنه .

 

_ اينم كامنتا :

 

اميرخان : در صحبتهای دفعه ی پیش من تنها اشاره ای به مبنع در آمد های سازمان حجات شده بود

 

برو اول ياد بگير اسم سازمانم را درست تلفظ كني بعد بيا و سخنراني كن .

 

اميرخان : از آشفگی کارتون هم معلومه که چه سازمانی هستید ... واقعا که ... شما اگه از جلو دره سازمان حاتومچ رد بشید میفهمید که اینجا بچه بازی نیست ... حالا حداقل نشین از بدبختیای سازمانتون بگو ! آبرو خودتونو بردید ...

 

خوبيش اينه كه ما شيله پيله تو كارمون نيست ، سازمانمون يه روز خوبه ، يه روز بده ، همه خبر دارن ، ولي شما چي ؟ فكر كردي نميدونم تو اون ساختمون تو دارقوز آباد ، چه خبره ؟ اسمش را گذاشتي سازمان ؟ سازمان كجا بود بابا ..... ، نذار باره ملت شفاف سازي كنم .

 

اميرخان : اینجوری که نمیشه ! سوال میکنی ! جواب بهت میدیم ! میگی نه !؟ این نه ... یکی دیگه ؟ منم دیگه جواب نمیدم ... (همون آیکون از خودراضیه)

 

نگفتم نه ، گفتم غير از عنبيه چيه ، بلد نيستي ديگه غر نزن .

 

 فاطي : تو که میتونی یعنی کاری نیست که تو نتونی انجام بدی

 

اينم نگرش دوستان به ما ، ما سليمان هستيم همه كار مي كنيم ، ميتونيم هم بكنيم ، چي باعث شده اين فكر را بكنن ؟

راستش اين دفعه فقط تلاش من كافي نيست ، بايد كمكم كنن .

 

فاطي : حالا الی اون عکسرو اسکن کردی یا نه جون مادرت ایندفعرو خوش خولی کن مرگ فاطی

 

نه هنوز اسكن نكردم ، ايشالا مي كنم  ، خوش خولي ديگه چيه ؟ چه جوري خوش خول باشم ؟ فاطي بميره نميدونم خوش خولي چيه .

 

فاطي : چقدر زود روز مامان اومدا نه حالا چی چی باید بخریم ؟

 

ببين يه وقتايي تو زندگي هست يه آدمايي اينقدر اين مخشون جمعه است كه تو مجبوري به جاي اون ها هم فسفر مغزت را بسوزوني  ، الانم من بايد باره تو فسفر اضافي بسوزونم ؟

 

فاطي : من که میدونم یعنی هم خودت به من گفتی هم خودم قبل از اینکه تو بگی پی بردم حاال اگه تو اجازه بدی تو کامنت بعدی بگمش

 

نخير اجازه نداري بگي ، تا وقتي كه خودم اجاره اش را صادر كنم ، خب ؟

راستي فاطي ، تو پست ديروز منو ول كردي باره پست قبليش نظر ميدي ؟ پست ديروز پس چي ؟

يه چي ديگه ، چه خبر شده ؟ متحول شدي ؟ مياي قشنگ وبلاگ را ميخوني كامنت بلند بالا ميدي ؟ اتفاقي افتاده ؟

 

كاكتوسي : آخه من تو تركم، ميدوني كه! روزي فقط يه ساعت بايد بيام نت. اين قانون رو خودم براي خودم وضع كردم

 

خوش به حالت ، ما هم وضع كرده بوديم ، تابستون اومد و اراده ها را سست كرد .

 

كاكتوسي : معضل هدفون همينه ديگه! طرف چون خودش صداي ديگرانو نميشنوه، فكر ميكنه ملت هم صداي اونو نميشنون.

 

همه كه اين طوري نيستن ، آدماي اخمخي مثل علي اين ريختي هستن .

 

هدي : آقا بعد سخنراني ات اين اعضاي سازمان حاتومچ ريخته بودن تو خيابون شعار ميدادن عليه تو و سازمانت .بعدش يهو طرفداراي تو ريختن بيرون ،آقا سر و دست بود كه هويژور مي شكست!

بعدشم اين يارو صد و دهيا اومدن مث مور و ملخ ريختن ، هم يه عده از آتيشياي طرفدار حاجت رو هم يه عده از سران طرفدار حاتومچ رو با خودشون بردن! اينو گفتم كه از محل اعتبارات سازمان بري براشون وكيل بيگيري بلكه از زندان بيان بيرون!!! از ما گفتن بيد!!!!

 

هدي من در پس خبرايي كه دادي رفتم تحقيق  ، هيچ كدوم از كسايي كه عنوان مي شد از طرفداران سازمان ما هستن و زخمي شده بودن يا تو بازداشت به سر مي بردن ، از طرفداران ما نبودن  ، طرفداراي ما اينقدر شعور دارن كه آشوب برپا نكنن  ، حالا طرفداراي حاتومچ با كيا دعواشون شده بود خدا عالمه  ، شايد هم همش يه نمايش ساختگي بوده باره خراب كردن سازمان ما .

 

هدي : خداييش الهامي تابلو نشو ديگه ، هي ميگه هزينه ها از محل كمكهاي مردمي نيست ! همين ديروز تو نبودي گفتي به يه شركت سفارش دادي واسه سازمان صندوقاي آهني بسازن ، بعدش به ... گفتي برو مخفيانه پخششون كن سطح شهر؟؟؟!!!! حالا باقي قضايا بماند !!! ولي هي انكار نكن كه يه روزي لو ميريم ! لاقل سكوت كن!

 

هدي بسه ، هدي بس كن ، خالي بندي تا كي ؟ شوخي تا كي ؟ تهمت تا كي ؟ من كي يه همچي حرفي زدم ؟ هدي تو مگه رفيق من نيستي ؟ هدي چرا دست دشمنا بهونه ميدي ؟ هدي به تو هم ميگن رفيق ؟ الكي شايعه ميندازي دهن ملت ، نكن ، نكن عزيز من ، آبرو و حيثيت و اعتبار سازمان منو با اين شايعات نكوب .

 

هدي : مگه مردم ... هستن، كه باور كنن هزينه هاي سازمان از چيدن پشم جوسفندا جور ميشه؟

 

من سازمان زدم كه پشم جوسفند بچينم ؟  خب اين كار را كه باقي ملت هم مي كردن چه نيازي به سازمان من بود ؟ من پشم جوسفندا را اين طور كشكي نمي چينم بارش برنامه دارم ، هر جوسفند خودش بايد بتونه اين حق را داشته باشه كه پشمش را بزنه يه درآمدي عايدش بشه .

 

هدي : مدير باس جبروت داشته باشه، باس جنم داشته باشه، باس دائم سگرمه هاش به حالت تفكرات سخت در هم باشه ،كه حداقل يه آبدارچي ازش حساب ببره، گفتي نه! من خاكي ام و فلانم و بهمانم و ... بيا... حالا تحويل بگير . اتاق بيست متري رياستو با چار تا خط تلفن ، خالي گذاشته ، ميره باغچه بيل ميزنه!!!!!! من كه ميدونم زير سر كيه اين كارا. زير سر اون مشاورت كه عين علف خرس بشش الكي حقوقاي كلون كلون ميدي ، كه چي؟هيچي ... سالي به دوازده ماه نياد سر پستش!!!!!

 

بابا من جبروت داشتم ، ولي ديدم مش رجب حيووني خيلي گناه داره  ، دلم بارش سوخت رفتم كمك  ، جدي جدي يه روز فقط اومده سازمان ، اونم روزي كه اومد خودش را معرفي كنه ، ديگه اگه ما پشت گوشمون را ديديم ، مشاورمون را هم تو سازمان زيارت كرديم ، فقط پيغوم پسغوماش با ما ميرسه .

 

هدي : چي؟ ناراحن شدي؟

تحمل چارتا نقد و انتقاد هم نداري!!!!...... برو بينيم بابا... تققققققققق ( صداي كوبوندن دراتاق پشت سرم !! )

 

هدي تو با خودت مجل نداري ؟ من دارم حرفت را تاييد مي كنم تو ميذاري ميري ؟ چرا همه به سرشون زده ؟

 

هدي : تو وقتي تنها ميري بيرون واقعا بهت خوش ميگذره؟عجيبه ها !منم تحريك شدم! تصميم گرفتم امتحان كنم بيينم چه جورياست!

 

نكن ، من خلم ، از يه چيزايي خوشم مياد كه باقي ملت فكر مي كنن ديوونگيه ، نكن .

 

هدي : من با اون شرطتت هي بفهمي نفهمي موافقم! هر وقت خواستي بيا خواستگاري ! فقط قبلش يه تيليف بزن كه يهو غافلگير نشيم!

 

تو بگو من كي خدمت برسم ، زنگ اش را هم ميزنم ، با مادرت اينا هم صحبت كن ، آخر اين هفته چه طوره ؟

 

هدي : بعدشم عزیز صدای مودمو عشقه!!!
بی صدا که نمیشه کانتکت شد!!! بی خیال سرو صدا باش !!!

 

خوشم مياد عين خودمي ، ايول .  

 

دختر آريايي : ببینم بچه تو دچار عارضه انگشت درد نمیشی اینقدر میشینی می تایپی؟؟؟

 

والا عارضه انگشت درد كه چه عرض كنم ، من دچار كلي عارضه ي ديگه هم ميشم  ، اما مگه جرات دارم كم بنويسم ، همين هدي ، اين مموشي ، كافيه يه كلمه كم بشه ، حالا بيا و درستش كن  ، من باره حفظ جونم مجبورم اين عوارض ناجور را تحمل كنم .

 

دختر آريايي : ولی خودمونیم چقدر تو سخنران قابلی هستی.بازم ایول

 

آره دارم متوجه ميشم تو سخنراني استعداد دارم و خودم نمي دونستم  ، خوشمان آمده  ، جريان را ولش كن سخنراني را بچسب .

 

بابايي : راه رفتن آدما منحصر بفرده

 

اينم جواب سوالم ، بريد خجالت بكشيد .

ولي خيلي جالبه كه آدما طرز راه رفتنشون با هم فرق داره ها ، نه ؟

 

بابايي : از اون ردیف بودجه خاص سازمان یه تشویقی ؛ مشويقي ..........

 

پدر بودجه باره اينه كه صرف كاراي عمراني بشه نه چيز ديگه اي .

 

فاطي : میخوای حال مشاورتو بگیرم کهدیگه تنهات نزاره؟

 

تو به مشاور من چيكار داري ؟ سرت به كار خودت باشه .

 

فاطي : ولی من بلاخره موهامو کوتاه میکنم اینو مطمئن باش(چشمک)

 

تو اگه موهاتو كوتاه كردي ، اون وقت من درستت مي كنم .

 

_ از آنجايي كه بنده يك انسان فوق العاده فوضول هستم  ، كامنتاي ملت را هم چك مي كنم  ، مشغول چك كامنتا بوديم به اين برخورديم كه تو وبلاگ اميرخان بود و به ما مربوطه ، اينم جواب بديم :

 

كاكتوسي : يه چيزي بگم به الهام نگي ها! من خيلي اين آهنگ وبلاگتو دوست دارم. آهنگ وبلاگ الهام رو هر چي گفتم ورداره، گوش نكرد (اخم). اما حالا كه اميرو (©) گفته برداره، اونم برداشته! چقدر حرفش برو داره ها!

 

حالا كاكتوسي ميري پشت سر من حرف ميزني ؟ اونم كجا ، پيش دشمن من ؟ ميري پيش اميرخان پشت سرم حرف ميزني ؟ 

والا ما اصلا نمي خواستيم برش داريم ، اين اميرووو را هر وقت بهش مي گفتيم كه چرا وبلاگ ما كامنت نميذاري ، مي گفت آهنگش اذيت مي كنه  ، ما گفتيم برش داريم ببينيم پاش تو كامنت دونيمون باز ميشه يا نه ، ولي ديديم فايده نكرد  ، هنوزم كامنتي ازش رويت نشده .

دو روز ديگه به همين منوال بگذره آهنگه را برمي گردونم ، دوباره مردم آزاري شروع بشه .

يه نكته مثبتي كه تو اين كامنت سراسر منفي بود و بسي نقطه اميد  ، اون علامت كپي رايت بود .

 

كاكتوسي : الهام كجايي بياي ببيني داريم پشت سرت حرف ميزنيم؟!

 

همين جا تشريف دارم و با چارتا چمشام دارم مشاهده مي كنم  ، چي بگم خب ؟ زدي رفت .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ميشه يه جورايي نشونمون بدي ؟ ما چيزي نمي بينيم .

مرسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/7/24ساعت 23:51  توسط   | 

سلام

 

هركي باره پست قبلي كامنت نداده ميره ميده ، بهونه ديگه نداريد كه آهنگ داره نميشه دو ديقه رفت توش و اينا ، هم باره اون كامنت ميدين هم باره اين پست  ، شوخي هم ندارم دارم جدي ميگم  ، من كه هرچي بگيد ميگم باشه ، خب شما هم بگيد باشه .

به جون خودم نريد كامنت بديد  ، چيز  ، چيز ميشه  .............. ممممممممم  ، من ناراحت ميشم .

 

_ بچه ها شما صداي زوزه ي مودمتون را وقت كانكت شدن قطع كرديد ؟  چرا اونجوري نيگا مي كني ؟ خب جدي پرسيدم  ، مي خوام بدونم شما بدتون مياد هي زار بزنه و قطعش كرديد يا نه .

من اگه كامپيوتري موقع كانكت شدن از خودش صدا در نكنه اعصابم خورد ميشه ، بدجوري عادت كردم موقع وصل شدن به شبكه اين صداي ناجور را بشنوم ، اگه نشنوم اصلا انگاري يه چي كمه .

مثلا فرض كنيد شب تو نت تشريف داريد ، دي سي ميشيد ، دوباره ميريد وصل بشيد ، همه اهالي خونه را از خواب بيدار مي كنيد ، چرا ؟ چون بدون اون صدا به نظرتون كانكت شدن لطفي نداره .

 

_ چه مصيبتي گير كرديم ها ، ما يه سخنراني كرديم اين جوسفندا خوششون اومده ، حالا تا تقي به توقي ميخوره گير ميدن كه بيا و سخنراني كن  ، آخه مگه من بيكارم ؟ بعد حرفاي اميرخان اينا دوباره اومدن كه بيا و سخنراني كن  ، مديريت مگه كارش فقط سخنرانيه آخه ، حالا باره اين كه دلشون نشكنه يه نيمچه سخنراني گذاشتيم  اينم گزارشش :

 

حضار گرامي  ، بنا به درخواست اعضاي سازمان اينجا جمع شديم تا در مورد اتفاقات اخير صحبت كنيم  ، من متاسفانه باره برپا كردن اين جلسه هيچ لزومي نمي بينم  ، و اگر درخواست پي در پي اعضا نبود چه بسا همچين نشستي نيز برپا نمي شد .

چند روزي است اتهامات و شايعاتي بي اساس نسبت به بنده و سازمان روا داشته ميشه ، كه موجبات شگفتي ما را فراهم كرده ، اين اتهامات و شايعات از طرف مديريت سازمان حاتومچ به ما الحاق ميشه  ، از اون جايي كه همگي ميدونيم شخص مديريت اين سازمان و وابسته هاي ايشون از دشمنان بنده و سازمان حاجت به حساب ميان ، زدن چنين حرف هايي از سوي ايشون دور از ذهن و تعجب آميز نيست ، شگفتي ما از اون جهته كه ايشون در قالب مديريت يك سازمان چنين حرفايي بزنه  ، مديريت يك سازمان به جز حرف زدن و بستن شايعات به سازمان هاي ديگه فكر كنم كارهاي مهم تري هم داشته باشه .

ايشون به نظر من با زدن چنين حرف هايي كه كذب محضه سعي در عوام فريبي ، تشويش اذهان عمومي ، كسب شهرت و رونق انداختن سازمان خودشون داره .

ايشون سعي داره با تهديدات پوچ خود در كارهاي سازمان خلل وارد كنه و مانع از رسيدن ما به اهدافمون بشه و ما را به زمين بزنه .

من يك بار ديگه و اميدوارم باره بار آخر اينجا اعلام مي كنم محل درآمد هاي سازمان نه كمك هاي مردميه و نه پشتيباني شركت هاي بزرگ و نه افراد حقيقي  ، هيچ اسپانسري ما را حمايت نمي كنه و افتخارمون هم همينه .

و از اونجايي كه من فكر مي كردم حرف زدن در مورد اين اتهامات و شايعات دامن زدن به آتش كينه ي مديريت سازمان حاتومچ است  و چه بسا ما را هم تو اين آتش بسوزونه ، قصد داشتم سكوت كنم ، ولي اصرار اعضا ما را ناچار به برگذاري نشست كرد .

از اين به بعد هم خواهشا باره هر اتفاق كوچيكي درخواست نشست نكنيد ، يك مدير موفق و خوب فقط سخنراني نمي كنه ، وظايف ديگه اي هم داره .

 

_ خانم برزگر ، چرا هي دنبال من راه مياي ؟  .......... من بهت ميگم مشاورم كو تو باره من سخنراني مي كني ؟ اصلا كار سازمان شده همش سخنراني ، اين چه وضعيه ؟ همينه ديگه ، همينه كه دشمنان سازمان روز به روز دارن بيشتر جلو ميان ، حق دارن ، ما داريم عقب ميريم  ، ............. خانم برزگر شما داري اعصاب منو بهم ميريزي هي پشت من راه نيا و يه ريز حرف نزن ، چي را مي خواي توجيح كني ؟ بگو مشاورم كو ؟ از صب نيومده ؟ يعني چي ؟ ...... ميگم يعني چي ؟ زنگ زده ؟ ........ چي گفته ؟......... نمياد ؟ چرا ؟ ....... نميدوني ؟ يعني چي كه نميدوني ؟ شما اينجا پس چيكاره اي ؟ .......... منشي شدي كه چي ؟ اي بابا ............. هي دنبال من راه نيا ، مش رجب كو ؟ .......... نيست ؟ يعني چي كه نيست ؟ ........ رفته دكتر ؟ بدون هماهنگي من ؟  بابا دست خوش ، بابا دست خوش ، اينجا من چيم ؟  خانم برزگر من اينجا چيم ؟ هان ؟ مديريت ؟  .......... ما را شلغم هم حساب نمي كنن ........ كه لااقل بگن ما رفتيم ، ما نميايم ، حالا اجازه نگيرن ، يه ندا بدن ، ........... اينجا همه چي سرخود شده ، چه وضعشه ؟ يه چايي هم ميخواي خودت بايد بري آبدارخونه باره خودت بريزي ؟  ...... بابا خير سرم مديرم ، اين چه وضعشه ؟ چرا همتون به هم ريختيد ؟ دو روز كاراي سازمان رو به راه بوديد فكر كرديد ديگه تموم ؟ نميگيد دشمنا منتظر يه لحظه غفلت ما نشستن ؟ دفعه ي آينده احدالناسي ، بدون هماهنگي من از سازمان بره بيرون يا سر كارش حاضر نشه ، اونم بدون اين كه به من اطلاع بده ديگه لازم نيست بياد سر كارش ، پستش به كس ديگه اي داده خواهد شد .

( حالا يه چاخاني كردم  ، شوما چرا جدي ميگيري .  )

 

_ ديگه همه كارهاي سازمان افتاده رو دوش ما  ، شديم همه كاره تو سازمان  ، پريروز مش رجب اومده تو اتاقم _ در زدن اگه ياد گرفت  _ ميگه خانوم اين صندلي هايي كه باره اتاق انتظار مي خواستيد آوردم دم دره ، ميگم خب بيارشون بالا ديگه  ، ميگه آخه من رماتيسمم اود كرده نميتونم خودم را از پله ها بكشم بالا چه برسه بار هم بيارم ، ميگم خب برو به پسرت غلام بگو بياره ، ميگه نيست رفته بادينگيلينگ  ، ميگم مشتي بادينگيلينگ ديگه چه صيغه ايه ؟  ميگه نميدونم والا ، ميره يه جا هي زور ميزنه هيكل اش گنده بشه  ، ميگم مشتي بادي بيلدينگه  ، ميگه همون خانوم ، صندلي ها را چيكار كنم ؟ ميگم اين همه آدم توي سازمانه خب برو بگو يكيشون بياد بياره بالا ديگه  ، ميگه رفتم ، به هركي ميگم ميگه كه من باربر نيستم و اين كارا در عيطه  وظايف من نيست  ، ميگم مشتي حيطه نه عيطه  ، ميگه همون ، گفتم خب من الان چي كار كنم ؟  ميگه اگه جسارت نيست خودتون بيايين يه تك پا بياريد بالا  ، من چيكار بايد مي كردم ؟ تك و تنها رفتم شونصد تا صندلي را چهار طبقه كشيدم بالا .

ديروز دوباره صب كه داشتم مي رفتم برم تو سازمان ، مش رجب صدام كرده  ، رفتم مي بينم وسط باغچه وايساده ، ميگم چيه مشتي ؟ ميگه خانوم ما دست تنهاييم اين گلا و درختايي كه قرار بود بكاريم هم زياده ، نمي تونيم كار كنيم ، ميگم خب برو يكي را صدا كن بياد كمكت ، ميگه به هركي ميگم ميگه عيطه  وظايف من نيست  ، گفتم پسرتم بادينگيلينگه ؟  ميگه بله خانوم ، چه بايد مي كردم ؟ اول صبي آستينا را زديم بالا .

ما اصلا شاكي نيستيم كه تو سازمان كار مي كنيم ، اين كارا هم خجالت نداره كه مثلا بگيم روم نميشه اين كارا را بكنم ، فقط مشكل اينجاست كه اگه من برم اين جور كارا را بكنم ، مديريت را پس چي كار كنم ؟  وظايف اصليم چي ميشه ؟ بابا هي نگيد در حيطه وظايف من نيست ، هركاري كه باره سازمان انجام بشه چه كوچيك چه بزرگ در حيطه وظايف همه افراد سازمانه  ، اين حرفا معني نداره ، بايد برم يكي را استخدام كنم ، بيست و چهار ساعت دنبالم باشه كه اگه اين جور جاها گفتن بيا كمك به جاي خودم بفرستمش .

اين مشاور ما هم كه گذاشته رفته ، اصلا چند روزه جز پيغاماش چيزي به سازمان نميرسه  ، كسي زيارتش كرد بگه بيا سر كارت ، كارات خوابيده ، يا يكي را جا خودت بذار و برو يا يه دفعه پستت را خالي نكن  ، الانم بيا تكليف ما را روشن كن ، مشاور داريم ، نداريم ، چه جوريه بالاخره ؟

 

_ امروز به هركي گفتيم بيا بريم بيرون يه بهونه آورد  ، ما تو عمرمون يه بار اومديم به اين و اون رو زديم كه بيا با ما ، زدن تو ذوقمون  ، هيچي ديگه ما هم گفتيم حالا كه اينجوريه ما هم نتهايي ميريم بيرون دل همگيتونم بسوزه  ، مي دونين حسن ( عزيز من به ضم ح بخون  ) تنها بيرون رفتن چيه ؟

اول اين كه شما راهتون را كاملا تصادفي انتخاب مي كنين ، يعني اصلا به خودتون نميگيد كه خب از اين خيابون بريم ، كاملا اتفاقي از يه راهي ميريد در نتيجه يه جاهايي مي بينيد كه خيلي جالبه و تا به حال نديديد ولي وقتي كسي با شماست هرچي هم شما بخواين راهتون را تصادفي انتخاب بكنيد همراهتون نميذاره  ، حسن بعديشم اينه كه چون كسي نيست كه هي باهاتون حرف بزنه مي تونيد با خيال راحت و بدون اين كه لازم باشه رو حرفاي كسي تمركز كنيد به اطرافتون نيگا كنيد ، من وقتي كسي باهامه و حرف ميزنه اطرافم را نمي بينم ، ولي وقتي تنهام تازه چمشام باز ميشه  _ فقط و فقط هم درخت و خونه و گل و بلبل و ماشين و خيابون و جوب و گداها و بعضي وقتا هم خانوما را نيگا مي كنم ، اصلا اصلا چمش به باقي چيزا نمي دوزيم  _ ديگه اين كه ........ محاسنش زياده و يه كتاب ميشه در نتيجه ما از بازگو كردن باقيش خودداري مي كنيم .

 

_ علي اومده خونمون ، ميگه الي آهنگ هاي كامران و هومن را داري گوش بديم ؟ هدفون را گذاشتم تو گوشش ميگم بشين گوش كن ، اينقدر صدا را بالا برده كه باره شنيدن صداي من مجبوره اونو از رو گوشاش برداره ، اخمخ ميخواد با من حرف بزنه متوجه اين نكته نيست كه من باره حرف زدن با اون بايد داد بزنم ديگه لازم نيست اون داد بزنه چون من صداش را حتي اگه آروم بگه واضح مي شنوم  ، يه دفعه بغل گوش من شروع كرده داد و بيداد كردن  ، هدفون را از گوشش كشيدم ميگم خل شدي ؟  ميگه چرا ؟ ميگم چرا داد مزني خب ؟  من كه بغلت نشستم چيزي هم تو گوشم نيست كه نشنوم ، ميگه جدي داد زدم الي ؟ ميگم آره ، ميگه خدايي داد زدم الي ؟ ميگم آره اخمخ جان داد زدي  ، زده زير خنده ، پسره ي خل و چل داشت از خنده مي مرد .

 

_ علي داره ميره ، هرچي ميگيم باره ناهار بمون ميگه نه  ، رفتم تا دم در حياط كه مثلا بدرقه اش كنم  ، مگه ميره ، وايساده تو در يه ريز حرف ميزنه  ، شونصد بار گفتم برو گمشو ديگه ميگه الان يه چي ديگه بگم  ، از حرف كه كم آورده ميگه الي يه آواز هم بارت بخونم  و برم آخه تازه ياد گرفتمش ، گفتم زود بخون و برو  ، باره من كنسرت گذاشته  ، مگه آوازش تموم ميشه حالا  ، آخر سر پرتش كردم بيرون و گفتم برو گمشو ديگه و درو بستم  ، با زبون خوش كه نميره ، بايد بيرونش كرد .

 

_ دلم باره به روز كردن تنگ شده  ، نميشه يه مطلبي جور بكني ؟

 

_ چقدر سخته گريه مردي را ببيني كه خيلي دوسش داري .

 

يه خورده هم به كامنتا برسيم :

 

هدي : الهامي ؟ قهري؟ خيلي بدي؟ چرا قهري؟ چي كار كردم كه باهام قهري؟

ببين اگه واسه ي اون جشن تولدس كه بايد بهت بگم چرا ديشب نتونستم بيام و شركت كنم

 

هدي ؟ خوبي تو ؟  مگه من خلم باره اين كه نيومدي جشن باهات قهر كنم ، مگه جشن من بود ؟ مگه جشن را من برپا كرده بودم ؟ جشن مال حاج آقا بود به ما چه آخه .

من اومدم وبلاگت تا چمشم افتاد به نوشته نخونده ديدم حالت خرابه  ، درنتيجه عصباني شدم وبلاگت را بستم  ، اما چون قبلا صحفه ي نظراتت را باز كرده بودم ، گفتم قهرم و اومدم بيرون ، آخه حالم گرفته شد وقتي ديدم حالت گرفته است .

معذرت ميخوام كه ناراحتت كردم ، خيلي خيلي شرمنده .

 

هدي : يه چيز ديگه هم بگم اگه تو هوار و سيصد و پنجاه و شيش سال هم باهام قهر باشي ، من عمرا باهات قهر نمي كنم... .

 

منم با تو قهر نكردم الكي يه چي گفتم از روي عصبانيت  ، آدم با هدي جونش كه قهر نمي كنه .

 

هدي : منم عينكي ام ، اما اصلا از عينك خوشم نمياد

 

ولي من برعكس تو چمشام را خيلي دوست دارم .

 

هدي : پشت بوم ، منم دلم واسه پشت بوم لك زده ، واسه ي شب بيدار موندن ، واسه ي به آسمون زل زدن ...هي الهامي ... هي ...

 

خب تو هم مثل من شبا بيا اون بالا  ، نكنه خونه تون آپارتمونه و پشت بوم تعطيل ؟

 

هدي : آقا من دلم واسه ي همه ي اونايي كه گفتي تنگيده الا كله پاچه و مودم سوخته(آخه تا حالا مودم سوخته نديدم اما سي پي يو ي سوخته چرا !!! اينقده خوشگله ، مچاله شده فجيع!!!) !!!!!! بابا كله پاچه هم شد چيزي كه آدم دلش براش بتنگه؟ اوففففففف حالم يه جوري شد ... من كه اگه تو خونه كله پاچه بياد تا سه روز غر غر ميكنم ميگم همه چي بوي كله پاچه گرفته!!!!!

 

منم مودم سوخته نديدم شرح حالش را شنيدم  ، منم از كله پاچه متنفرم  ، اصلا نميذارم از در خونه تو بياد  ، بوش تا يه هفته مريضم مي كنه  ، اما اين كله پاچه اي كه من گفتم با همه ي كله پاچه ها فرق داره  ، پشت اين پيتزا و كله پاچه يه قضيه اي خوابيده كه دلمون باره اون تنگيده .

تو هم همه اونا را داشتي ؟  چه جالب  ، من فكر مي كردم فقط مال خودم يه نفر تو دنيا بوده .

 

هدي : اين هديه خريدن براي روز مادر هم خيلي سخته ! ولي لوازم خونه بده الهامي ! ( البته من تا حالا دو دفعه اين كار رو كردم ، مامانم هم خوشحال شده ، ولي به خودم اصلا كيف نميده خريد لوازم خونه !) . سعي كن يه چيز ديگه بخري .

 

منم يه بار اين كار را كردم ، مامانم هم خيلي خوشحال شد ، اما پشت دستم را داغ كردم كه ديگه لوازم خونه بارش نگيرم .

 

هدي : راستي الهامي ميخواي بياي خواستگاري من ؟ ( لپ قرمزه!) . آقا ميخواي آدمو ذوق مرگ كني خب يهو نگو ديگه ، نميگي جوون مردم سكته بزنه؟ بعدشم برا من فقط عقش و صفا و محبت و صميميت و اينا مهمه ( دروغ شاخدار!!!!) . البته از همين اول سنگامو وا بكنم باهات ب: من تو خونه اي كه كمتر از دو هزار متر باشه ،پا نميذارم ! با مامان باباتم بايد قطع رابطه كني ، هفته اي دو بار هم بايد منو ببري سفر خارج از كشور . كمتر از ليموزين هم نبايد زير پام باشه . راستي بايد خوشگل هم باشي ! اگه چشمات هم آبي باشه كه ديگه چه بهتر! حالا اگه اين شرايطو قبول داري كه آستيناتو بالا بزن !!! تازشم من الان دارم درس ميخونم ، برو دو ساعت ديگه بيا كه اين دو صفحه رو خونده باشم

 

همه ي شرايطت رو تخم چمشام ، فقط اون كه گفتي با مامان و بابات قطع رابطه بكن را تخفيف بگير ، من بدون ماماني و باباييم كه نميتونم زندگي كنم .

 

اميرخان : در مورد اینکه چی غیر از اثر انگشت و دی ان ای منحصر به فرده . خوب معلومه دیگه ، عنبیه چشم ... برای هر کسی یه شکل خاصی داره.

 

غير از عنبيه چيه ؟

 

اميرخان : واسه قالب که نمیخواد نظر بدیم ... بیخود تو کار طراح قالب دخالت نکن ... فقط بگو یه قالب خوشگل ، خودش میدونه چی باید درست کنه ! حالا اگه بد بود (که بعیده) بعد میایم نظر میدیم ...

 

به ما گفتن يعني كاكتوسي گفت نظرتون را بپرسيم ، حالا نظري نداريد ميگيم بسازه به سليقه خودش .

كاكتوسي جان همون ايده خودت را اجرا كن ، مرسي .

 

امير خان : من یه دفعه هدی رو Add کردم ، بعد هدی Denay کرد... منم بی خیال شدم تا اینکه یه آف داشتم از هدی ! خلاصه منم گفتم بزار Add اش کنم ! بدونم کی بکیه ! آخه من 110 نفر تو لیستم هستن به اندازه کافی شلوغ هست ! حالا فکر کن ، یکی هم که تو لیست نیست بیاد Off بذاره !!! خلاصه منم دوباره Add اش کردم ... اما ! نکته اینجاست که روح هدی هم خبر دار نشد که من ادش کردم ! چه برسه به اینکه بخواد Denay کنه !؟ ببین ! به این میگن قدرت ! حتی یابو هم حساب میبره از من ! وقتی فهمیده من میخوام کسی رو Add کنم ! اصلا اجازه مجازه رو تعطیل کرده !

 

من خودم بلدم چه جوري بدون اجازه كسي اددش كنم  ، اين افه ها را باره ما نيا .

 

اميرخان : میبینم که برای هدی خانم فرش قرمز انداختید !!! حالا که اینطور شد ! برا حال گیری هم که شده ... سفارش میدم فرش آبی یندازن زیره پام ، یه تی شرت قرمز خوشرنگ میپوشم با یه شلوار لی یخی ... تیپ میزنم هوارتا ! بعد میام ... تمام بروبچز هم که از خدا خواسته ! کشته مرده من !؟!؟؟!؟!!!! همه شون میان به استقبال من ! بعد فرش قرمز شما خالی از هر نوع تماشاچی میشه ...

 

باشه همه بيان طرف تو  ، من و هدي و باقي بروبچ خودمون هم ميريم باره خودمون كارمون را مي كنيم  ، خداوكيلي اگه سر دو روز دلت تنگ نشد و احساس غربت نكردي و نخواستي بياي باز شوخي و كل كل من اسمم را عوض مي كنم .

 

اميرخان : من زیاد رو این برو بچز خودمون گیر نیستم ... اینام نیست خیلی طرفداره ما هستن ! یوهو دیدی اومدن سر خود شما رو رو فرش قرمز ترور کردن ! من تضمینی نمیدم که نیان ! متاسفم !

 

فكر كردي باديگارد من كشكه ؟ تو توهين مي كني به باديگارد من ؟ آره ؟

 

بابايي : بهادر يه كپي از اساسنامه سازمان بده دست اين آبجي ؛ بهش بوگو درست حسابي از با بسم الله تا تاي تمه و همه بندها و ماده ها و تبصره ها رو بخونه شونصد دفعه تا حفظ بشه ؛ بعد كپي اساسنامه رو بذاره تو قابلمه به قاعده دو بند انگشت آب بيريزه روش بزاره رو اجاق دو ساعتي بجوشه مرهم بدست اومده رو روزي سه نوبت صبح - ظهر - شب قبل از غذا قرقره كنه بعدش يه ام آر آي از تموم اعضاء و جوارح بياره ببينيم چيكار ميشه براش كرد ............. فقط قول قبولي بهش نده .......

 

ميشه بعد اين كارا راش بديم تو ؟ بارم سوال پيش اومده ؟ چه جوري بگم ، يعني امكان داره با تقاضاش موافقت بشه ؟ 

 

بابايي : الهامي مسابقه است ......... جايزه هم داره ؟ ........... من بگم اون يكي خصوصيات منحصر بفرد هر آدمي چيه ؟ .............

 

نچ جايزه نداريم ، اين يكي ديگه بدون جايزه است ، بگيد در جهت بالا رفتن معلومات اين بچه ها ، گناه دارن به خدا ، يه ثوابي هم شما مي كنيد كه يه چيزي يادشون داديد .

 

سروناز : این قدرام زیاد نمینویسی ها... فقط چون فونتت بزرگه ملت توهم برشون داشته فکر می کنن تو خیلی زیاد می نویسی.. ادامه بده عزیز ..

 

به نظرت 4 ، 5 صحفه متن توي ورد زياد نيست ؟ بروبچ من از فردا 10 صحفه تو ورد مي نويسم ، اينا كمه .

 

مموشي : آخییییییییییییییییی... عزیییییییییییییییزم

بچه... آخه تو کی غصه ی مودم سوخته ی دوستت را خوردی؟... تو که داشتی این جا بال بال میزدی که.... هی میگفتی ای کاش نیادش....

 

بابا اين مودم فاطي را من چيكار دارم ، اون به جهنم  ، يه مودم ديگه يه زماني سوخته بود و ..... اينا .

 

مموشي : زیاد غصه نخور الهامی.. هنوز هم زمین و زمان را به حدس میبندی..... آخه ازون جا که یه روده ی راست تو شیکم نو پیدا نمیشه من که همش در عالم حدس و گمان به سر میبرم...

 

نه ديگه حدسياتم كم شده .

 

مموشي : الهام.. من نمیدونم اصلا باید چی بخرم...... تو فک کنم تجربت بیش تره تو این زمینه ها.... میشه راهنمایی کنی؟

 

برو ببين مامانت چي دوست داره ، ولي از اون جايي كه من ميدونم شما پسرا اينقدر بي عرضه ايد كه از پس اين كار كوچيك هم برنميايد  و سه مي كنيد  پيشنهاد ميدم به خواهرت بگو بره تحقيق كنه بعد تعاوني كادو بخريد  ، باره پسرا اين بهترين راهه .

 

مموشي : کلی وقته دارم فک میکنم ببینم از طرح این سوالت باز میخوای چه شیطنتی بکنی.

 

شيطنت كجا بود بابا ، من دارم ميزان معلومات شما را مي سنجم همين .

 

مموشي : چرا آهنگه را برداشتییییییییییییییییش؟...... ااااا..... من تازه بهش عادت کرده بودم....اون اولا خیلی ازش بدم میومد... ولی بعد خیلی برام آرامش بخش شد..... رفیق راهم بود همیشه توی نوشتن کامنتام.... خیلی بدی که برداشتیش....

 

منم نمي خواستم برش دارم ، با اين كه يه بارم بهش گوش نداده بودم ، ولي يه جورايي دوسش داشتم ، ولي اين بروبچ هي غر زدن و بهونه گرفتن ، ما هم مجبوري برش داشتيم .

 

مموشي : میگم... این طرح جدیدت که این جا کامنت ها را جواب میدی یعنی اگه این جا نوشتی دیگه خصوصی جواب نمیدی... نه؟

 

شما هر طوري دوست داري ما كامنتات را جواب ميديم  ، دوست داري خصوصي بيام در گوشت بگم  ، دوست داري عمومي همين جا بگم  ، خودت بگو من همون كار را بكنم .

 

 دعاي امروز  : خدايا شكرت ، خدايا به هرچي دادي و ندادي شكرت .

نه تو همون دي سي بكن ما را ، اينجوري ما آدم بشو نيستيم  ، دير يادمون ميفته .

سوءتفاهم خيلي بده ، ميشه از بين بردش ؟ يا حداقل كاري كرد كه آدما دچارش نشن ؟

يه خورده نگرانم ، اينم يه كاريش بكن .

ميشه اين چيزي كه تو دلمه بشه ؟ خواهش مي كنم اگه ميشه بشه ، حالا هرچقدر هم دير اشكال نداره ، من وايميسم تو نوبت ، فقط بشه .

ممنون

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/7/23ساعت 23:49  توسط   |